دنیا 2روزه

 
چه قدر بد!!!
نویسنده : رضا - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٥
 

راستش یه سری مشکلات پیش امده که مدتی البته نامعلوم یا به قول شاعر تا اطلاع ثانوی نیستم در خدمتون الانم دارم از کافی نت پست میزنم .

از همه دوستانی که سر بزنند قدر دانی میکنم (از همه ی کسایی که قبلا هم سر زدن شدیدا تشکر میکنم )

فکر نکنید میرم دیگه نمیام ...... عمرا سعی میکنم مشکل رو زود حل کنم و بیام . زیاد خوشحال نشید

با بعد


 
comment نظرات ()
 
 
رقص جواتی.....
نویسنده : رضا - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥
 

رقص محلی یا به قول بچه ها رقص جواتی

رقص بندری یا به قول بچه ها رقص جواتی

رقص اصیل ایرانی یا به قول بچه ها رقص جواتی

رقص قر و قمیش ایرانی یا به قول بچه ها رقص جواتی

به نظرتون چرا برو بچ اینجوری میشن؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
کلی معذرت خواهی اينجا هست :))
نویسنده : رضا - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥
 

اول میخوام براتون یه معما مطرح: یه راننده ی کامیون ۱۰۰ عدد تلوزیون۲۹ " بار میزنه از تهران ببره به لبنان . وسط راه ماشین رو میده به شوفر برونه خودش ۱۵ دقیقه میخوابه بعد از ۱۵ دقیقه بیدار میشه و خودش میشینه پشت فرمون رو ادامه میده میرسن به گمرک و اونجا میبینن که ۳ تا از تلوزیون ها نیست !!!!!

حالا شما بگید اون ۳تا تلوزیون کجا رفته.؟؟؟!!!!...

راهنمایی : ( به عدد هایی که گفتم خوب دقت کنید جواب رو از طریق اون اعداد میتونید به دست بیارید.)(حالا شما فکر کنید درهین فکر کردن پست جدیدم رو بخونید نظر یادتون نره)

سلام . در پی اعتراض شدید  (مح)به خاطر استفاده از مکالمه ی خصوصی بدون اجازش.اینجانب معذرت میخوام چون بدون اجازش مطلب رو چاپ کردم الانم که حذفش کردم

از دوستان معذرت میخوام چون دیگه ادامه نداره

دوباره از دوستان بابت ادامه ی کار و مطلب جدیدی که میخوام بذارم معذرت میخوام شما به بزرگی خودتون ببخشید اما مجبورم این چیزا رو اینجا بنویسم.

اما مطلب جدید دارم براتون.

آقا جاتون خالی دیروز رفته بودیم با یکی از دوستان به نام امیر بیرون .کجا؟؟؟؟

اجازه بدید اول بگم چی شد که خواستیم بریم بیرون.:: امیر زنگ زد به من و گفت رضا وقت داری فردا نهار بریم بیرون . گفتم مرده حسابی من پول داشتم میرفتم زن میگرفتم نهار به چه کارم میادگفت بیا مهمون من . منم که دیدم هیچ راهی ندارممجبور شدم قبول کنم

خلاصه اومد دنبالم وسط راه گفت ۲تا از دوستام هم میان مشکلی که نداره دخترن هامنم گفتم دلش نشکنه گفتم قدمشون رو چشم بگو بیانخلاصه رفتیم تو یه سفره خونه ی سنتی باحال نشستیم منتظر اون ۲ تا . پنج دقیقه بعد ۲ تا دختر خانوم از اون مدلها که از ۲ کیلومتری آدم میفهمه که الان ممکنه گازت بگیرن . یکیشون بنفشه بود اون یکی سارا .بعد از سلام و احوال پرسی و سفارش غذا. دیدم بنفشه هه یه کم احساس تنهایی میکنه برخودم واجب دیدم که از تنهایی درش بیارمرفتم و با هم بیشتر آشنا شدیم به قدری آشنا شدیم که کم مونده بود دست بندازیم گردن هم . بعد از اینکه غذا رو خوردیم و مشغول شوخیهای مرسوم بعد از غذا شدیمدر همین هین سارا گفت که من باید برم خیابون پیروزی نوبت پرو لباس دارمما هم که با بنفشه خانوم داشتیم گرم میگرفتیم کلی حالمون گرفته شد.

امیر بیچاره ۱۸ هزار پول نهارو مخلفات پیاده شد و ۴ هزار پول آژانس خانوما.خلاصه امیر که حسابی قاطی کرده بود و داشت میسوخت چون کلی برنامه ریخته بود .

