دنیا 2روزه

 
ما اينيم ديگه!!!...
نویسنده : رضا - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ،۱۳۸٥
 

سلام

در ادامه ی پست قبلی باید بگم فعلا که تجمع در مقابل مجلس جواب داده و خطر تا حدودی رفع شده.

۱ - احوالات این روزای من با این شعرا بیان میشه.

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکست .....

دوباره دل هوای با تو بودن کرده  نگو این دل دوریه عشق تو باور کرده....

*

تنهایی تموم وجودمه منو تنها بذارید اون تموم بود و نبودمه منو تنها بذارید.....

*

هرکه عاشق شد جفا بسیار میباید کشید *** بهر یک لقمه منت از صدها باید کشید

من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل  ***  بخت بد بین از اجل هم ناز میباید کشید

*

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایست

*

یا مولا دلم تنگ اومده شیشه ی دلم ای خدا زیر سنگ اومده

*

گفتی که من از طایفه ی سنگ دلانم به خدا نه ** یا عاشق این هستم و یا عاشق آنم به خدا نه .....

*

رفتی نوشتی که از دوری تو ملالی نیست ........

*

اگه عشق همینه اگه زندگی اینه نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه.....

*

چی بگم که خیلی تنهام* میدونی یاری ندارم* چی بگم که غیر غصه دیگه دلداری ندارم...

*

به خدا رفته بودم سغا خونه شمعی رو که نذر تو کرده بودم ادا کنم... .... راستشو بگو کجا رفته بودی....

*

و همین طور که از متن و شعرها پیداست ظاهرا در بی امیدی (بی انگیزه گی ) به سر میبرم


 
comment نظرات ()
 
 
اندر احوالات دنيا ی ............
نویسنده : رضا - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥
 

۱ - سلام  و عرض تشكر از همه ي دوستاني كه محبت كردند براي رفع مشكلات اين بنده ي حقير و دوستان بنده دعا فرمودند . از خداوند براي همه شما سلامتي و شادماني رو خواستارم.

خيلي ادبي شد نه؟ آخه منو چه به اين مدل حرف زدن به زبون خودم ميگم دستتون درست دمتون گرم  خدا نگهدارتون باشه شكر خدا مشكل دوست ما حل شد و نيازي به عمليات انتحاري نبود.

۲ - اما بازم مشكل هست چه ميشه كرد . تا حالا شده آدمي رو ببينيد كه خيلي داغون باشه و نگه مشكلش چيه اما شما يه حس دروني بهتون فشار بياره كه تو بايد كمكش كني. شده؟

راستش چند وقتي كه اين اتفاق برام افتاده . يه دوست عزيز خيلي وضع روحيش خرابه اما دريغ از يه توضيح كوچيك كه چي انقدر به هم ريختش. حالا هي من اصرار كه من يه حسي بهم ميكه بايد كمكت كنم  حي از اون انكار كه نميدونم چه مه فقط بغض داره خفم ميكنه.

تازه به اين شرايط اينم اضافه كنيد كه تنها راه دست رسي به اين دوست عزيز فقط اينترنت هست.

۳ - امروز داشتم اخبار ساعت ۹ شب كانال ۱ رو نگاه ميكردم . متوجه اوضاع در هم بر هم دنيا شدم . اخبار داخلي مربوط به لبنان/ فلسطين / اسرائيل / سوريه /اهدا لوح تقدير به زنان نمونه توسط رئيس جمهور / اعلام فراخوان براي راهپيمايي فردا عليه اسراعيل در تهران /.

اخبار خارجي مربوط به سران كشورهاي عضو گروه ۸ وجلسات بي نتيجه ي آنها /زلزله در نميدونم كجا كه ۷ ريشتر بود /تظاهرات در كشورهاي جهان عليه اسرائيل/... بعدشم اخبار ورزشي و فرهنگي و هنري و علمي.

دقت كرديد يعني متوجه منظور من شديد؟ منظورم اينه كه اخبار داخلي ما مربوط ميشه به مشكلات كشور هاي دوست و برادر و در نهايت اهداي جوايز به ......

اين يه مسئله يكي ديگه اينكه كشور ما با اين وضعيتي كه دنيا داره طي ميكنه واقعا هيچ مشكلي نداره كه ارزش داشته باشه در موردش تو اخبار سراسري صحبت بشه.

۴ - در مورده اين روزها كه واقعا بحران فلسطين به اوج خودش رسيده و ما هم كشورمون در امنيت كامل به سر ميبره ميخوام بگم كه خواهران محترمي كه در مركز ۱۱۸ تهران مشغول به كار بودن امروز در حوالي ساعت ۱۴ در مقابل مجلس شوراي اسلامي تجمعي را ترتبيب دادند .....

اين تجمع در اعتراض به اقدام عجيب و در عين حال حيرت انگيز شركت مخابرات تهران انجام داده بود انجام شد.

شركت مخابرات تهران واحد ۱۱۸ به كاركنان محترم شيفت خواهران اعلام كرده كه بزودي طرحي رو با شرايط زير اجرا ميكند

از اين به بعد همه ي خانوما در منزل به امر اطلاع رساني مشغول ميشوند به به چه شكل ؟ به اين صورت كه بايد يك اتاق براي خودشون اماده كنن كه سروصداي اضافه توش نياد از جمله صداي ضبط و حرف زدن در صورت لزوم نفس كشيدن. از طرف شركت يه دستگاه رايانه به كاركنان هديه داده ميشه كه پولش رو به طور اقساط از حقوقتون كسر ميشود. حقوق شما به صورت تعداد جواب دادن شما به مشتركين لحاظ ميشود. با اين وجود پول بيمه بر عهده ي خود كارمند ميباشد هزينه ي اعياب و ذهاب به طور مشخص به شما تعلق نميگرد

اين خلاصه اي بود تجمع اعتراضي كاركنان ۱۱۸ تهران مقابل صحن مجلس.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رضا - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥
 

گفتی که به روز عجز دستت گیرم   ***   عاجز تر از این مخواه که اکنون هستم

سلام

نمیدونم چرا این روزا هر چی میخوام بنویسم نمیتونم نه که متن نداشته باشم و سوژه نباشه اتفاقا سوژه فراون هست ولی همه ی سوژه ها ناراحت کننده و نا امید کنندست . امروز دیگه نتونستم تحمل کنم گفتم یه کم درد دل کنم . شما به بزرگی خودتون ببخشید.

