دنیا 2روزه

 
قسمت آخر .......اما پايان قصه نيست.!!!....
نویسنده : رضا - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥
 

دوستاني كه اين لحظه به خونه يه من اومدن پيشنهاد ميكنم جهت گنگ نبودن مطلب از 2 پست قبلي شروع كنن خوندن

 

سلام و خسته نباشيد سعي ميكنم اين داستانو اينبار تميمش كنم

 

تا اونجا گفتم كه قرار شد 3 ماه همديگرو نبينيم

دو تا مون قبول كرديم سراغي از اون نگرفتم همه چيز خوب بود البته خوب بود ولي در عين حال خيلي سخت مي گذشت تا اينكه خانواده هامون افتادن به جون هم و سر يه سري مسائل كه تا حدودي به منم مربوط ميشد قطع ارتباط كردن.من ديگه نتونستم اونو ببينم 2 سال اينجوري گذشت 2 سال در دوري اما تو اين 2سال بود كه با ساي بابا آشنا شدم با يه گروه درويش مانند آشنا شدم البته درويش نبودن آدماي معمولي بودن اما هر كدومشوش توانايي كارهايي رو داشت كه براي من خيلي عجيب بود كم كم داشتم به يه عضو دائمي توي جلساتشون تبديل ميشدم

يك آقاي پير كه اونجا هميشه حرفاش به من آرامش ميداد حرفايي كه اون ميزد دقيقا جواب سوالاتي بود كه توي اون هفته يا اون ماه فكر منو مشغول كرده بود اما به هيچ كس نميگفتم اون آقاهه جواب سوالاي خودشو به طور شعر توي خواب ميگرفت ظاهرا كه آدم مومني بود

اونجا كسايي بودن كه با استفاده از نيروي خاصي به خواست خدا شفا ميدادن اما يك قرون هم پول نميگرفتن همين باعث شد من به نيروشون ايمان بيارم.

خلاصه خيلي به من كمك كردن البته يه مسئله اي تو اين مدت 2 سال رخ داد كه مثل خوره داره جونمو ميخوره .

من تو اين مدت 1 بار اقدام به خودكشي كردم حدود 100 تا قرص كدئين خوردم بعدش با همون دوستي كه گفتم تولدش بود اون تنها دوست من بود رفتيم بيرون به چرخيم به خونه گفتم شايد برم همدان چون قرار بود يه دوره ي آموزشي جوشكاري آرگون اونجا برگذار بشه من رفتم دنبال دوستم رفتيم نزديك خونشون تو يه پارك سيگار كشيدن زياد يادم نيست فقط يادمه ازش قسم گرفتم اگر براي من اتفاقي افتاد به كسي نگه چي شده حتي به خونمون اون همش ميخنديد ميگفت زياد ول گردي كردم آفتاب زده به كلم مخم جوش آورده

خلاصه من گفتم خوابم ميآد سرم داشت از درد ميتركيد دلم به هم ميخورد داشتم ميمردم خوشحال بودم با خودم ميگفتم پس مردن زيادم دردناك نيست چون من به سر درد عادت دارشتم فقط الان شدتش بيشتر بود خلاصه رفتيم خونشون همش تو اين فكرا بودم كه كم كم چشام سياهي رفت دهنم خشك خشك شده بود برام آب آورد ترسيده بود فقط خواهرش خونه بود نميدونست بايد چي كار كنه ديگه به غلط كردن افتاده بودم شنيده بودم موقع خودكشي يه زماني هست كه آدم پشيمون ميشه ميخواد زنده بمونه اما هيچ راهي نداره اون موقع من او حالت بهم دست داد ديگه تحمل اين وضع برام غير ممكن بود چشام داشت از شدت گرما ميسوخت جون نداشتم  حرف بزنم كه دوست از دو جيتم يه قرص كدئين پيدا كرد تازه فهميد معني اون حرفا تو پارك چيه زد تو سره خودشو زنگ زد تاكسي سرويس اگه من ميمردم دومين دوستش بودم كه خودكشي كرده بود ميگفت بعد از خود كشي دوست اولش 10 بار خواسته خود كشي كنه اما اون به حشيش معتاد شده بود وابسته گي به حشيش بهش اجازه نميداد.

من داشتم به خودم ميپيچيدم رفت برام آب آورد 2 تا بطري خانواده آب ريخت تو حلقم داشتم ميمردم كه يه دفعه همه چيز خوب شد حالم ديگه به هم نميخورد نه صدايي ميشنيدم نه چيزي ميديدم خدا رو شكر كردم كه زنده موندم همون موقع عهد كردم تا اونجايي كه ميتونم  اگه ديدم كسي ميخواد خود كشي كنه اجازه ندم جلوشو بگيدم كمكش كنم

خلاصه خوشحال بودم كه يه دفعه همه ي دردا برگشتن احساس كردم دارم خفه ميشم تا چشامو باز كردم حالم به هم خورد دوباره خوابيدم خوابيدم بدون اينكه خواب ببينم راحت راحت.

بعد دوستم بيدارم كرد گفت بايد غذا بخورم انقدر گريه كرده بود كه چشماش داش در ميومد گفت از خونه 10 بار زنگ زدن بهش گفته كه ما همدانيم هر بار يه طوري پيچونده خلاصه من به شب اول قبر نرسيدم اما هميشه تو ذهنم موند اون كابوس تموم شد چند وقت گذشت با يه دختري تو اينترنت آشنا شدم اون كلي باهام حرف زد گفت كه بايد دوباره ف رو ببينم اما من هميشه از اين كار ميترسيدم از شنيدن نه ميترسيدم بعد از اون خودكشي من ديگه تو جمع نرفتم بدتر قبل شده بودم حرفامو مينوشتم بعدش ميسوزوندم تنها چيزي كه هنوز نسوزندم نامه هاي ف بود خلاصه اون دختره منو قانع كرد كه به ف زنگ بزنم منم زنگ زدم گفت به به چه عجب از اين طرفا كلي تحويل گرفت كلي گپ زديم تا آخرش سوالي كه ازش ميترسيدم پرسيد "راستشو بگو براي بعد از 2 سال زنگ زدي"گفتم راستش من از امتحان قبول شدم من هنوز دوست دارم من هنوز عاشقتم اون هيچي نگفت فقط گفت بعدا حرف ميزنيم آخرش گفت حرفاتو با ور نميكنم گوشي رو قطع كرد.