رفتیم سوار ماشین شدیم و یه نیم ساعتی دور خودمون چرخیدیم . تو کل راه امیر مدام داشت به اون دوتا بدو بیراه میگفت . اگه ببینمشون فلان میکنم و فلتان میکنم..

یه هو از دور بنفشه و سارا رو دید که دارن با هم قدم میزنن و هر هر میخندن.گفتم امیر بیخیال شو اصلا قسمت تهتانی نا استوارشون ولشون کن. گفت من پول غذا رو ازشون میگیرم .دهشونون رو سرویس میکنم و ......

رفت پیچید جلوشون و پیاده شد شروع کرد دادو بیداد کردن . دخترا هم همش میگفتم برو عوضی دلتو بیخود خوش کرده بودیامیر دیگه کم مونده بود باهاشون کتک کاری کنه دست سارا رو گرفت میخواست بزور سوارش کنه.حالا من هی امیر و هل میدم اصلا محل نیمیذاشتتو همین هیری ویری یه پلیس هم اومدو امیر خودشو خراب کرد پلیسه اومد گفت چی میخوای برای چی میخوای سوارش کنی دختره هم گفت آقا اینا مزاحم شدنمن تا اومدم حرف بزنم یه کشیده محکم خورد تو صورتمبعدشم گفت بو بشین تو ماشین به دخترا گفتن میتونن برن . بعدش امیر نمیدونم چی گفت به پلیسه که پلیسه گفت دخترا بر گردن.رفتم پایین دیدم امیر دیگه این خانوما تو کیفشون یه چیزی دارن. بنفشه کیفشو خالی کرد رو کاپوت ماشین امیر و توش یه مشت لوازم آرایش توش بود . اما سارا میگفت من اجازه نمیدم دست به کیفم بزنید. ازتون شکایت میکنم به خاطر این کار . پلیسه هم که حسابی مشکوک شده بود به زور کیفشو برداشت و خالی کرد رو ماشین ما . ..............

باورم نمیشد چه طور یه دختر میتونه این کارو انجام بده . اصلا  باور کردنی نبود.پلیسه چشاش ۴تا شده بود .

تو کیف سارا ۳ تا تلوزیون ۲۹ اینچ بود

--------------------------------------------------------------------------

پ.ن: قبل از هر چیز شما رو به خویشتن داری دعوت میکنم و از شما میخوام که منو مورده لطف و عنایت خودتون قرار بدید


 
comment نظرات ()
 
 
پوزش پوزش و پوزش از همه عزيزان....
نویسنده : رضا - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥
 

سلام

راستش باید بگم که من مرتکب اشتباهی شدم که خودم هم ازش مطلع نبودم (فکر کنم در این مواقع میگن سهوا مرتکب خطایی شدم) سعی میکنم با این داستان که مینویسم مشخص کنم که چه اشتباهی (فکر کنم در این مورد مفهوم خطا داشته باشه )رخ داده.

روزگاران قدیم کشور بود که یه پادشاهی داشت که خیلی از مردم اونو دوست داشتن . یه شخصی که خیلی ادعاش میشد اون پادشاه رو دوست داره داشت تو بازار شهر قدم میزد با شخص قریبی که متولد این کشور بود برخورد کرد که اون شخص داشت به پادشاه اون کشور توهین میکرد.

دست اونو گرفت و بردش پیش حاکم شهر و گفت این مرد گستاخ به پادشاه گفته احمق بی عقل

حاکم دستور داد بعد از بازجویی از قریبه و اعتراف به جرمش اونو ببرن پیش پادشاه تا خودش به این مسئله رسیدگی کنه.

این دو مرد رو میبرن پیش پادشاه

پادشاه میپرسه که جرم این مرد چیه : شاهد میگه عالیجناب این فرد گستاخ به شما گفته احمق و بی عقل .

-- پادشاه ::درست میگه

-- قریبه : عالیجناب من اشتباه کردم منو ببخشید

-- پادشاه :: هر دو را گردن بزنید

---------------------------------------------------------------------------

امیدوارم خدا این خطای منو ببخشه...

جا داره از اشکان عزیز که منو متوجه این موضوع کرد تشکر کنم.


 
comment نظرات ()
 
 
آزادی بيان و انديشه.....
نویسنده : رضا - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥
 

سلام عرض شد

راستش مدتیه که افکارم شدیدا قاطی شده (یعنی به هم ریخته) یه تلنگور باعث شد که برم در مورده آخر زمان و ظهور ناجیه احتمالیه جهان تحقیق کنم. خوب چیزای خوبیم دستگیرم شد.