این روزا بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم علتشو نمیدونم اما خیلی زود به زود دلم میگیره .

یکی از دوستانم اصلا حال مناسبی نداره منم نمیتونم بهش کمک کنم اصلا خودشم نمیخواد که من بهش کمک کنم .

نمیدونم باید چیکار کنم حرف به گوشش نمیره .

یه چیز دیگه که فکرم رو به خودش مشغول کرده بی کاریه .

چند روز پیش رفتم یه جا با هزار تا پارتی و آشنا بازی مدارکم رو دادم اما من چشمم آب نمیخوره.

*******************************************************************

یا حضرت فاطمه تو رو به خدا قسمت میدم به اون دختر کمک کن نذار از دست بره کمکش کن

هرکاری بتونم براش میکنم .

ای ی ی ی ی ی ی ی ی خدا من قسم خوردم اگه دیدم کسی میخواد خود کشی کنی نذارم

به هر قیمتی که باشه . حالا دارم با فریاد و اشک از تو که خدایی تمنا میکنم . منو بکش اما

یه کاری کن اون دختر این کارو نکنه . میدونم میتونی این کارو بکنی . خدایا اون تحمل نداره

تقاص گناهش رو اینطور پس بده .

خواهش ش  ش ش ش ش ش  میکنم کمکش کن.

----------------------------------------------------------------------

دوستان تقاضا دارم براش دعا کنید.


 
comment نظرات ()
 
 
برادرانه....
نویسنده : رضا - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥
 

اینجا رو حتما برید http://daronam.blogfa.com/

وبلاگ خواهر منهhttp://daronam.blogfa.com/

ضرر نمیکنید http://daronam.blogfa.com/

نظر یادتون نره http://daronam.blogfa.com/

حرفای زیادی هست که باید بشنوید http://daronam.blogfa.com/

http://daronam.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
 
سفر نامه......
نویسنده : رضا - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥
 

سلام متاسفم که بی خبر رفتم سفر.راستش از اونجايی که من مدتيه پامو از خونه بيرون نذاشتم خيلی احساس دلتنگی بهم دست داده بود واسه همينم تا پسرداييم گفت ميخوام برم کاشان انتخاب واحد کلی ذوق کردم و گفتم منم با سر ميايمآقا چشمتون روزه بد نبينه من با ۵هزار تومان پول پاشدم برم کاشان که از قضای روزگار قبل از کاشان مجبور شديم يه سر هم بريم قزوين رفتيم يه کاره کوچيکی پيش پسر دايی بزرگه داشتيم انجام شد و برگشتيم کرج که از کرج عازم ديار گلاب بشيم. از تو راه براتون نميگم که زياد نخنديد چرا که برای ساعت ۷:۳۰ بعد از ظهر بليط گرفتيم ساعت ۷:۴۰ اتوبوس امد ترمينال و ساعت ۸:۰۰ از ترمينال با ۴ نفر مسافر راه افتاد به سمت ميدان آزادی که از ترمينال غرب مسافر بزنه از ترمينال غرب هم ساعت ۹:۰۰ حرکت کرد حالا ما داشتيم حرص می خورديم که چرا نرفتيم از تهران سوار شيم که هم ماشين خود کاشان باشه هم زود تر حرکت کنيمآخرش با همون اتوبوس يزد رفتيم که وسط راه نصف شب بايد از بيابون به سمت شهر حرکت ميکرديم.خلاصه بگم رسيديم به کاشان رفتيم خونه ی دانشجويی پسر دايی و دوستان که قرار بود کسی توی خونه نباشه يا حداقل ۱ نفر باشه. در باز کرد رفتيم تو يه لحظه بريديم که بابا دمتون گرم چه خبره اينجا ۷ نفر دانشجوی چتر باز که شايد ۲تا از اونا معرف حظور پسر دايی محترم بودن.

رفتيم با بقيه آشنا شديم که همينطور که داشتيم بازی فرانسه و ايتاليا رو که از دست داده بوديم رو تحليل ميکرديم بچه تصميم گرفتن که برن حموم گفتم که زود برن منم ميخوام برم يه هو هر هر هر هر خنديدند که اينجا رسم بر اينه که ۳ نفر کمتر نميرن با هم تو حموم خلاصه با هزار بدبختی رفتيم حموم حالا کاش مثل آدم حموم ميکردن .رفتم يه قليون آوردن تو حموم يه گوشه نشستن به کشيدن هر کس کارش تموم ميشد ميومد قليون ميکشيد خلاصه با بد بختی دوش گرفتيم جيم شدم بيرون .........

الان داريم ميگيم که تو راه يه دختری به گوشی پسر داييم زنگ زده و گفته که من شماره دادم بهش خلاصه بعد از کلی حرف زدن فهميدم که اشتباه گرفته اما من هم اين فرصت رو از دست ندادم و فورا گفتم که خوب اشکالی نداره الان با هم آشنا ميشيم . خلاصه داشتم تعريف ميکردم که ديدم گوشی پسر دايی دست يکی از دانشجوهاست شماره ی دختررو برداشت رفت يه گوشه باهاش حرف زدن بعد از ۱۰ دقيقه گفت مخشو زدم من و ميگی تازه داشتم حال ميکردم که بعد از آخرين کسوف بازم شانس يه ما رو کرده و يه همچين اشتباه شيرينی رخ داده.فورا رفتم شماره ی دختره رو گرفتم تا صدامو شناخت گفت آقا قطع کن مزاحم نشو...........

بالاخره شب شد و موقع خواب که ديدم هرکسی يه گوشه خزيده و خوابيده ما چهار نفر بوديم که داشتيم پاسور بازی ميکرديم الان بازی تموم شده تازه فهميديم که فقط يه بالش و يه پتو مونده که يه دفعه جنگ شروع شد

با هر بدبختی بود منو پسر دايی بالش رو برداشتيم و بقيه ضايع شدن

الان ساعت ۵:۰۰ بامداده که ما داريم ميخوابيم صبح ساعت ۸ صبح قراره بريم دانشگاه

رفتيم تو دانشگاه فرم پر کردن  بعدش گفتند که آقای X بايد فرم رو امضا کنه اما ساعت ۱۱ مياد الان من ۲ هزار از پولام باقی مونده . هوا خيلی گرمه داريم زنده زنده کباب ميشيم.