من رفتم سره كار روزي 30 دقيقه 45 دقيقه باهاش حرف مي زدم دوباره داشتم بهش عادت ميكردم من تو اين مدت با يادش و خاطراتش عادت كرده بودم شب و روزم و پر كرده بود

يه روز گفت بيا امروز جدي صحبت كنيم من تنم لرزيد گفتم باشه (من هنوز نديده بودمش)يه مسائلي بو گفت كه حالم از همه بهم خورد اما چون منو قسم داده بود نميتونستم كاري بكونم

يه دختر بچه تو فاميل بود كه من سالي به دوازده ماه 1 بارم نميديدمش كم كم 5 سال از من كوچيك تر بود اما 1 بار خيلي اتفاقي سفر رفتن ما به اصفهان با سفر اونا مصادف شد بود تو اين سفر براي خودش كلي خيال بافي كرده بود و منو شوهر خودش كرده بود با 4/5 تا بچه ي قدو نيم قد

همه گذاشته بود كف دست ف كلي خاطره از كساي ديگه شنيده بود همه رو به من نسبت داد خلاصه ف گفت من با اين مسائل چه طور باور كنم تو راست ميگي كه تمام مدت به من فكر ميكردي.

من كلي براش توضيح دادم گفتم حاظرم با اون عوضي كه اين حرفا رو به تو گفته روبه رو شم . اون باور كرد.

بعدش يه سري حرف دارم كه بايد ببينمت تو چشات نگاه كنم بگم گفتم باشه قرارمون شد چهارشنبه امروز يكشنبه بود من داشتم ثانيه شماري ميكردم بالاخره چهارشنبه رسيد و من طبق قرار بهش زنگ زدم گفتنم من دارم ميرم سره قرار زود بيا گفت باشه رفتم 30 دقيقه بعد زنگ زد گفت داره با دوستش ميره جايي نميتونه بياد من ميخواستم گل ها رو بخورم اما خودمو كنترل كردم  فقط انداختمشون دور.

فرداش بهش زنگ زدم به عشق معتاد شده بودم همون طور كه معتاد غرور نداره منم غرور نداشتم اون قبلا ميگفت بيا فقط با هم دوست باشيم  اما الان اصرار داش كه از دوستي بدون هدف بدش مياد ميخواد كه مطمئن باشه دوستي به نتيجه ميرسه حالا اون يه دانشجو بود من يه علاف كه داشتم تو يه شهر ديگه آموزش جوش آرگون ميديدم

خلاصه زنگ زدم انگار نه انگار اون روز منو كاشته با خنده سلام كردم اونم معمولي جواب داد الان 4 ماهي بود كه باهاش تلفني حرف ميزدم گفت ظاهرا قسمت نيست ما همديگرو ببينيم و رودررو باهات حرف بزنم تصميم گرفتم الان بهت بگم.

گفت ببين من اگه بفهمم تو تو اين مدت دوست دختر داشتي كاريت ندارم ينعي به من مربوط نيست اگه بفهمم تو الان هم دوست دخترداري بازم كاريت ندارم چون من تورو به چشم يه فاميل ميبينم نه بيشتر همه اون خاطرات قديم براي من مثل يه انتخاب كه به خوبي پيش نرفت سعي كن گذشته رو فراموش كني منه خر همش تاييد ميكردم ميگفتم آره حق با توئه من فراموش ميكنم از نو شروع ميكنيم مگه نه اون هيچي نميگفت انگار صداي منو نميشنيد همش حرف ميزد مثل كسي كه داره سخنراني ميكنه به هيچ كس نگاه نميكنه كه حواسش پرت نشه بود

خلاصه گفت من الان سن ازدواجمه الان بايد از بين خاستگارام انتخاب كنم الان حق انتخاب دارم اگه همه رو رد كنم فردا كي تضمين ميكنه تو هنوز پسر خوبي باشي گفتم 1 سال فرصت بده من ميام خاستگاريت داشتم از سر معده حرف ميزدم  اما اون اصلا گوش نميداد فقط حرف ميزد گفت من الان خاستگاراي مهندس دارم چه طور ميتونم تورو تو خونه راه بدم تو ديپلم داري من تازه يه مهندس شيمي رو رد كردم  اون آيندش تامين اون آينده ي منم تا مين ميكنه اما ردش كردم حتما يه دليلي داشتم بفهم چي ميگم اما من فقط تائيد ميكردم

گفتم كه تو اگه منو دوست داشته باشي با همه چيز ميسازي تازه من ميتونم زندگي رو برات اون طور كه تو ميخواي بسازم

اون گفت بابام از تو و خونوادت خوشش نمياد من گفتم تو چي هيچي نگفت گفتم تو كه منو دوست داشته باشي منم زندگيم جور باشه ديگه بابات براي چي بايد مخالفت كنه

هيچي نگفت فقط گفت من الان بايد برم  سعي كن كمتر بهم زنگ بزني رنگ خور گوشيم بالا نيست بچه ها فكر بد ميكنن خوشم نميآد فكر كنن دوست پسر دارم منم تو دلم يه احسنت گفتم گفت من خودم بهت ميزنگم.

10 روز گذشت زنگ نزد من رفتم بهش زنگ زدم گفت سلام چه عجب از اين طرفا گفتم تو گفتي زنگ نزن گفت خب بگذريم چه خبر  بعد انگار جاشو عوض كرد جدي شد و گفت خب گفتم خب گفت يادته گفتي دست از سرم بر نميداري مگه اينكه از دهن خودم بشنوي گفتم آره بازم نفهميدم چي ميگه گفتم الان چه حسي داري كه من بهت زنگ زدم خوشحالي ناراحتي ؟... گفت حس خاصي ندارم نميدونم گفتم حرف دلتو بزن گفت پس گوش كن ديگه به من زنگ نزن فراموشم كن. .... من خشك شدم  گفت مواظب خودت باش خداحافظ آقا رضا........

بعد از اون براي اولين بار حشيش كشيدم  بعدش زياد يادم نيست فقط صداي دف صداي دف صداي دف صداي دف سكوت صحرا سكوت صحرا گريه گريه ضجه ضجه ضجه ... سيگار سيگار دعوا دعوا دعوا مشت مشت ديوار ديوار خون خون  حمام  گريه گريه گريه عشق عشق عشق فاصله نفرت

عشق خط فاصله نفرت......