من نظر دین اسلام /یهود / مسیحیت/زرتشت/..... رو تا حدودی مقایسه کردم . تنها نتیجه اش این بود که در دوران آخر زمان قرار داریم.

خلاصه این تحقیقات باعث شد که من با یه دوست مسیحی قرار گفتگو بذارم این گفتگو خیلی جالب بود.

من با قصد این رفتم که چیزایی رو که در مورده آخر زمان مسیح شنیده بودم با اسلام مقایسه کنم . اما اون دوست عزم خودش رو جزم کرده بود که  منو مسیحی کنه در این راستا به من یه انجیل با ترجمه ی جدید داد حالا من هی بگم که من الان انجیل تو دستم هست در حال خوندنش هم هستم اما اون اصرار داشت این ترجمشم بخونم. خلاصه تو این گفتگو ما فقط حرفایی شنیدیم که اصلا ربطی به موضوع بحث من نداشت . اون دوست فقط میخواست به من ثابت کنه که اسلام دین آسمونی ******************************************* ***

جالبش اینجا بود که اون دوست محسیحی تا ۲۵ سالگیش مسلمان بوده و شیعه اما بعد از اون به این نتیجه رسیده که همش *****

حالا من چرا این حرفا رو اینجا میزنم: :: اها این سوال خوبیه.....

از اونجایی که بنده هر جا نشستم از آزادیه بیان و آزادیه عقیده حرف زدم نمیشد به اون دوست در جواب اهانتهاش به دین و عقاید من حرفی زد.

 میخوام بدونم آدما واسه اینکه عقایدشون رو بیان کنن تا کجا میتونن پیش برن .

به نظر شما مجازند که به عقاید شما توهین کنن .؟؟؟ ولی مدام تکرار کنن قصد من از این حرفا توهین نیست اصلا هم نمیخوام عقایدم رو القا کنم فقط دارم مسیح رو بهت معرفی میکنم.

با این حرفا نظر من نسبت به مسیح و مسحیت کاملا عوض شد.قبلا به مسیح عشق میورزیدم اما این بار اولی نیست که با یه مسیحی روبه رو میشم و اونم به همین راحتی به دین و عقاید من توهین میکنه .

باید نظرمو نسبت به آزادیه بیان و اندیشه عوض کنم


 
comment نظرات ()
 
 
همدردی...
نویسنده : رضا - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥
 

سلام . به دلیل استقبال بینظیر از پست قبلی ادامش رو نمی گم.

سلام مجدد

جاتون خالی دیشب رفته بودیم خونه ی عموم به صرف شام خیلی هم خوش گذشت.

فقط یه موجودی اونجا بود که واقعا آسایش رو از همه بریده بود.موجودی به نام امیر کوچولو.

قبل از اینکه بگم چه اتفاقی افتاد یه کم امیر .ک رو براتون توصیف میکنم.:

این پسر حدودا ۵ سال سن داره وقتی میره جایی صاحب خونه باید تموم وسایلی که امکان شکستنشون وجود داره رو جمع کنه  این موجود از هیچ کس نمیترسه یعنی اصلا فعل ترسیدن براش تعریف نشده . ۱ بار من بهش گفتم امیر بشین آروم گوشتو میبرم ها بعدش رفت یه چاقو آورد گفت بیا گوشمو ببر.

آره خلاصه هر چی به این بچه بگی کاره خودشو میکنه.

دیشب از اون جایی که که مامان حالش خوب نبود و پاهاش شدیدا درد میکرد رفته بود توی حال خوابیده بود منم با پسر عمه  توی اتاقی داشتیم حرف میزدیم من میتونستم بیرون رو ببینم.

دیدم امیر رفت کنار پای مامان اطرافشو نگاه کرد و محکم چند ضربه وحشیانه به پای مامانم وارد کرد.مامانم بیدار شد و با اینکه حسابی عصبانی بود اما نمیدونم چرا از این موجود خوشش میاد و چیزی بهش نگفت فقط گفت پسر آخه چرا میزنی.

خلاصه تصمیم گرفتم یه حالی به امیر جون بدم اومد تو اتاق به منم همون ضربه ها رو زد منم چنان لگدی به نشیمش گاهش زدم که از زمین کنده شد و محکم به در اتاق برخورد کرداما نمیدونم چرا گریه نکردفقط به مامانش گفت رضا منو زد . مامانشم گفت حتما اذیت کردی . برو از رضا عذر خواهی کناومد تو اتاق گفت بیا بازی کنیم قول میدم دیگه اذیت نکنم.

