دنیا 2روزه

 
بی پ...و.....ل....ی.....ناگهانی
نویسنده : رضا - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦
 

روزگاری شده بد که حتی توان رفتن تا دانشگاه را به زور پیدا میکنیم....

باز هم سکوت....


 
comment نظرات ()
 
 
روز حادثه...!!!
نویسنده : رضا - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦
 

سلام...

جمعه بود و وقت نهار اميد كه از شوخي عرفان ناراحت شده بود به كاظم ميگفت چقدر از اين عرفان و شوخياش بدم مياد... رفتيم همون ساندويچي هميشگي ...(خوبي ساندويچي مذكور اينه كه چون مشتري زيادي نداره هر چه قدر كه ما سروصدا كنيم و شوخي كنيم به كسي بر نمي خوره)7 نفر بوديم 2 تا ماشين كاظم به اميد مي گفت عجب گوشي باحالي تا حالا كيفيت تصوير اينجوري نديده بودم ...اميدم كلي به خودش مي باليد... غذا رو خورديم و سوار ماشينا شديم كه برگرديم ... محسن گفت اميد موبايلشو جا گذاشت من ورش داشتم يه كم سر به سرش بذاريم...

موبايل اميد رو از ماشين گرفت بيرون تا اميد ببينه... اميد كه هم نگران بود هم ميخواست خودشو كنترل كنه ميخنديد و ادا و اصول از خودش ارسال ميكرد... . عرفان با همون پاي چلاقش از اون جايي كه زياد با اميد ميونه ي خوبي نداشت و حسابي با هم كل كل داشتن كلي خر كيف شده بود و برق شيطاني تو چشماش نمايان بود. عرفان به محسن گفت آروم برو بذار اميد بياد كنار ماشينت گوشي رو بندازم تو ماشينش.

ماشين اميد كنار ماشين محسن حركت ميكرد اميد نيشش تا نزديكاي گوشاش باز بود و همه داشتن با صداي بلند ميخنديدند عرفان دستشو برد بيرون با يه حركت ناگهاني گوشي رو پرت كرد سمت ماشين اميد صداي خنده ها بلندتر شد گوشي محكم خورد پاي چشم اميد تعادل ماشين به هم خورد گوشي از ماشين بيرون افتاد رفت وسط خيابون ماشينهايي كه صحنه رو ديدند جا خالي دادن تا يه پژو از روي گوشي رد شد الان ديگه صداي خنده اي شنيده نميشه فقط همه دارن مسير حركت گوشي رو دنبال ميكنن.اميد از ماشينش پياده ميشه و ميره وسط اتوبان يه موتوري از روي باطري گوشيش رد ميشه من از ماشين پياده ميشه به سمت اميد حركت ميكنه اميد جنازه رو تو دستش گرفته و نگاه داغدارش افق هاي دور را مي كاود به اميد ميرسم ميبينم كه گوشي هنوز داره نفس ميكشه گوشي رو از دستش ميگيرم و ميرم سمت ماشين محسن همه به من نگاه ميكنن منتظرن كه خبر خوبي بهشون بدم عرفان دوست داره بگم شانس آوردي گوشي سالمه فقط چند تا خط روش افتاده جنازه رو ميدم دست عرفان لبخند تلخي كه روي لبهاي عرفان بود خشك ميشه صدا از هيچ كس در نمياد معين حرفي نميزنه ماشين اميد نزديك ميشه باطري و در باطري گوشيش رو پرت ميكنه تو ماشين و دور ميشه. دوباره همه ميخنديم و شروع ميكنيم به سرزنش كردن عرفان بعد گوشي رو يكي يكي نگاه ميكنيم و شروع ميكنيم به كارشناسي كردن با نگاه اول گوشي مرده اما بعد كه ميفهميم هم زنگ ميخوره هم ميشه باهاش زنگ زد خيال همه كمي راحت ميشه.

حركت ميكنيم سمت دانشگاه نزديكاي دانشگاه تصميم ميگيريم اصلا نخنديم سر كوچه ي دانشگاه چند لحظه اي توقف ميكنيم و از ته دل ميخنديم.

از نزديك اميد عبور ميكنيم چهره اميد بر افروخته شده چند تا از دوستان دارن صحنه رو بازسازي ميكنن.به سمت اميد ميرم ميبينم زير چشم اميد قدر يه تيله كوچيك ورم كرده ...اميد ميگه تو جاي من باشي چي كار ميكني...نميدونم بهش چي بگم چون اصلا نميخوام حتي فكرش هم بكنم كه جاي اميد باشم بازوي اميد رو فشار ميدم عرفان نميدونه با چه رويي با اميد روبه رو بشه عرفان ميگه چي كار كنم بهش چي بگم من اصلا دلم نيخواست جاي عرفان هم باشم...

تصميم بر اين ميشه كه هر كي هر كاري از دستش بر مياد براي حل اين مشكل انجام بده ..

من گوشي خودم رو ميدم به اميد كه فعلا كارش راه بيوفته. نميدونم چي ميشه كه گوشي اميد ميمونه دست من كه ببرم به چند نفر نشون بدم ببينم درست شدني هست يا نه...

به هر دري كه ميزنم همه ميگن اين گوشي درست شدني نيست ...

روز بعد ميرم خيابان جمهوري اونجا هم باز همين جواب رو ميشنوم آدرس نمايندگي ساژم رو مي گيرم و ميرم اونجا باز هم ميگن نميشه يعني ميشه اما خرجش بالاست زنگ ميزنم به عرفان جريان رو براش توضيح ميدم  كلافه ميشه ... سعي ميكنم دنبال يه كاركرده همون مدل گوشي بگردم قيمت هايي كه ميگيرم خيلي فضاييه زنگ ميزنم به اميد ميگم خودشم بياد كه شايد بتونم راضيش كنم يه مدل ديگه يا يه مارك ديگه بگيره اما اميد كماكان روي حرف خودش پا فشاري ميكنه.اميد ميگه من ميتونم كاركرده ي همين گوشي رو از يكي از دوستام با قيمت مناسبتري بگيرم.خوشحال ميشم و زنگ ميزنم به عرفان براش ماجرا رو تعريف ميكنم. عرفان ميگه من الان خودم ميام نمايندگي صحبت ميكنم.بعد از نزديك 2 ساعت طول ميكيشه كه عرفان مياد ميريم بالا بازم همون حرفها رو ميشنويم عرفان اصرار داره قطعات رو از نمايندگي بگيره ببره بيرون بده دوستاش درست كنن اما بازم شدني نبود...باز هم سرخورده ميام بيرون. اميد به دوستش زنگ ميزنه بهش ميكه نصف پول رو ميده و بقيش رو بعدا ميده اول قبول نميكنه اما وقتي كه اميد لطفهايي رو قبلا در حقش كرده بود رو به يادش مياره و طرف ناچار ميشه قبول كنه......

نيم ساعت بعد دوست اميد زنگ ميزنه و ميگه نميتونم با اين شرايط گوشي رو بهت بدم....

الانم ديگه نميدونيم بايد چي كار كنيم ...

هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم...


 
comment نظرات ()