.......

بيمارستان سرم سر درد سر درد سوز معده طعنه طعنه طعنه فرياد ديونه ديونه ديونه استرسي بيچاره كاهش وزن موهاي بلند  سكوت صحرا آواي دف دف دف دف د ف

اين صدا تنها چيزي بود كه آرومم ميكرد هرچند كاملا ناشيانه ميزدم اما انقدر ميزدم كه انگشتم تاول ميزد....... سيگار / حشيش / بي خيال / خنده / آهنگ / رقص/ خنده / حمام /گريه......

ااااانننننتتتتتقققاااامممم

آره بالاخره فهميدم دليلش چي بود با يكي از هم كلاسي هاش دوست شده اما فقط دوست نه خواستگار يه بچه غرطي كه همه كاري ازش بر مياد ...........

الان مدتي كه دارم با نفرت دست و پنچه نرم ميكنم شيطان خيلي نسبت به من قوي شده اما برام دعا كنيد كه كاري نكنم بعدا پشيمون شم!!!!!.

 

پ.ن :  اره عزيز جون اين قصه ي من بود اما فقط از ديدگاه عشقي در هر بخشي كه بخوام برات تعريف كنم كلي درد و قصه توش دارم حالا اگه جواب سوالتو گرفتي منو روشن كن (گل با نو ي عزيز)

 

راستي اين دفعه ديگه جواب نميدم تحصن كردم در اعتراض به كم شدن امار وبلاگ

 

راستي به چيز جالب نوشتن اين خاطرات در فراموش كردن قسمتهاي تلخ و درس گرفتن از اونا نقش عجيب و مثبتي دارد.

  

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
قسمت دوم....
نویسنده : رضا - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥
 

سلام عرض تسليت دارم به همه ايراني هاي علاقه مند به فوتبال.

اونايي كه براي بار اول اومدن به خونه ي من اگه ميخوان مطلب گنگ نباشه از پست قبلي بخونن.

با تشكر…

 

بازم سلام

دوست خوبم قرار نيست كه من نقطه ي سياهي رو براي شما مشخص كنم شما خودتون پيداش كنيد

البته شايد واقعا وجود نداشته باشه ولي خوب هر كسي يه ظرفيتي داره

ادامه

همشون امدن به جز ف چون تجديد آورده بود اونجا مونده بود

خلاصه من تو مدتي كه همشون امده بودن داشتم ديونه ميشدم دنبال يه كاري بودم كه بتونم زياد خونشون بمونم

خلاصه رفتم يه استخر توي بلوار فردوس با داداش ف ثبت نام كردم  اينجوري ميشد كه زياد اونجا بمونم و اونا عادت ميكردن ديگه وقتي ف ميومد زياد تابلو نبود

بالاخره ف اومد 2 هفته ديگه بايد ميرفتنيم مدرسه الان ديگه من بايد ميرفتم اول دبيرستان البته ف هم همسن من بود

روزاي آخر قبل از مدرسه رفتن خونواده ها يه برنامه چيدن كه شب همه بريم بيرون اون شب كلي خوش گذشت تو راه برگشت با هزار بد بختي داداششو پيچوندم با خودش تنها شدم (ما چون بزرگ شده بوديم خانوادهامون از وابسته شدن ما ميترسيدن براي همين شرايط خيلي سخت بود)آقا من رفتم گفتم حالا كه امدي تهران ميخوام ماله من بشي ميخوام كه با هم مثل 2 تا دوست باشيم 2تا دوست كه قراره با هم ازدواج كنن اونم گفت باشه قول داديم به هم كه هيچ وقت از هم جدا نشيم و براي رسيدن به هم هر كاري لازم باشه انجام بديم اگر هم روزي از اين تصميم پشيمون شديم علتشو هر چي كه ميخواد باشه بايد بگيم.

شغل پدر ف جوري بود كه بايد 7/8 ماه ميرفت سفر بقيه سال رو خونه بود چند روز بعد باباش رفت

مدرسه ها شروع شد مدرسه من ساعت 7:45 دقيقه زنگ ميخورد اما من ساعت 6:45  ميرفتم  دم مدرسه بهشون يه تلفن زنگ ميزدم اول با مامانش حال و احوال بعد با داداشش كه احساس تنهايي نكنن بعدش با خودش حرف ميزدم  2سال اين كارو هر روز صبح انجام ميدادم روزاي خيلي خوبي بود ديگه كم كم داشتم حسابي عاشقش ميشدم مني كه تا آخر دوره ي راهنمايي معدل از 18 كمتر نبود حالا ديگه تو كتابام نقاشي ميكشيدم قلب ميكشيدم خلاصه اونم روز به روز داشت با محيط اين شهر خراب شده آشنا ميشد دختراي همسايشون بهش خط ميدادن كه چي كار كنه اوني كه اولش از اينكه من بهش گير ميدادن خوشش ميامد و ميگفت من از پسرايي كه غيرتي باشن و همش به فكرت با شه كه كسي نگاه نكنه يا اينكه كسي فكر بد نكنه خوشم مياد الان ميگفت من دوست دارم اينطوري بگردم به تو چه تو مگه بابامي بابام راضي تو شدي كاسه داغ تر از آش

دختر همسايه ميگفت بهش اگه حتي حق با اون باشه نبايد بهش رو بدي فردا سوارت ميشه

ديگه اون ف كسي نبود كه مهربون بود كسي نبود كه سر درس خوندن با من رقابت كنه كسي نبود كه منو به زندگي اميدوار كنه كسي نبود كه .......آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

خلاصه من به همينم راضي بودم اما هر چي من بيشتر راضي ميشدم اون دختره ي ........ بيشتر ف رو تير ميكرد كه منو اذيت كنه

ف ديگه شده بود يه عروسك دست اين دختر تهراني عوضي

فاميلاش كه ميامدن خونشون نميشناختنش

يه روز اومد گفت من شب خواستگار دارم كن تعجب كردم شبش من تولد دوستم بودم همش تو اين فكر بودم كه حالا اونو رد كنه اما من كي ميتونم برم خواستگاريش اگه به زور بدنش به يكي از اينا چي اگه اون دختر همسايه زهرشو بريزه من چي كار كنم تو تولد براي اولين بار مشروب خوردم 2 پاكت سيگار كشيدم خلاصه دهنم سرويس شد ظاهرا باعث شدم كه دوستم تو جشن خودش نباشه و بياد پيش من تو اتاق دلداريم بده