خلاصه اونروز وقت نشد که کارا کامل بشه چون بعدش که وقت ناهار شد وغذای لذيذ دانشگاه رو خورديم  رفتيم به بقيه کارا برسيم گفتن که آقايون نميآن

رفتيم خونه پشت در مونديم !!!! چرا ؟ چون آقايون مهمان ها کليد رو با خودشون برده بودند ولايت حالا داريم با صاحب خونه چونه ميزنيم که به جون تو ديگه شب شلوغ نميکنيم فقط درو باز کن داريم کباب ميشيمرفتيم دوباره با ۳ نفر توی حموم دوش گرفتيم.بعدش خوابيديم که بعد از ظهر قرار شد من با پسر دايی و دوست دختر پسر دايی و خواهر دوستش بريم کاشان رو بگرديم .

رفتيم بيرون سر قرار صحبت کرديم که کجا بريم کجا نريم . پسر دايی با دوستشون يه تصميم عجيب گرفتن گفت ميريم ۳۰نما بعدشم گفت پول نداريم جای ديگه ای بريم

رفتيم فيلم آتش بس رو ديديم . جالب اينجا بود که پسر داييم بار سوم بود که داشت اين فيلم رو ميديد اما اصلا از فيلم چيزی حاليش نبود (آخه هر ۳ بار رو با دوست دخترش رفته بود سينما)خلاصه قرار بود من با خواهر دوستش صحبت کنم که هم من از تنهايی در بيام هم اون .هم اينکه پسر دايی با دوستش راحت تر باشن.اما نميدونم چرا نميتونستم تو سينما اونم در برخورد اول چی چی ميشه گفت پس تصميم گرفتم بدون توجه به حرکات عجيب پسر دايی و دوستش تو سينما به تماشای فيلم مشغول بشم.

بعد از سينما کلی احساس آويزون بودن بهم دست داده بودحالم داشت بد ميشد .

رفتيم خونه شام تخم مرغ خورديم يه گوشه نشستم و داشتم قليون ميکشيدم که ديدم ساعت ۳ شده اما پسر دايی هنوز داره با تلفن حرف ميزنه تصميم گرفتم بخوابم.

فرداش کارای دانشگاه تا ساعت ۱:۳۰ طول کشيد که پسر داييم افتاد به گدايی چون هم پولای من تموم شد هم پسر دايی خلاصه کرايه ی ۲ نفر تا تهران جور شد

گفتم پس دوستت چی گفت اون واسه خودشو خواهرشو حساب ميکنه

خلاصه تو اتوبوس من به روبه رو خيره شدم خواهر دوستش به بيرون از اتوبوس خيره شد پسر دايی هم داشت با دوستش دل و قلوه کباب ميکردن

اومديم تهران کرايه تا دم خونمونم دوست پسر دايی حساب کرد ما داشتيم از شرمندگی ميمرديم.

تو اتوبوس يه دختره خيلی راحتی هم جلو تر از ما نشسته بودکه هر ۱۰ دقيقه مقنعه رو در ميآورد موها رو شونه ميکرد و ميرفت از آب خوری اتوبوس آب ميخورد که تعجب همگان از اين همه حجب و حيا بر انگيخته شده بود.

تازه بعدشم با بقل دستيش کشتی گرفت که حتا از روی صندلی افتادن کف اتوبوس و بعدش هر هر کنان نشستن سر جاشون.

پ.ن:از همه دوستانی که به پست قبلی اومدن و نظر دادن تشکر ميکنم اما انتظار ميرفت که يه راهنمايی کنن ببينيم چهطور ميشه عکس گذاشت .

                                                                                با تشکر

پ.ن بعدی:بازم معذرت ميخوام که بی خبر رفتم و نشد که به کسی سر بزنم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
زياد جدی نگيريد ؟ ميخوام ببينم عکس چه طور ميشه گذاشت؟
نویسنده : رضا - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥
 

منو اسب يارو.....! magnify

اين كه ميبينيد من بيدم اونم يه اسب كه اصلا هم خر نيست البته بر خلاف صاحابش كه خيلي خر بود بعدا عكس يه خر ميزارم كه صاحابش خيلي آدم بود

 

اين هم يه خر كه خيلي احمق بود اما صاحابش شديدا آدم بود

 


 
comment نظرات ()
 
 
سوسول کيه و فرقش با قرطی (غرتی و غرطی و ...) چيه...!!!!؟
نویسنده : رضا - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥
 

1 -  به نظر شما كسائي كه سنگ دل ميشن دلشون نميشكنه؟...

شنيديد ميگن يارو مثل شيشه ميمونه قلبشم مثل آينه پاكه!!!

يا بگن طرف سنگ دل يه ذره رحم نداره!!!...

نتيجه اخلاقي : درسته شيشه زودتر و راحت تر ميشكنه اما اگه شكست ممكنه اوني كه شكستش رو زخمي كنه

اما كي گفته سنگ نميشكنه  درسته سخت ميشكه اما براي شكستنش بايد از چكش و پتك استفاده كرد .

حالا وقتي شكست ديگه نميشه جمع و جورش كرد

حالا آدم دل نازك باشه بهتره يا سنگ دل

جواب بديد لطفا

2 -  حالا چند وقت پيش داشتم فكر ميكردم كه خوب به امثال من ميگن سوسوله بچه غرتی!!!......؟؟؟؟

خواستم تو ببينم اونايي كه سوسول قرتی نيستند چه شكلي ميتونن باشن؟!!.

خوب يه عده شون حتما قيافه ي خفن دارن رو سر و صورت و بدن شون بايد يه جاي زخم يا اثر چاقو باشه

كه خوب من هم تو زندگيم زياد هم بي درده سر نبودم حالا درسته چاقو دستم نگرفتم (چون چاقو ضامن ...... آدمه)

اما با چاقو كشايي در افتادم كه قيافه رو مي ديدي وحشت ميكردي اما بعدش رو حساب اينكه كم نياره

يه چاقو اندازه ي قدش در مياره و ميچرخونه و دري وري ميگه حالا تو يه داد بلند ميزني ترس و وحشت تو چشماش برق ميزنه

حالا بگذريم منظورم اينه كه چاقو كشي يا در كل وحشي بازي و دعوا عامل ضد سوسوليت نيست.