منم دلم سوخت گفتم باشه بیا . البته در تمام این مدت دستش رو پشتش قایم کرده بود اما چون به شدت قیافشو معصومانه کرده بود فکر نمیکردم کاره بدی در دست اقدام داشته باشه.

خلاصه وقتی به اندازه ی کافی نزدیک شد دیدم آشغال میوه هایی که خورده بود پرت کرد طرف منو فرار کرد.منم که دیگه جوش اوردم بهش گفتم بیا اشکال نداره بیا بازی کنیم .

نشست کنارم که اتل متل بازی کنیمچنان محکم میزدم رو پاهاش که حسابی سرخ شده بودن. بدش گفتم تو باختی باید بچرخی اونم مثل گوسفند پا شد چرخید در حین چرخیدن با یه ضربه ی آروم محکم کوبیده شد به دیوار بعدش با خنده گفت بیا یه بازی دیگه .

رفت یه جفت دمپایی آورد گفت مثلا اینا ماشینن . وقتی حسابی دور شده بود گفتم امیر ماشینم نخوره بهت بعدش دمپایی تو صورتش بود. از این بازی بیشتر خوشش اومده بود اون دمپایی رو با دستای کوچولوش پرت میکرد سمت من منم با تمام زورم دمپایی رو می زدم بهش.

بعدش رفتم دستشویی و برگشتم با دست خیس چنان زدم پس کلش که صداش پیچید و مامانش گفت امیر کجایی .منم گفتم اینجاست داره بازی میکنه

جاتون خالی منو پسر عمه چنان اینو زدیم که حسابی سرخ شده بود.

اینم http://farid-fazmetr.blogfa.com/ پسر عمه ی منه!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
کارما ....
نویسنده : رضا - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥
 
  • کودکی با بازی های کودکانه با سایر بچه ها سپری میشود.

  • جوانی با بازیهای عاشقانه ورمانتیک میگذرد.

  • میانسالی وقت وتلاش را

  • برای انباشت ثروت جذب میکند.

  • کهولت فرا میرسد؛زمان،برای بر آوردن

  • اشتیاقات دنیایی به هدر میرود؛

  • هنوز زمانی برای تفکر و تعمق بر خداوند نیست.

  • بدین سان وقت گران بهای

  • زایش بصورت انسانی را هدر می دهد؛

  • در حالی که عمیقا در تاروپود کارما

  • گرفتار آمده است.
    -----------------------------------

    پ.ن:در مورده کارما به تفصیل در پست بعدی توضیح میدم


  •  
    comment نظرات ()
     
     
    حقوق مولف
    نویسنده : رضا - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥
     

    سلام مطلبی که دارم مینویسم از خودم کش رفتم چون نمیدونستم باید از قانون حقوق مولف پیروی کنم یا نه اعلام میکنم که این متن رو از کامنت هایی که برای دوست عزیزم روح نورد مدیر وبلاگ کوه خدا کش رفتم http://koohekhoda.persianblog.ir/ 

    ۱ - سلام دوست عزيز . آپت حرف نداره اما انقدر که توی اين آپ مطالب متنوع امده که خيلی سنگين شده. کامنت دادن به اين پست خيلی طولانی ميشه منم سعی ميکنم خلاصه کنم .
    در مورده اون پرنده ای که گفتی منو ياد اين جمله انداخت (انسان در برابر خدا مانند قطره ايست در برابر دريايی بيکران)يک قطره آب همه خواص دريا رو در خودش داره اما هيچ کس نميتونه ادعا کنه که اون قطره ميتونه دريا باشه اما با وحدت قطره ها ميتونيم بيشتر عظمت و قدرت و زيبايی و سخاوت و مسخ کنندگي و ...... دريا رو درک کرد.با اين تفسير ميتونيم به لزوم وحدت اديان و وحدت انسانها پی ببريم

    ۲ - دنيای تاريکی که در حال حاضر ما در اون زندگی ميکنيم در همه اديان و کتب الهی پيشگويی شده .
    اما اين تاريکی مزيتهايی هم داره . شما يک غار تاريک رو در نظر بگيريد که توي اين غار يک جمعيت زيادی قرار دارند. حالا توی اين ظلمت و جهل که حرکتهای اضافی باعث ميشه که توی جاه بيوفتيم يا زمين بخوريم و صدمه ببينيم.يک نفر از توی جمعيت شمعی همراه داشته باشه و روشن کنه
    خوب مسلما خيلی ها دنبال اين شخص که اطرافش رو روشن کرده راه ميوفتن . حالا اگه اين شخص که شمع داره خودش رو به کور بودن بزنه و به سمت راه خروج از غار نره خوب جمعيتی که مريدش شدن هم با اون سر در گم ميشن.