اين روزا هم گذشت يه روز دختر همسايشون بيرون ديدم صداش كردم كشيدمش يه گوشه بهش گفتم از جون من چي ميخواي خنديد گفت چرا انقدر عصباني هستي

من داشتم ميتركيدم  اگه دختر نبود ميزدم ميتركوندمش خلاصه معلوم شد خودش تنش ميخواره گفت حيف تو نيست كه با اون كلنجار بري من ميدونم اون چيزي كه تو ميخواي نميتونه بهت بده من پسرا رو بهتر ميشناسم ميدونم چي ميخوان اينو گفت كه با دست محكم زدم تو صورتش ذرتي اشكش ريخت پايين تهديدش كردم اگه  يه بار ديگه ببينمش با اون حرف ميزنه ميدم 7/8 نفر از دوستام ترتيبشو بدن گفتم و رفتم مثل خري گريه كردم باورم نميشد ف من با يه همچين آدمي دوست شده باشه

اما خب كشيده اثر كرده بود ديگه نرفت طرفش ف الان ماله من بود اما آموزشهاي اون اثر كرده بود ولي من هر روز بيشتر عاشق ميشدم ديگه به حدي رسيدم كه فكر ميكردم كه هيچ وقت امكان نداره ازش جدا شم تا اينكه يه روز فال كرفتم پيش يه درويش گفت كه عاشقي بدش گفت شايدم فكر ميكني كه عاشقي گفت كه گذشت زمان ثابت ميكنه كه واقعا عاشقي يا تصور ميكني عاشقي بعدش گفت يادت باشه عشق آتش بود و خانه خرابي دارد

من خيلي فكر كردم حسابي فكر كردم شنيده بودم كه عشق نردبان ترقي است اما براي من چيزي به جز پس رفت نداشت درسم به شدت افت كرده بود شديدا سيگاري شده بودم مشروب خوردنم از سالي 1 بار به هفته اي 1 بار رسيده بود و ......

هر طور نگاه كردم ديدم من پيشرفتي نكردم تصميم گرفتم كه يه مدت نبينمش ببينم هنوزم همين قدر دوسش دارم

خلاصه بهش گفتم  3 ماه اصلا همديگر و نبينيم

3 ماه شد 2 سال تو اين 2 سال من اتفاقات جالبي افتاد ...........

ادامه دارد…

1- گمگشته مرسي كه سر زدي

2- گلبانو جان با دقت بخون و سعي كن خودتو جاي من بذاري من سعي كردم كه از شدت مشكلات كم كنم چون واقعا ياد آوري اون دوران برام سخته شايد نتوني درك كني اين فقط زندگي شب اول قبر اما زندگي رضا چيز ديگه اي است.

3- خونابه من يه زماني كتك خورم ملس بود اما الان نه . اما بازم اگه مايلي تو رو به مبارزه ميطلبم شايد تونستي بزني

4- خلود عزيز مرسي از شعر قشنگي كه نوشتي

5- ستاره كچولو برات ميل زدم اما در مورده نظرت جالب بود اما هر چي فكر كردم بتونستم رابطشو با پست پيدا كنم

6- ته مانده هاي يك مرد مرسي از اينكه سر زدي اين شايد براي تو يه داستان باشه اما براي من زندگيمه

7- ياسي جون مرسي كه سر زدي

8- هرچي ميخواي بگو تو هم هر چي ميخواي بگو

۹- مرسی از حظورت 

 


 
comment نظرات ()
 
 
داستان زندگی شب اول قبر به تعبير قلم....
نویسنده : رضا - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥
 

سلام و خسته نباشيد به همه دوستان

پست امروز رو ترتيب دادم به يكي از دوستان گلم كه يه خورده سوال داشت البته قصد داشت كه براي من مسائلي رو روشن كنه اما خواستم قبل اينكه چيزي رو برام روشن كنه براش يه توضيحي از گذشتم حالم و آينده ي احتماليم بگم

بچه گيم رو خيلي يادم نيست اما از اونجايي يادم مياد كه رفتم مدرسه از همون روزاي اول كلاس رو بدون معلم نميتونستم تحمل كنم

فقط به خاطر اينكه خيلي اذيت ميشدم من چون قد و قواره ي كوچيكي داشتم بعدش يه هو از يه منطقه ي نسبتا خوب شهر به يه جاي خيلي پايين با فرهنگي كه برام خيلي عجيب بود امده بودم مورد توجه همه هم مدرسه اي هام بودم البته اين توجه در كتك پاره كردن لباس شكستن عينك و .... خلاصه ميشد

اوايل سعي ميكردم كه بزرگتر ها رو دخالت بدم كه شايد تاثير داشته باشه اما بدتر شد كه بهتر نشد خلاصه من تا پايان ديپلم همين وضع رو تحمل ميكردم

البته سعي كردم خلاصه بگم آخراش ديگه حسابي بهم فشار ميامد مدرسه نميرفتم فرار ميكردم اما چون تو بچه گي هام بزرگتر ها نتونستن مشكلمو حل كنن ديگه بهشون اعتماد نداشتم خودمم قدرت حل شو نداشتم پس مجبور شدم كه با شرايط بسازم

از همون بچه گي تا همين الان مشكلات مالي مانع از سفر رفتن ما ميشد به طوري كه تعداد سفر ها يي كه رفتم رو ميتونم بشمارم اما همين سفرهاي كم كه به جنوب كشور خلاصه ميشد باعث ايجاد نوعي دل خوشي و اميدواري در من ميشد چون از نظر فاميل من يه پسر آينده دار با ادب و با شخصيت بودم هميشه مورد تعريف و تمجيد واقع ميشدم

سرتونو درد نيارم توي جنوب يه فاميلي داشتيم كه( اسم و نسبتشو نميگم (*ف*)همين كافيه)من با اون به خاطر نزديكي سن خيلي راحت بودم اون خيلي مهربون بود خيلي با معرفت بود خلاصه من هميشه از اينكه بريم خونه ي اونا خوشحال بودم

من از لحظه اي كه پامو ميذاشتم خونه ي اونا با اون بودم تا موقع وداع كه با گريه و زاري خداحافظي ميكرديم حتي شبها كنار هم ميخوابيديم البته اگه ميخوابيديم چون اغلب تا صبح بيدار بوديم و يا بازي ميكرديم يا حرف ميزديم.