بازم به مغزم فشار دادم گفتم خوب حتما آدمايي كه سوسول نيستند تو قهوه خونه هاي معلوم الحال پيدا ميشن

رفتم يه سري زدم به قهوه خونه ديدم به به چه بچه هاي با مرام و با معرفتي اونجا مشغول صحبتن

يه ذره به حرفاشون گوش دادم ديدم چه جالب :

اصغر سگ دست : لوتي ديشب جات خالي بود با رفتين خونه علي سوسكي 3گرم جنس جوهر داشت

چسبونديم و دود كرديم

جواد بي غم(همون لوتي كه مخاطب اصغر بود): داش نوش جونت راستيتش ما ديشب رفته بوديم خونه ي

فاطي لاشي اين يا رو ازگل رفيق حسن كج اونجا بود پسر داييشو ميشناسي

اصغر سگ دست : آره مشتي همون بچه خوشكله

جواد بي غم : آره همون اونم باهاش بود 2 تا بطلي خونوده عرق كيشميش اورد زديم به سلامتيت رفت هوا

خلاصه ما رو كاره فاطي بوديم كه حسن حالش خراب شد و خوابيد

مام كه كارمون با فاطي تيموم شد اوديم بيرون از اوطاق يه نخ سيگار دود كنيم ديديم اون بچه خشكله تهش باد ميده

خلاصه مجبوري يه سرويس هم اونجا رفتيم

(با پوزش از دوستان جهت تفهيم مطلب مجبورشدم مكالمه رو كامل بگم اگه حرف ركيكي بود شما ببخشيد )

اينا رو كه شنيدم جلدي زدم بيرون البته از ترس

بازم فكر كردم گفتم شايد آدم بايد شاغل باشه و گارگر و زحمت بكشه تا بگن سوسول نيست

يه خورده به روزايي كه خودم گارگري كرده بودم و محيط كاري گارگري فكر گردم

ديدم نه تو اونا هم كه بودم بازم قرطي محسوب ميشدم

هيچي ديگه رفتيم يه جاي ديگه ببنيم چه خبر

رفتم كافي شاپ يكي از دوستام نشستم ديدم از بالا كه لژ بود صداي هر و كر مياد

به بهونه ي تميز كردن ميزا رفتن ببينم بچه ها چه مدلين

ديدم 3 تا دختر با 3 تا پسر 3 تا ميز اشغال كردن و دارن با هم گل ميگن و گل ميشنون

خلاصه من رفتم خودمو همونجا مشغول كردم كه ببينم چه چيز جالبي دارن ميگن

ديدم يه پسره ميگه ژاله يادته ديشب چي ديدي

ژاله : برو گمشو عوضي نكرده بودي يه حموم بري

بقيه ی : هر هر هر هر

يه دختره گفت بچه ها اينو گوش كنيد از موبايلش يه دونه از اون چرت و پرتاي به شدت ....

گذاشت كه من داشتم به جاي دخترا و اون پسرا از خجالت آب ميشدم

كه گفتم بيام پايين بهتره

داشتم ميومدم پايين يه نگاه كلي بهشون انداختم و تيپشونو نگاه كردم

پسرا كه قربونشون برم زير ابرو ور داشته با يه تي شرت كوتاه و يه شلوار گشاد كه داشت از پاش موفتاد

اون يكي  يه آرايش ناز كرده بود ..... آره بابا پسره رو ميگم

اون يكي مشخصه ي بارزش موهاش بود كه خيلي با مهارت به ارتفاع 1 متر رو به بالا ايستاده بود

دخترا هم كه به به به مانتو ها  رو با هزار زورو زحمت و بدبختي دكمه هاشو بسته بودن 

قد مانتو ها هم كه چه عرض كنم تا بالاي باسن بود

روسري ها كه همه روي شونه هاشون انداخته بودن و نميشد فهميد كه چند وجبه

 

اومدم پايين ديدم چندتا پسر پايين نشستن دارن در مورده اسيد و شيشه حرف ميزنن

پيش خودم گفتم كه خوب اينا درس خونن لابد دارن در مورده علم شيمي حرف ميزنن

يه خورده كه دقت كردم تازه فهميدم كه جريان از چه قراره... اونا از برادراي متوهم هستند

خلاصه عجالتا تصميم گرفتم سوسول قرطی باقي بمونم .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
يک سوال اساسی!!.....
نویسنده : رضا - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥
 

وبلاگ چيست و وبلاگ نويس کيست؟

راستش اولين روزی که خواستم وبلاگ رو راه اندازی کنم تصميم داشتم حرفای که بهشون ايمان دارم رو بگم اما بعد از مدتی با مخالفت آقای پدر مواجه شدمميگفت حرفايی که تو بهش ايمان داری دردسره هم خودتو گير ميندازی هم اون کسايی که اين حرفارو برات ميارنپس با اين تفاسير ديگه وبلاگی نبايد به وجود ميآمد

اما من شيطونی کردم و تو ۳۶۰ ياهو از اون حرفا زدم بعدش لو رفت و بابام منبع منو ازم گرفت

بعدش من اومدم پرشين بلاگ رو پيدا کردم و اين وبلاگ رو با نام دنيا تفکر کن ايجاد کردماما بعدش تصميم گرفتم که سبکم رو عوض کنم و يه چيز ديگه بنويسم

پس اسم وبلاگ رو عوض کردم و شد همين اسم فعليش

خلاصه بعد از کلی نوشتن به اين نتيجه رسيدم که هنوز نميدونم وبلاگ چيه و وبلاگ نويس کيست؟ 

شما ميدونيد؟.......