    ۳ - چرا نبايد قضاوت کرد؟
    راستش اين سوالی که مطرح کردی رو خيلی خوب جواب دادی.انسان به علت نقص عقلی که داره نميتونه علم رو تمام و کمال کسب کنه. و به علت اينکه دانستن مطلبی تا حد زيادی به بعد زمان بستگی داره و از آن جايی که زمان از دست رفته برای انسان هرگز بازگشتی نخواهد داشت پس علم هرگز کامل نميشه. برای مثال دليل انقراض داييناسور ها هيچ وقت برای ما به طور دقيق مشخص نميشه اگر هم چيزي باشه به طور دقيق نيست. اين يک دليل محکم برای اينه که در مورده چيزي که  گذشته يا در آينده واقع ميشه نميتونيم قضاوت کنيم.

    ۴ - در مورده علم و دانش گفتی . همه ميدونن که دانش هم ويران گر هم آباد کننده .
    در روايت های مختلفی امده که علم هم حجاب اکبر و بهترين صفت ها عالم بودن. به قول شما با همه ی اين حرفا بازم جواب سوالات رو نداديم.
    موفق و پيروز باشی

    پیشنهاد میکنم پست روح نورد رو بخونید و این پست رو در تائید حرفاش مطالعه کنید . نظرتون هم یادتون نره

    Image and video hosting by TinyPic

     
    comment نظرات ()
     
     
     
    نویسنده : رضا - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥
     

    سلام

    تا اطلاع ثانوی به دلیل حوادث مختلفی از جمله نزول حبیب خدا که جمعیتی بالغ بر ۱۵ نفر هستند ونیازمند سرویس دهی از اینجانب و همچنین غیبت پدر گرامی....

    خلاصه اینکه فعلا نمیتونیم آپ کنیم .

    اما خیلی خوشحال نشید به زودی بر میگردم و روز از نو روزی از نو....

    تو این مدت که من نیستم هم مواظب خودتون باشید هم خواهر کوچولوی من.

    http://daronam.blogfa.com/

    راستی اگه آپ کردید خبرم کنید شاید بتونم در حین شب زنده داری مثل امشب بهتون سر بزنم

    خوش و خرم و سبز و بهاری و آفتابی و بارونی و ...... باشید


     
    comment نظرات ()
     
     
    من ربک....
    نویسنده : رضا - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥
     

    سلام ابتدا تشکر میکنم بابت اینکه واقعا به ما محبت کردید اما...

    در مورده نظرات بعضی از دوستان نیاز داشت که توضیح مختصری بدم.

    یکی از دوستان میخواست بدونه که اصلا چی شد که من دانشجو شدم. راستش من اصلا یادم نبود کی فرم علمی - کاربردی پر کردم یعنی اطمینان دارم که اصلا این کارو نکردم.اما یه آدم خیر این کارو برای من انجام داده که همین جا لازمه ازشون تشکر کنم . اگه شما میدونید کیه به منم بگید . خلاصه ما رفتیم سایت سنجش که اسم دوستی رو جستجو کنیم .بعدش همینجوری اسم خودمونم زدیم و بعدش کف کردیم (به این میگن توفیق اجباری)...... رشته ی جوشکاری - تهران.

    یک دوست دیگه میگفت که : تو چرا همیشه به کمک احتیاج داری؟مگه در مورده زندگیت فکر نمیکنی.؟... در جواب به این دوست عزیز که نمیگم اسمش بر باد هست یا نه.باید بگم وبلاگ من به جز اینکه گاهی اوقات پست هایی خاص داره در اغلب اوقات سوالاتی که برام پیش میاد و جوابشون رو نمیدونم یا اینکه نیاز به همفکری دارم (مثل پست قبلی) یا میخوام نظربقیه رو هم بدونم مجبور میشم که بیام و بگم دوست عزیز به کمکت نیاز دارم.

    بقیه دوستانی که برای سوالاتشون جواب میخواستن رفتم و توی وبلاگشون گفتم.