خلاصه سالها به همين شكل گذشت تا اينكه اون به علت يه بيماري مجبور شد براي يه مدت بياد تهران خونه ي ما بمونه . منو ميگي داشتم بال در ميآوردم حسابي خوشحال بودم حالا من اون موقع دوم راهنمايي بودم اون تابستون اومد خونه ي ما ما ديگه حسابي به هم وابسته شديم اما خوب اون دوران هم تموم شد و رفت .

اما 2 سال بعد اونا توي تهران توي آريا شهر خونه گرفتن و اومدن اينجا .....

ادامه دارد

 

 

1-بدون نام مرسي كه سر زدي منم سر زدم

 

2-هرچي ميخواي بگو سر زدم

3-آرزو ي عزيز مرسي از محبتت .

4-مسافر ساحل مرسي از آرزوي قشنگت در مورده شعر سهراب بايد گفت كه احساسات سر كشند و باعث درد سر اما گاهي هوا خوري براشون خوبه

5-امير جون مرسي كه سر زدي و مرسي از اظهار نظرت.

6- ساراي عزيز مرسي از اينكه جواب ابهامات منو ميدي بهت سر زدم و نظرمو گفتم

7- ستاره جون من ناراحت نميشم راستي تو كه زحمت ميكشي سر ميزني اي كاش در مورد متن هم نظرتو بگي در مورده وبلاگ هم پيشنهاد همه برام مهمه.

8- brightness    مرسي كه سر زدي مرسي از تشويقت اما بايد بگم كه آدم هميشه نميتونه بيخيال باشه راستي با باورت موافقم

9- بر باد عزيز سلام مرسي كه سر زدي و دعوت منو پذيرفتي اما اي كاش يه نظر ميدادي

10- سالك عزيز مرسي كه سر زدي نظرت هم خيلي جالب بود تشكر ميكنم

11-دريا جون مرسي كه امدي راستش خيلي سعي كردم تا معني اين جمله رو بفهمم "تو عبدش احاس نکردی پاک شدی؟"اما به اين نتيجه رسيدم كه اشتباه چاپي بوده بعد از كلي كنكاش اين برداشت رو از جمله داشتم "تو بعدش احساس نكردي پاك شدي " اگه منظورت اين بود آره احساس پاكي كردم

12-تنها ترين تنهاي عزيز مرسي از صحبت قشنگت اما گريه هم گاهي لازمه من صدا رو گذاشتم اما نميدونم چرا ميگي نيست شايد بلد نبودم درست نذاشتم اگه روشش رو بلدي كمك كن كه اصلاحش كنم.

13- مسافر عزيز مرسي كه سر زدي حرفات واقعا به جا بود

14-كي باور ميكنه برهنگي....... سلام مرسي كه سر زدي

در مورده تجربه ي دوستيت واقعا متاسفم اما راجع به اينكه گفتي مامان و بابا هيچ كدوم از مسائل تورو نميدونن شايد خودت دوست داري اين طور باشه قدر خواهراي گلتم بدون راجع به برادرت هم مطمعنم كه اشتباه ميكني

15-حميد جان عليك سلام

16- خونابه از اين حرفا نداشتيم ها اما ظاهرا از اين به بعد داريم پس اميدوارم وجدانت درد بگيره

شوخي كردم اما اگه نظر بدي مارو خوشحال و اميدوار كردي

17- ايلا جون تو هم زحمت كشيدي سر زدي شرمنده كردي اما چه خوب ميشد حالا كه سر زدي نظري هم ميدادي

18- خدا رهايي من پيتزا ميخوام شايد كسي نياد من بايد تا كي منتظر باشم   ;)

19- روح نورد عزيز ممنونم كه سر زدي منم دلم صاف شد اما خيلي صاف نموند نميدونم چرا (نه غم دارم نه جايم ميكنه درد ****همي دونم كه نالونم شب و روز)

در مورده شب اول قبر تا حدودي چيزايي كه گفتي درست بود اما چيزي كه باعث شد من بيشتر ياد اين شب باشم مربوط به خود كشي من ميشد كه با وجود اينكه شب اول قبر رو هرگز نديدم اما اون شب رو در نزديكي خودم احساس ميكنم

20- گل بانو ي عزيز مرسي از اينكه سعي داري منو راهنميايي كني براي همين و براي اينكه بيشتر با من گذشتم حالم و آينده ي احتمالي اين پست رو براي تو نوشتم

21- مريم عارف عزيز مرسي كه سر زدي بازم از اين كارا بكون خوشحال ميشم كتاب ابولفضل سپهر اسمش كتاب آبي

22 – ستاره كوچولو خيلي خوش آمدي كلي خنديدم ظاهرا كه عصباني هستي از دستم ببخشيد

اما در مورده كلاسها من آمادگي دارم از صبح خروس خون تا بوغ سگ سر كلاس ها باشم لطفا زودتر اقدام به برگذاري كلاسها بنماييد

23- آمد هم خيلي خوش آم


 
comment نظرات ()
 
 
گريه ..... :((
نویسنده : رضا - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥
 

 

سلام

 

آقا جاتون خالي    ....... سه چهار تا پس گردني خوردم

 

اما بازداشت نشدم

 

آره 22 خرداد ميگم

 

ولش كن قراره سياسي ننويسم

 

نه كه بترسم ها چون قرار نيست نشر اكاذيب كنم اما خوب در مورده حرف راست

 

 هم گاهي بايد سكوت كرد

 

وللللش

 

امدم شروع كنم نوشتن گفتم چي بنويسم هر چي فكر كردم ديدم كه هر چي بگم شر

 

 توش خوابيده

 

آخرش به اين نتيجه رسيدم كه از احساسم بگم

 

راستش ديروز داشتم تو اينترنت ول ميچرخيدم

 

رسيدم به سري سايت كه شعراي مرحوم آغاسي رو توش با صداي خودش پخش

 

 ميكرد

 

رفتم تو سايت فضولي كردم تا به يه اسم رسيدم (ابولفضل سپهر)

 

اصلا آشنا نبود اما موضوع شعرش باعث شد كه گوش كنم

 

گوش كردن همانا اولش به فكر فرو رفتن همانا كم كم اشم ريختن همان وكم كم

 

 ضجه زدن شروع شد

 

من معمولا گريه نميكنم يعني اگر پيش بياد و پا بده كه گريه كنم نهايتش اينه كه چند

 

 قطره اشك بدون صدا بريزم

 

از اونجايي كه معمولا تو جمع زياد به چشم نميآم اگر تو جمع گريه كنم كسي

 

 نميفهمه.