 


 
comment نظرات ()
 
 
به دادم برسيد!!....
نویسنده : رضا - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥
 

 

سلام

چطوريد

آخه اين چه مسخره بازيه دهنم سرويس شده

قبض موبايل اومد 199600 تومن

اون موقع كه گرفتمش گفتن كه از 5000 بيشتر بشه ميگيريمش .منطقي بود منم قبول كردم

اما بعدش به خاطر يه سري مسائل مجبور بودم كه مدام با يه بنده ي خدايي در تماس باشم

اين شد كه ماه اول 45000 امد بعدش من با كمال پررويي گفتم خودم پولشو ميدم آخه اميد وار بودم كه تا چند روز آينده يه كار خوب گيرم بياد و ماه بعد همشو با هم ميدم كلي هم واسه خودم برنامه ريزي ميكردم

ميگفتم پول موبايل و كه دادم ميرم بقيه شو ميذارم بانك تا پول مكه بابا و مامان جور شه .خلاصه كلي اميد و آرزو داشتم

 

آقا ما 2 ماه تموم رفتيم دنبال كار گشتيم اول دنبال كار تخصصي خودم ميگشتم(جوشكار آرگون) بعدش كه ديدم عمرا

تصميم گرفتم به كارگري رو بيارم اما هر جا رفتم ميگفتن : برو آقا دلت خوشه ما قبل از عيد 150 نفر اومدن فرم پر كردن

يكي ميگفت آقاي رييس جمهور مهرورز حقوقا رو برده بالا ما هم بودجه نداريم داريم تعديل نيرو ميكنيم منم با كمال خونسردي در حالي كه حتي يك كلمه هم نفهميدم فقط با سر تاييد ميكردن

بعدش كه يارو ديد من حاليم نشده گفت اينا يي كه گفتم يعني اينكه داريم ميريزيم بيرون جذب نداريم

يكي ميگفت آقا جان ورشكسته شديم نيرو هاي خودمون 4 ماه كه حقوق نگرفتن

خلاصه من هنوز هم در عجبم كه اين مملكت به اين بزرگي وقتي كه همه كارخونه هاي بزرگ كوچيكش در حال ورشكستگي هستند چه طور هنوز سر پاس

خلاصه كار گير ما نيومد مجبور شديم بريم همچنان دورهاي تخصصي ديگه رو بگذرونيم و رفتيم مدرك جوشكاري برق رو از فني و حرفه اي گرفتيم .

حالا اينا رو گفتم كه بگم الان كه موبايل قطع شده و در آينده اي نه چندان دور سلب امتياز ميشه چه طور ميتونم پولش رو بدم

البته چند بار بابا گفته مرتيكه بگو چه قدر پولش اومده ما بديم اما من روم نميشه اينكارو بكنم

البته خواهران عزيز و دوستان گل همه به اتفاق عقيده دارن كه من آدم بسيار احمقي هستم كه وقتي ميبينم پولشو ندارم بازم قصد دارم خودم پرداخت كنم

شما ها بگيد چيكار كنم.

در مورده سوالي كه يه سري از دوستان ميپرسيدن كه من تو چي اول شدم

بايد بگم كه منم اول نميدونستم معني اين جمله چيه اما وقتي رفتم تو وبلاگ دوستان و ديدم فهميدم اين يعني اينكه من قبل از بقيه اومدم وبلاگ شما كه حالا اين چند تا چيز رو ثابت ميكنه

كه من در ذيل توضيح ميدم:

1 – يعني من به شما بيشتر از بقيه علاقه دارم و قبل از بقيه ميام متن ها تون و ميخونم

2-يعني اينكه من از بقيه بيكار ترم و زود تر بقيه ميام

3- يعني اينكه من از همه خوش شانس ترم و كه روز تر همه ميتونم نظر بدم

4- بقيه شو خودتون بگيد

اما در كل اول ها هميشه اين اول بودن خودشو نو به رخ سايرين ميكشند

تازه يه كار جالب اما در عين حال عجيب انجام ميدن . ميان ميگن اول اول اول شدم مرسي كه اومدي خبر آپ شدنت رو دادي بازم بيا .

اما نظري در مورد متنت نميدن حالا چه دليلي داره كه ميان و ميرن چون من وقتي از كسي دعوت ميكنم بياد منظورم اينه كه بياد و در مورد نوشته ي من نظرشو بگه

تازه يه چيز باحال تر اينه كه معمولا من يه سوالي مطرح ميكنم يا اينكه مسابقه اي ميذارم كه دوستان از جوائز ارزدنش بهره مند بشن اما افرادي كه شركت ميكنن كمتر از تعداد جوايزه آخرش جايزه ها ميمونن رو دستم

حالا اين خودش چند تا معني داره :

1 – اصلا متن رو نميخونن

2 – كامل نميخونن

3- يا اينكه فقط نظرات رو ميخونن

حالا بازم اگه كسي دليل ديگه اي به ذهنش رسيد بگه.

من ديگه حرفي ندارم الان ميشينم منتظر حرفاي شما يا بيشتر دفاعيه شما عزيزان

راستي در مورده قبض موبايل يه راه حل بهم بگيد

خوش باشيد

راستی اين آهنگی که رو وبلاگ منه پخش ميشه واسه شما اگه ميشه نظرتون رو بگيد اگه پخش نميشه راه حل بگيد (لطفا)


 
comment نظرات ()
 
 
تسليت نامه .....
نویسنده : رضا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥
 