    مسافر عزیز راستش من به این نتیجه رسیدم که برم و فردا دارم برای ثبت نام اقدام میکنم.تا ببینیم خدا چی میخواد.

    حالا از بحث پست قبلی خارج میشیم و مطلب امروز رو که تاکید میکنم بر پایه ی عقاید شخصی من بنا شده رو با هم میخونیم.

    پروردگارت کیست.؟

    آیا تا به حال به این مسئله فکر کردید که پروردگار شما کیست.فکر کرده اید که چه کسی شما رو پرورش داده؟ شیطان یا خدا آفریدگار جهان.

    این سوالی است که در روز قیامت از شما می پرسند هیچ جای این سوال نیامده که شما چه دینی دارید و چه مذهبی را اختیار کرده اید. مهم این است که تسلیم اراده ی چه کسی بوده اید و پروردگارت چه کس بوده. خداوند بشر را بدون در نظر گرفتن مذهب و دین او و فقط با توجه به میزان ایمانش به خدا مینگرد. پس ما چطور به خودمون جرات میدیم که انسانها رو با توجه به دین و مذهبشون قسمت بندی کنیم.من و تویی که ادعا میکنیم مسلمانیم و خدا رو به کامل ترین روش می پرستیم چگونه افسار خوشبختی مان را در دست ثروت میدهیم. وای بر ما که بنده ی پول و ثروت شده ایم.

    بیایید برای یک بار هم که شده فکر کنیم که پروردگار ما کیست.

    ما که را می پرستیم : پول /همسر / دوست / شکم / لذت های مادی / خواب /....

    ----------------------------------------------------

    پ.ن : این سوال بعد از گوش دادن به یکی از سخنرانی های آقای قمشعی توی ذهنم شکل گرفت.

    خواهرم یه پست در مورده فیلم گیلانه گذاشته که واقعا خوندنیه سر بزنید http://daronam.blogfa.com/


     
    comment نظرات ()
     
     
    دنيای پوچ دانشجويی...
    نویسنده : رضا - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥
     

    سلام

    نمیدونم چی شد که یه هویی دانشگاه علمی کاربردی قبول شدم.

    تا حالا شده توی یه دوره ی خاصی از زمان یه آرزویی داشته باشید که خیلی آتیشتم تند باشه اما بعد از یه مدت که بگذره حتی اگه به آرزوت هم برسی دیگه زیاد ذوق زده نشید و اصلا شاید خوشحال هم نشید . بچه ها ی کوچیک دوست دارن وقتی دستشونو بالامیبرن ستاره بچینن خیلی هم به این کار فکر میکنن گاهی میپرن که دستشون به ستارهها برسه .کم کم نا امید میشن . حالا اون بچه بزرگ میشه و به چیزی که یه مدت آرزوش بوده و براش تلاش میکرده میخنده الان دیگه حتی اگه ممکن باشه ستاره با دستش بچینه اینکارو نمیکنه . چرااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    آره عزیز ما هم زمانی عشق دانشگاه بودیم اما نا امید شده بودیم مدتها بود که دیگه تو فکر کار کردن با مدرک دیپلم بودم و دیگه فکر اینکه با مدرک دانشگاهی بخوام کار کنم رو از سرم بیرون کرده بودم . لپ کلام اینکه تصمیم داشتم کار کنم.

    اما حالا میزنه و به طرز عجیبی دانشگاه قبول میشی حالا خیلی مهم نیست چه رشته ای یا اینکه جامع علمی کاربردی است یا چیز دیگه ای مهم اینه که قبول شدم و نمیدونم باید چیکار کنم. همه خوشحالن اما من داغونم. چون تامین این هزینه برای تحصیل من سخته . برای اینکه وقتی بابام بگه پسر دارم پول میدم این پولم دارم از شکم بقیه میزنم حالا تصمیم بگیر میخوای درس بخونی یا نه . این حرفا باعث میشه اجازه ندم از شکم بقیه بزنه برای من . دندم نرم هروقت دستم رفت تو جیبم اونوقت خودم اگه خدا میخواست میرم درس میخونم.

    الانم نمیدونم باید چیکار کنم وجدانم از صبح تا شب داره فک میزنه داره میخوره مخمو.

    به دنبال یک پیشنهاد.

    -------------------------------------------------------------------

    پ.ن:وبلاگ خواهرم یه پست خوب گذاشته برید و نظر هم بدید. http://daronam.blogfa.com/

    نظر منم بخونيد و در مورده اونم نظرتونو بگيد.


     
    comment نظرات ()