 

خلاصه من گريه هامو گذاشته بودم برم پيش امام رضا بغض چند ساله مو بشكنم

 

اما ديروز اين اتفاق افتاد نميدونم چرا اينطوري شد شايد بخاطر اينكه تو اين چند

 

 هفته ي اخير از لحاظ احساسي و عاطفي خيلي بهم فشار امده بود به قول پسر داييم

 

 عماد عشق خونم افت كرده

 

حالا اينا رو گفتم كه بپرسم تا حالا شده طوري گريه كنيد كه نتونيد جلوشو بگيريد

 

يعني هر چي سعي كنيد فكرتونو به چيزه ديگه اي بديد اما نشه؟صداي طرفو

 

 گذاشتم تو وبلاگ نظرتونو بگيد.

 

 

 

اضافه متن:من تصميم گرفتم كه در مورد نظرات دوستان در پستهاي قبلي توضيح

 

 بدم نظرتونو در مورد اين تصميم بگيد

 

پ.ن : البته از همه تشكر ميكنم از همه ي اونايي كه سر ميزنن و نظر ميدن از

 

 اونايي كه سر ميزنن و نظر نميدن اما به بقيه پيشنهاد ميكنن كه سر بزنن.

 

پ.ن :من حد اكثر سعي خودمو ميكنم كه اسامي را به همان ترتيبي كه سر زدن

 

 جواب بدم اما اگر اشتباه شد منو ببخشيد.

 

1-هرچي ميخواي بگو:  اينكه گفتي اونا چند بار از ما بيشتر رفتن در صورتي

 

 درست بود كه ما نيمه ي اول رو سوسكشون نكرديم(البته قصد توهين به هيچ نژاد يا

 

 هيچ قوميتي ندارم)

 

 2-ملول جونم مرسي كه قسمتي از پست قبليتو به من تعلق دادي  در مورده داستاني

 

 كه گفتي خوندم مرسي از لطفت

 

در مورده پي ام  بايد بگم خيلي بهم بر خورده اميدوارم بتوني جبران كني

J

3-روح نورده عزيز مطالبم زيادم سر بسته نيست اگر چندتا پست بري عقب تر يه

 

 چيزايي دست گيرت ميشه.در مورده فوتبال هم بايد بگم كه خيلي هم خودمو نباختم

 

 چون بار اولشون نيست راستي در مورده شب اول قبر : من اسم وبلاگم دنيا

 

2 روزه است اما اسم خودم شب اول قبره اين يعني چي تو چي توش ميبيني بهم بگو

 

4-مسافر جون مرسي كه نظرتو ميگي خدا ببخشه اين چه حرفيه

 

5- ايلا ي عزيز همه ي گفتني ها رو گفتي ديگه حرفي نيست كه من بگم

 

6-

miss angelia سلام  بابا خارجي مرسي كه سر زدي اما چرا نظر ندادي

7-تنها ترين تنها مرسي از هم درديت در مورده لعنت بايد بگم كه من كلا با نفرين و

 

 لعنت مخالفم اما براي برگشتنشون به ايران برنامه ي خوبي دارم

 J

8-هما دخت گل منم همين كاري كه گفتي رو كردم.

 

9-مسافر ساحل خيلي لطف كردي كه همه ي متنها رو خوندو در مورده دل ها من

 

 تصميم گرفتم كه ديگه دنبالش نرم خودش دنبالم ميآد.يا حق

 

10-

brighnees مرسي كه سر زدي و نظرتو گفتي اما كاش دليلتم ميگفتي

11- ستاره كوچولو دوست خوبم من از دليلي براي اينكه از دستت ناراحن شم نميبينم

 

 اما چرا كم بهت سر ميزنم : من ميخوام زياد سر بزنم اما بعضي وقتا هر كاري

 

 كيكنم وارد نميشه. راستي من منتظرم كه ساعت كلاساتو اعلام كني شركت ميكنم

 

  L

12-مرسي كه سر زدي مرسي كه آرزوي موفقيت كردي در مورده نظرت : به نظر

 

 تو چرا نيمه ي اول بچه ها خودشونو نباختن.

 

13- خونابه جون مرسي كه امدي و منو به خويشتن داري و بي خيالي دعوت كردي

 

14-مارال جون مرسي كه سر زدي اگر متن هاي قبلي رو ميخوندي شايد مطالب

 

 زيباي بيشتري پيدا ميكردي

 

15-كي باور ميكنه ......  سلام مرسي از ياد آوريت اما بايد فكر چاره بود.

 

16-خدا رهايي:  سلام مرسي كه سر زدي دليل اعصاب خورديمو برات نوشتم بهت

 

 سر زدم اما انجا يه مسابقه بود نه خبري از خدا.

 

17- گل بانو جونم مرسي كه سر زدي نگرانم نباش قاطي كردم اما زود خوب ميشم

 

 در مورده نظر فوتباليت موافقم در مورد آخرين جمله سعي ميكنم به پيشنهادت فكر

 

 كنم

 

18- دريا ي عزيز به سوالت فكر كردم با چند نفر هم مشورت كردم اما همه گفتن نه

  

 

با تشكر همه ي دوستان J

 

مخلص شما رضا(شب اول قبر)

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رضا - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥
 

 سلام

 

هر چند صحبت در مورد فوتبال يه كم تكراري شده اما

 

 انقدرحالم

 

 گرفته شده انقدر اعصابم داغون شده كه نميتونم حرف نزنم

 

اگه تو استاديوم بودم باز ميتونستم اونجا يه خورده داد بزنم يه

 

 كم

 

 فحش و بدوبيراه بدم كه با چه رويي با احساسات اين همه آدمه

 

 علاقه مند به فوتبال بازي ميكنن

 

و اینک به این سووال پاسخ دهیم که چرا ما شکست خوردیم؟

 

تعویض نکردن بازیکنان تیم در نیمه دوم عامل شکست بود-1

 

2. حضور علی دایی در تیم و محور بودن او به عنوان

 

هماهنگ

 

 کننده تیم عامل شکست بود.