باز کنم راز سه مظمومه را      فاطمه و زينب و معصومه را

فاطمه زن بود ولی نور بود      جلوه حق بود که مستور بود

آی فرستاده ی ما شاد باش    شاکر منظومه ايجاد باش

با به تو آيينه عطا کرده ايم       کوثر تسکينه عطا کرده ايم

کوثر تو مايه ی تسکين توست     بعد تو او قائمه ی دين توست

خلق چو پرسند کيست او فاش بگو    کوثر جاريست او

هر دم از آل علی ميزند   باده ز جام ازلی ميزند

جذبه ی ساقی چو به ميخانه زد     قرعه به نام منه ديوانه زد

صبر و بلا را به هم آميختند   در عطش ساغر ما ريختند

جرعه ی اول که زدم سوختم     آتش و خون از جگر افروختم

سينه ی من سوخته ی سينه ايست   شعله ی خاکستر آيينه ايست

سينه ی زهرا تب توحيد داشت  کاًن شرف شيره خورشيد داشت

شير نبود آنچه در آن سينه بود     شربتی از کوثر آيينه بود

فاطمه آيينه ی حيدر نماست      فاش بگو فاطمه شير خداست

آيينه در آينه تکثير شد      آينه خنديد و جهان گير شد

فاطمه خود کسيت     نمود علی       کيست  علی      فاطمه ی منجلی

فاطمه ای مذهب و آيين من آينه ی روشنی دين من  

فاطمه ای سيده ی کائنات  چشم دو عالم ز رخت گشته مات

خلق ز وجدت به وجودت آمدست  بر در مجدت به سجود آمدست

فاطمه ای مادر آزاده گی وی تو صميمانه ترين سادگی

فاطمه ای نقش نگين خدا  آب حيات دل و دين خدا

همسر و همتای علی جز تو نيست     منشا نور ازلی جز تو نيست

مرغ دلم زمزمه سر ميدهد    ناله ی يا فاطمه سر ميدهد

در نظر همسر و دور از پدر    فاطمه پر پر شد در پشت در

پر پر کردند گل ياس را     کيست که چرخاند دستاس را

پنجه ی زینب نتواند هنوز

فاطمه ای بود و نبود علی      مادر گلهای کبود علی

خداوندا قيامت رفت از ياد     که پيمان با امامت رفت از ياد

چو امت با امامت قهر کردند    به مينای ولايت زهر کردند

حسن بی همدل و بی همزبان شد   اسير همسری نا مهربان شد

کاش ميشد همره باد صبا پر کشم تا آستان مجتبی

گوش بسپارم به آه و ناله اش   شکوه های داغ چندين ساله اش

شکوه ها از تلخی زخم زبان    تلخ تر از امت نا مهربان

ساقی امشب ساغر زهری بده    لطف پنهان در دل قهری بده

عاقبت زخم زبانم ميکشد     امت نا مهربانم ميکشد

قربت من عصر عاشورا بود در اسيری زينبم  تنها بود

مرغ دل يک بام دارد دو هوا گه مدينه ميرود گه نينوا

اين اسر بند  قاف و شين و عين    گاه  ميگويد حسن گاهی حسين

میپرد گاهی به گلزار بقيع   مينهد سر  

مينشيند پشت ديوار بقيع   مينهد سر  بر سر زانوی دين اشک ريزان در غم بانوی دين

عرضه ميدارد که ای شهر رسول در کجا مخفی بود قبر بطول

از تمام نخل ها پرسيده ام   آری اما پاسخی نشنيده ام

يا امير المومنين  روحی فداک  آسمان را دفن کردی زير خاک

آه را در دل نهان کردی چرا؟  ماه را در گل نهان  کردی چرا؟

يا علی جان تربت زهرا کجاست ؟   يادگار غربت زهرا کجاست؟

تا زنورش ديده را روشن کنم  بر مزارش شعله ها بر تن کنم

آه از آن ساعت که آتش در گرفت   جام را از ساقی کوثر گرفت

ياد پهلويش نمازم را شکست       فرصت راز و نيازم را شکست

آه زهرا تا ابد جاری بود    دست مولا تشنه ی ياری بود

چون علی شد بی کس و بی هم نفس    گفت يا زينب  به فريادم برس

فاطمه پشت در افتاد لگد سنگين بود     تلخی کام علی بر چه کسی شيرين بود

شعله فتنه ز هر سوی شرر گستر شد فاطمه طعمه آتش شد و خاکستر شد

بی تو لب به خنده وا نميکند علی

گوشه ای حسن نشسته گوشه ای حسين گوشه ای به ناله ی شبانه زينبين

آتش گرفت سوخت در خانه ی علی

در خون نشست سينه ی پروانه ی علی

قبار تربت زهرا ز نور است     زيارت نامه اش يک جو حظور است

تفسير زهرا در اين دو حرف است       قد خميده مهراب کوتاه

"مرحوم آغاسی"


 
comment نظرات ()
 
 
چرا توهين؟!!...
نویسنده : رضا - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥
 

سلام

راستش داشتم پست قبلی رو ميخوندم ياد حرف يکی از دوستان افتادم که نظراتش و اينجا نميگه فقط ميل ميزنه (ازش ممنونم اما اگه لطف کنه و حرفشو اينجا بگه دوستان هم استفاده کنن بهتره ) بگذريم.... (با پوزش از اشکان عزيز )  

آره خلاصه ميگفت نشستی از صبح تا شب تو خونه ميخوای سوژه از کجات در بياد(به همين وقاحت و صراحت حرف ميزنه ) گفت تو اين تهران پاتو از خونه بذاری بيرون شوژه برای نوشتن ميريزه رو سرو کلت.

خب منم تصميم گرفتم جهت بر داشت سوژه برم بيرون

پامو از خونه گذاشتم بيرون ديدم به به چه روزه خوبی اصلا هم هوا گرم نيست اصلا هم مردم با بی رحمی از کنار هم رد نميشند خلاصه داشتم ميرفتم همش نگران اين بودم که سوژه واقعا نريزه رو سر و کلم توی همين افکار بودم که ديدم تو يه تاکسی نشستم و دارم با راننده کل کل ميکنم خلاصه تا چشم باز کردم ديدم مسير اصلا آشنا نيست گفتم کجا داری ميری گفت حالا ميفهمی. خلاصه کم مونده بود باهاش درگير بشم که زد بغل گفت همين جا وايسا الان بر ميگردم سوييچ رو ماشين بود برای همين زياد شک نکردم جايی که نگه داشته بود مثل يه بيايون بی آب و علف بود فقط يه خورده اون طرف تر يه قهوه خونه بين راهی بود خلاصه من داشتم بو زمين دنبال يه چيز تيز مثل شيشه ای چيزی ميگشتم که اگه لازم شد جونم باهاش نجات بدم تو همين افکار بودم که يه هو چند تا کاميون با سرو صدا اومدن کلی گرد و خاک به پا کردن . پياده شدن رفتن تو قهوه خونه ۵/۶ دقيقه بعد نگران راننده تاکسيه شدم امدم که برم تو ديدم راننده های کاميونها با وحشت امدن بيرون منم خود به خود از عکس العمل اونا ترسيدم و رفتم سمت ماشين ايستادم تو يه چشم به هم زدن اونجا پره پليس شد خلاصه منم داشتم از ترس ميلرزيدم که چی شده اينجا . يکی از اون راننده کاميون ها يه کيسه رو انداخت سمت من و دويد سمت کاميونش چشم که به هم زدم صدای تير اندازی همه جا رو پر کرد ديگه داشتم از ترس داد ميکشيدم رو زمين پشت تاکسيه خوابيده بودم و داد ميکشيدم نزديکه من کيسه ای که راننده هه انداخته بود روی زمين بود گفتم برش دارم شايد توش اسلحه ای باشه که از خودم دفاع کنم  تا اومدم بازش کنم يه پليس مچ دستم منو گرفت و دسيند رو زد به دستم از ترس زبونم بند اومده بود تو همون وضعيت کيسه رو باز کردم  کردم سرم گيچ رفت حالم به هم خورد کم مونده بود از حال برم چيزی رو که ميديدم باورم نميشدسره بريده ی راننده تاکسيه توی کيسه بود. بعدش يه هو از خواب پريدم

توهين نکن چرا خوب ؟مگه چی کار کردم ؟خب سوژه نداشتم !!...

