دنیا 2روزه

 
مهمانهای عید
نویسنده : رضا - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٧
 

سلام:
امسال برای عید یعنی به طور کلی به عنوان اولین پست سال جدید برنامه ی خاصی داشتم که فعلا عملی نشد....
امسال عید شلوغترین عیدی بود که داشتیم تقریبا با هر رفت و آمد ده پونزده نفری میومدن و میرفتن.... آخه روز اول عید یه مهمون خیلی خاص داشتیم یه مهمون محترم یه فرشته یه فرشته ی پیر که سنش شاید از سن نسل بشر خیلی بیشتره ...... فرشته ی مرگ ......
چند روز پیش از عید رفتم از خونه بیرون و یک روز قبل از عید برگشتم خونه و طبق معمول هر سال که همه ی عموها و عمه هایی که تهران بودن بعد از سال تحویل میرفتیم خونه ی بی بی امسال هم باید همین کار رو میکردیم اما بی بی چند وقت قبل رفته بود آبادان و همه به یک تماس تلفنی اکتفا کردن و شام عید رو همه خونه ی ما بودند و تا نصف شب همه با خنده و شوخی جمع بودن.
ساعت ۲ و نیم مامانم بیدارم کرد که پاشو باید بریم آبادان ...
بریم چی کار.
حال بی بیت خوب نیست همه داریم میریم پیشش.
چی میگی نصف شبی حالت خوبه ؟
یه نگاه به اطراف می کنم می بینم عمو کوچیکه داره اشک میریزه بابام سرشو انداخته پایین و صورتش سرخ شده انگار که فشار خونش رفته باشه بالا و آروم قلبشو ماساژ میده...
ساعت سه شب عمو بزرگه میاد خونمون و بعد از سلام میره به بابام تسلیت میگه و میگه داداش مادرم یه ربع پیش تموم کرد......
بعد از سال تحویل بی بی به عمه میگه منو باید ببرید شادگان و ببینم اینهمه آبادان بودیم یه بار نرفتیم شادگان ....
باشه مادر بذار فردا پس فردا میریم شادگانم میبینیم.
بعد از ناهار همه از آبادان آماده میشن که برن ماهشهر دیدن یکی از فامیلهایی که چند ماه پیش پسرشون رو از دست دادن...
شبش بی بی میگه نمیتونم شام بخورم معدم درد میکنه...
توی راه برگشت از ماهشهر همش میگه دارم میمیرم معدم درد میکنه...
توی راه پیش یکی از این پست های هلال احمر نگه میدارن... اونام معاینه میکنن میگن این خانوم الان سکته میکنه.. فورا سوار آمبولانس میشن و میرن به نزدیکترین بیمارستانی که توی راه بوده اونم توی ~شادگان~
امسال همه ی مهمونا به جای اینکه بگن سال نو مبارک می گفتن اناللله و انا الیه راجعون

روحش شاد ~الفاتحه~


 
comment نظرات ()