 

3. بي عرضه گي مربي و ترس آشكار از تعويض بازيكنان

 

 بزرگ

 

4- تشویق تماشاگران ایرانی از تیم ملی بسیار ضعیف و

 

 بد بود

.

5- بازی دفاعی و استفاده نکردن به موقع از ضدحمله ها عامل

 

 شکست بود

 

اما ما باز هم اميدواريم كه در بازي بعدي تيم ملي ايران بازي

 

 زيبايي از خود به نمايش بگذارد

 

اما هميشه اين افسوس كه ما ميتوانستيم در نيمه ي دوم هم مانند

 

 نيمه ي اول بازي كنيم و چه بسا برنده ي ميدان باشيم

 

 

 

خوب حالا ديگه خيالم راحت شد منم در زمينه ي فوتبال اظهار

 

 نظر كردم و از كورس وبلاگ نويسان عقب نموندم.

 

اما از بي وفايي .....

 

دوباره بر ميگرديم به بحس زندگي خودم كه ........

 

 

راستي يه خبر خوب براي آقايون تند رو دارم اونم اينه كه قصد

 

 دارم حاله طرفو بگيرم و به شما ملحق شم

 

يه آمار توپ ازش به دستم رسيده كه بچه هاي گروه اطلاعاتم

 

 برام جمع آوري كردن

 

در حال حاضر در حال بررسي صحت اطلاعات دريافتي

 

هستم

 

اين طور كه پيداست طرف با يكي از همكلاسي هايش روابط

 

 عجيبي بر قرار كرده است

 

آمار طرف اعم از اسم ،رشته،محل زندگي و نحوه ي آشنايي

 

 همچنين عمق روابط بزودي در اختيار عموم قرار ميگيرد

 

اما از آنجايي كه سوژه هيچ اطلاعي از اين مكان ندارد امكان

 

 اينكه حالش گرفته شه خيلي كمه از كليه دوستان در خواست

 

 مصاعدت مينمايم

 

قبلا از همكاري شما متشكرم

 

 

مخلص شما آقا رضا(شب اول قبر)

 

تاريخ: امروز

 


 
comment نظرات ()
 
 
چگونه فراموشش کنم؟.....
نویسنده : رضا - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥
 

 

امشب تمام ستارگان آسمان گريه ميكنند
 
امشب تمام مرغان آسمان اشك ميريزند
 
امشب اشكي از چشمي ميريزد
 
امشب قلبي ميشكند و صداي شكستنش به آسمانها ميرسد
 
امانميدانم
 
نميدانم چرا به تو اين صدا نميرسد
 
من صداي شكسته شدن قلبم را شنيدم
 
و فكر ميكنم
 
اولين كسي باشم كه
 
                              صداي در هم شكستن قلبم را با گوشهاي خودم شنيده باشم
 
نميدانم خدايي هست
 
اگر هست
 
چه خداي خاموشی
 
از اين خاموشي قلبم ميگيرد
 
و
 
دوست دارم فرياد بكشم
 
آخر با كه بگويم درد اين قلب شكسته را
 
آخر با كه بگويم  قلب من عاشق قلبي است كه
 
با سنگ بيابان فرقي ندارد
 
قلب من عاشق قلبي است كه اصلا قلب نيست
 
دلم ميخواهد آنقدر فرياد كشم كه صداي فريادم قلب خدا را به لرزه اندازد
 
آخر تو خداي مهربان من
 
چه طور بنده اي آفريدي كه ازعهده اش بر نمي آيی
 
چه طور ميتواني اين همه ناعدالتي را ببيني و ......
 
ميدانم تو بخشنده اي و اگر گناهي مرتكب شدم مرا ببخش
 
واين همه مرا عذاب نده
 
مگر نميگويند تو رحيمي !!!
 
پس چرا به من رحم نميكنی
 
پس رحمتت كجاست.
 
خدايا به او بگو با همه ي بدي هايت دوستت دارم!!!
 
آری
 
بازهم دوستت دارم
 
گرچه تو خيلي عذابم دادي...
 
تو هميشه در مقابل چشمان اندوه بار و غم زده ي من غرق در
 شادي هاي خود
 
بودی
 
خوش باش كه شادي ات را ميخواهم
 
خوش باش كه هميشه خوش ببينمت
 
محبوبم تو راه زندگيت را انتخاب كن آرزو دارم كه تو و خوشبختي را در
 
كنار هم
 
 ببينم
 
آه ه ه ... كه چه حرف هايي به من ميگفتی
 
حرف هاي كه فقط بار سياهي به قلبم مي آورد
 
تو هميشه با خود مي انديشي كه شب و روز نفرينم را توشه ي راهت
 
 ميكنم اما
 
 افسوس كه نميداني جز خوشبختي برايت چيز ديگري نميخواهم
 
افسوس كه نميداني من هيچ گاه بديت را نگفتم
 
وقتي با خود مي انديشم كه تو در چه خيالي و من در چه خيال
 
خنده ام ميگيرد
 
خنده اي كه از گريه غم انگيز تر است
 
آري محبوبم من روزهاي سختي را پشت سر گذاشتم
 
اما
 
فراموش نكن چشمان من هميشه در پناه اين پنجره هاي سخت و يخ
 
 بسته
 
چشم به راه توست
 
چشمان من آن همه اشك را بدرقه ي راهت كرد
 
تا به تو بفهماند كه دوستت دارد
 
و تنها از تو بخواهد نسبت به اين چشمها اين همه بي تفاوت نباشی
 
 
تا تو نگاه ميكني كار من آه كردن است
 
اي به فداي چشم تو اين چه نگاه كردن است

 


 
comment نظرات ()
 
 
افسردگی و جوانی
نویسنده : رضا - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٥
 

متن امروز رو با يه شعر از کارو شروع ميکنم

 

ببار اي نم نم باران زمين خشك را تر كن

 
 سرود زندگي سر كن دلم تنگه ... دلم تنگه

 
بخواب ، اي دختر نازم بروي سينه ي بازم

 
كه همچون سينه ي سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه

 
نشسته برف بر مويم شكسته صفحه ي رويم

 
 خدايا ! با چه كس گويم كه سر تا پاي اين دنيا

 
همه ش ننگه ... همه ش رنگه

 

****************

 

اون  قديم قديما يادمه كه مشخصه بارزه جواني وجوانها

 

را انرژي و طراوت ميگفتن

 

اما اين روزاي زندگي خودمو نگاه ميكنم ميبينم

 

هيچ اثري از انرژي توش نيست

 

اصلا احساس مفيد بودن ندارم

 

احساس ميكنم ......