راستی رفتم باشگاه تکواندو ثبت نام کردمميخوام ادامه بدم

البته فكر نكنيد كه خيلي  استاد هستم بچه كه بودم تا كمربند زرد رفته بودم جلو. J

 

من ديگه حرفی ندارم راستی آخرداستن رو شما عوض کنيد

به ۳ نفر از بهترين پايان ها جايزه تعلق ميگيرد

نفر اول يک ۱۰۰۰ آفرين

نفر دوم دو ۱۰۰ آفرين

نفر آخر رو ماچ ميکنم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رضا - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥
 

سلام و عرض ادب و خسته نباشيد و آرزوی سلامتی و ........

امروز به چند تا از دوستان سر زدم و وبلاگشونو مفصل خوندم ديدم اکثرا تو يه زمانی

که ديگه نميخوان بنويسن خسته شدن و از همه خداحافظی کردن و رفتن بعد از ۱/۲ هفته برگشتن و گفتن که نتونستن زير فشار اصرار دوستان برای بازگشتشون تحمل بيارن .

من پيش خودم فکر کردم فکر خوبيه من که سوژه ی درست حسابی ندارم خوب يه مدت بزارم برم بهتره  بعدش با اصرار دوستان بر ميگردم

يه خورده که فکر کردم ديدم خوب حالا اگه من رفتم و هيچ کدوم از دوستان اصراری به بازگشت من نداشتن با چه رويی برگردم

پس نتيجه گرفتم که همين جا بمونم و از جام تکون نخورم و کماکان به برداشت سوژه از وبلاگ ساير دوستان ادامه بدم سوژه اين پست رو از وبلاگ هر چه باد٬باد گرفتم.http://kashkool21.persianblog.ir/

حالا اگه ميخوايد بهتر بفهميد يه توضيح کوچکولو ميدم : پست ترنم خانوم با موضوع آسيب شناسی طنزآلود تغيرات دختر ها و پسر های تهران ظرف ۲۰ سال پيش تا الان که البته خودش هم نميدونست متن رو از کجا کش رفته.

قابل توجه ترنم خانوم و ساير دوستان در ادامه ی اون مطلب اين پست رو هم جهت تکميل اطلاعاتشون بخونند.

آقا پسر های دهه ی ۸۰ :

من بودم و اسی تپل با اون ابی تن لشه با چنگيز و منوچهر و داش کوچيکش حسن پشه . آتيش کرديم موتور ها رو شال گردن بستيم کلمون شديم سيلوستر استالونه هه هه حرفای ننمون. سه ترکه (قابل توجه دوستان آذری منظور ۳ نفرس نه ۳ تورکه اشتباه نشه بياين وبلاگ رو آتيش بزنيد)رو دو تا موتور ويراژ ميداديم تو محل در به در ساقی بوديم سيگاری بگيريمو تل.

.نوکرتيم چاکرتيم خوب چه کنيم که عشق لاتيم.

رو بی کاريو بی پولی زاق (ذاق يا ذاغ يا زاغ يا ظاق يا .....) يه ماشين و زديم تا صاحبش پياده شد آروم سراغش اومديم از رو گرسنه گی بودش که تو يه چشم به هم زدن باز کرديم ضبط و باندشو پولشو زديم به بدن خلاصه توپ توپ توپ گفتيم بريم هوا خوری بعد سيخ چليميو بوخوری و دوا خوری سلامتيت معجون زديم رفت اونجا که غم نباشه شب جمعه س داداش علی کم نياری کم نباشه

تو راه يه هو اسی پيچيد جلو يه بچه اعيونه با لحن کامبيزی يارو گفتش به ما هوی ديوونه.اسی گفتش جواب ندی کامبيزها اينجا خيلی اند کل کل نکون بعضياشون قد دو تا تريلی اندگفتم کامی ناناز بشی نشکنه اون النگوهات اين جا پره نا محرمه چادرتو بکش رو پاهات.

پره پره پره عشق لات توی کوچه ها همه الافن گنده لات ها و نوچه ها همه لات بازی افتاده توی بچه ها .

آهای تو که شعار ميدی چی چی خوبه چی چی بد تا حالا بچه ت تو جوب به پوست خربزه گاز زده . هيچ وقت شده بوی کباب همسايه بپيچه و بچه ت بگه هه هه گشنمه بابا جون .آره آره دزدی بده اينو الاغم ميدونه ولی آخه آدم توی نون شبش وا ميمونه. هيچکی تو دنيا قاتل به دنيا نميآد دزدی هم ژنتيکی نيست خب بيکاره خب کار ميخواد . مجرم اصلی محيط که مارو اين جور بار آورد .مجرم اصلی فقر که مارو توی اين راها برد ولی بازم نوکرتيم با مرام و عشق لاتيم اگه با معرفت باشی چاکرتيم زير پاتيم.

اين وصف حال بچه های کم درامد دهه ی ۸۰ بود که خونديد حالا مشخصات بروبچ پر درامد دهه ی ۸۰ رو بخونيد

پسر ها: جلو آيينه روزی ۲ ساعت ژل می ماله بی نهايت

خوشتیپ ميکنه فراوون مياد تو خيابون

با يه پاترول مشکی پرژکتوراش زرشکی رينگ اسپرت لاستيک پهن ميگازه تو جردن .

 صدايه ضبط ماشينش هوای ی ی ی سيستم صوتی ميبنده هه هر هر ميخنده .هی ميره بالا پايين با کامبيز و با آيدين ميرونه مثل فشفشه ترمز دستی ميکشه.

 تا ميبينه ايست بازرسی ميميره از دلواپسی رنگش يه هو ميپره ميگه اين بار آخره . خونه ی باباش ميخوره نون مفت گردن ميکنه کلفت پای تلفن تا چهار صبح الافه (علاف) آخه خب .