 

بگذريم منظورم اينه كه جوونا چه اتفاقي براشون افتاده

 

چرا ديگه شاد نيستن چرا اصلا نميخندن چرا دلخوشي ندارن

 

چرا آمار ميگه 70 درصد جوانهاي 16تا26 سال دچار افسردگي هستند

 

به نظر شما بايد چيكار كرد

پی نوشت : آمار بالا رو نميدونم تا چه حد درسته.


 
comment نظرات ()
 
 
تو بگو من چيکارش کنم؟!!!!؟!!!.....
نویسنده : رضا - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٥
 

    سلام

 

                                                 تا حالا فكر نميكردم كسي انقدر منو ضايع كنه

 

                                               اصلا انتظار نداشتم بعد از اين همه مدت اينطوري با من برخورد كنه

 

                                                          تو اون لحظه دوست داشتم بكشمش ميخواستم خفش كنم خيلی

 

 خودمو كنترل كردم كه مجلسشونو به هم نريزم

 

                                                     ميخواستم ول كنم بيام ديدم نميتونم تكون بخورم

 

                                                       براي يك لحظه احساس كردم كه دارم از حال ميرم

 

 رنگم حسابي پريد

 

 بود

 

                                      حسابي حالم بد شد حسابي عرق كرده بودم دستم داشت ميلرزيد

 

                                                     تو خودتو بگذار  به جاي من اگه بعد از چند سال با

 

طرف روبرو بشی

 

                                                           در حالي كه همه ي بدبختيات پاي اون باشه

 

بعدش با كمال وقاهت

 

 بياد بهت بگه برو دنبال كارت

 

                                            بعدشم اينطوري بهت بي احترامي كنه چه حالي پيدا ميكني.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رضا - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥
 

 

بزن باران بهاران فصل خون است

 

بزن باران كه صحرا لاله گون است

 

بزن باران كه به چشمان ياران

 

جهان تاريك و دريا واژگون است

 

بزن باران كه دين را دام كردن

 

شكار خلق و صيد خام كردن

 

بزن باران خدا بازيچه اي شد

 

كه با آن كسب درد و نان كردن

 

بزن باران به نام هرچه خوبيست

 

به زير آوار تا پاي كوبيست

 

مزار تشنه جويباران پر از سنگ

 

بزن باران كه وقت لاي روبيست

 

بزن باران بهاران فصل خون است

 

بزن باران كه صحرا لاله گون است

 

بزن باران و شادي بخشي آن را

 

بباران شوق وشيرين كن زمان را

 

به بام غرق در خون ديارم

 

به پا كن پرچم رنگين كمان را

 

بزن باران كه بي صبرند ياران

 

بمان خاموش گريان شو بباران

 

بزن باران بشوي آلودگي را

 

ز دامان بلند روزگاران

 

بزن باران بهاران فصل خون است

 

بزن باران كه صحرا لاله گون است

 


 
comment نظرات ()
 
 
من حرف نزدم...!!!
نویسنده : رضا - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥
 

سلام

آخه من به شما ها چی بگم من که حرفی ندارم يعنی حرف دارم وجودشو ندارم بگم آخه ميگن اگه حرف بزنی يه هويی غيب ميشی بعد ممکنه بميری يا از زنده بودنت پشيمون شی.

من که چيزی نگفتم شما هر چی ميخوايد بگيد


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رضا - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥
 

 

 

هيچ حرف دگري نيست كه با تو بزنم

 

                          تو نميفهمي اندوه مرا

 

چه بگويم به تو اي رفته زدست

 

شدم از مستي چشمان تو مست

 

شده ام سنگ پرست

 

مرگ بر آنكه دلش را به دل سنگ تو بست

 

تو نميفهمي اندوه مرا

 

 سلام

بعد از چند روز و اندي غيبت برگشتم

 

ميدونم كه خيلي ناراحت شدي اما چاره اي نيست بايد برميگشتم

 

البته فكر نكني كه اين غيبت از خستگي بوده

 

فقط يه اشكال فني* به وجود امده بود كه رفع شد

----------------------------------------------------------------

 

                             پاورقي در تعريف اشكال فني*:به علت افزايش فشار برق از سوي اداره ي محترم برق

 

                                    (كه البته اونم به دليل اشكالات فني به وجود امد)پاور سيستم ما

 

                                          دار فاني رو وداع گفت و از آنجايي كه اينجانب به علت مشكلات فني پس از

 

                                        اتمام تحصيلات عالي(ديپلم)پس از دو سال همچنان در دشت وسيع بيكاري

 

                                غوطه ور هستم شرايط لازم و كافي تعميرات سيستم را نداشتم(پول و باز هم پول)دست به

 

                                    دامان اداره ي محترم برق شدم كه شايد خسارتي دريافت كنم كه پس از ورزش بسيار**با

 

                                  اين جواب مواجه شدم كه سيستم را خودم تعمير كنم بعد اقدام كنم كه شايد شركت بيمه

 

                                    مقداري از اين خسارت را پس از گذشتن از مراحل كارشناسي به ما پرداخت كند.در نهايت

 

                                       مجبور به مسافر كشي شدم كه در اين راستا ماموران محترم و زحمت كش راهنمايي و

 

                                     رانندگي تهران بزرگ بنده را از لطف خودشان بي بهره نگذاشتند و بيست هزار تومان به

 

ما محبت كردند.

 

در همين هين بودم كه به علت دوري از نعمت اينترنت روزها را به سختي به پايان

 

ميرساندم كه خط موبايلم به علت بدهي از سوي شركت مخابرات سيار از كار بيكار شد و

 

          ما را داغدار كرد

-------------------------------------------------------------------------------

*

                                            ** :ورزش در ادارات به شكل مسابقات بالا رفتن از پله ها پياده روي در راهرو و ميان

 

                                     اتاق ها ورزش فك و البته مصرف نا محدود سيگار

 

 


 
comment نظرات ()