 روزی يک دفعه عاشق ميشه آخرشم فارغ ميشه به همه ميگه يه روز بهاری ميام خواستگاری .

 هفته ای يه دفعه شماله ويلای اينو اون وباله صبح تا شب تو خذر شهر * الاف و در به در.

دختر دهه ی ۸۰ :

صبح تا شب تو سلمونی تا نصف شب مهمونی

ميکنه

آرايش هفت قلم ميگه وای چه خشکلم

غذا از بيرون ميگيره آخه : پيتزا نخوره ميميره .

واجب تر از نون شب ماتيک و خط لب

نقشش نقش عروسک بين يه مشت خروسک يه روزی ميشه بيدار که شده گرفتار

واسه شوهر هلاکه همش به فکر رنگ لاکه .پسر پول دار ميخواد ولی گيرش نميآد

يه مشت سوسول قرتی با يه مشت بچه رپ زپرتی ميان دورشو ميگيرن الکی واسش ميميرن.

وانمود ميکنه فارسی بلد نيست چون يکی دو سه هفته بوده تو پاريس .به خان باباش ميگه پاپا چرا چون رفته اروپا.

با پسره ميشينه مامانش يه هو ميبينه هول ميشه يه عالمه ميگه پسر خاله مه .

چرا گريون دختر؟ آخه امشب مونده پشت در. باباش راهش نميده چون يه چيزايی شنيده . اوووووووووو

پ.ن: آقا اين خذر شهر کجاست ؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : رضا - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ تیر ،۱۳۸٥
 

 

سلام و تشكر از همه دوستان

 

1 - راستش بعد از اينكه داستان رو تموم كردم و محبت هاي شما رو خوندم يه مدت سخت فكر كردم

 

و رفتار سابقم و مورد تحليل قرار دادم و تصميماتي كه بعد از اون جريان گرفتم رو برسي كردم

 

البته ف از اونجايي كه فاميله و بيخ ريش ما هست و از اونجايي كه خانواده ها مدتي است

 

كه روابط شان حسنه شده و احتمال رو در رو شدن بسار بالا ميرود تصميم گرفتم از

 

 كنجكاوي در مورد اون منصرف بشم و بنا به توصيه ساي بابا در قبال كسايي كه فكر

 

ميكنيم به ما بد كردن تنها كاري كه ميكنيم اينه كه براشون دعا ميكنيم كه خدا هدايتشون كنه

 

من هم همين كار رو كردم كه داستان پايان خوشي پيدا كنه براي اون آرزوي موفقيت ميكنم

 

راستش وجدان من رفته بود سفر من فكر كردم توي راه توي يك سانحه ي عشقي جانش را

 

از دست داده اما چند ساعت پيش برگشت از ديدنش خيلي خوشحال شدم

 

با گريه ازش پرسيدم اين همه مدت كجا بودي خنديد و گفت من جلوي چشمت بودم اما تو

 

داشتي پشت سرت رو كه گذشتت بود رو نگاه ميكردي منو به كلي فراموش كرده بودي

 

 

نتيجه ي اخلاقي : من به سفر رفته بودم نه وجدانم 

 

 

 2- راستي من الان حدودا 21 سالمه و داستاني كه گفتم مربوط به اواسط پاييز بود بعد از

 

اينكه از همدان اومدم ديگه هيچ وقت حشيش نكشيدم و مشروب خوردنم هم ديگه خيلي از

 

اول كمتر شده  اگر هم بخورم ديگه به عنوان يه مسكن درد استفاده نميشه خلاصه بگم فكر

 

كنم آدم شده باشم

 

 

3 -  امروز يه بحسي با يكي از دوستام داشتم كه گفتم خالي از لطف نيست شما هم در بحث

 

شركت كنيد

 

موضوع اصلي بحث سر اين بود كه چرا يه سري بالا خونه رو اجاره ميدن

 

خلاصه بحث بالا گرفت و من ياد يه داستان افتادم :

 

یه مدت با يه دختري توي چت آشنا شدم مدتي كه گذشت به خاطر مسائلي لازم بود حتما

 

ببينمش من خيلي اصرار كردم  اما اون ميگفت كه من با خودم عهد كردم  هيچ دوست

 

پسري نگيرم وبا هيچ پسري  از نزديك و روابط صميمانه بر قرار نكنم . وقتي علت رو

 

جويا شدم گفت كه دوست پسري داشته كه بعد از مدتي باهم مشكل پيدا كردند يه روز آقاي

 

دوست پسر به دوستش كه از قضا از دوست پسراي دوست خانوم اكس بودن ميگن كه من با

 

خانوم اكس روابط سكس داشتم آقاي دوست دوست پسر صداي آقاي دوست پسر رو ضبط

 

ميكنن و به خانوم اكس ميدن خانوم اكس بعد از اينكه آقاي دوست پسر رو مورد لطف و

 

عنايت خودش قرار داده با خودش عهد كرده كه ديگه با هيچ پسري رابطه نداشته باشه

 

راستش من دلم سوخت و بهش حق دادم اعتمادش از بين رفته باشه ديگه اصرار نكردم و

 

سعي كردم  حس بد بينيش رو نسبت به پسرا ترميم كنم.

 

خلاصه يه مدت گذشت كه گفت با يه پسره دانشجو آشنا شده بعدش پسره گفته كه حق نداره

 

ديگه چت كنه اونم با من خداحافظي كرد گذشت و گذشت بعد از چند وقت دوباره اومد تو

 

چت گفت كه با اون نتونسته كنار بياد خيلي آدم عوضي و بي حيايي بوده منم گفتم متاسفم

 

بازم گذشت گذشت من آقاي دوست پسر دوم  آشنا شدم تو چت . گفت كه خانوم اكس با كسي

 

دوست شده من از خانوم اكس پرسيدم گفت كه نه بابا اون دوست دوستم بود كه ديگه الان

 

باهاش حرف نميزنم  خيلي آدم حمالي بود بعدش با يكي ديگه دوست شدم .

 

حالا هر كس بتونه بگه چند نفر در اين جريان بالا خونه رو اجاره دادن جايزه ميگيرن از

 

خود من.

 

به نفر اول يك 1000 آفرين

 

به نفر دوم دو 100 آفرين يا يك 200 آفرين

 

نفر سوم  يك آفرين

 


 
comment نظرات ()