دنیا 2روزه

 
تراژدی(قسمت دهم)
نویسنده : رضا - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٧
 

سلام....

درسته که من گفتم تو دو یا سه قسمت تمومش میکنم اما خب این مستلزم اینه که قسمتها کمی طولانی تر بشن البته نه خیلی زیاد اما اگه حوصله داشتید کامل بخونید...

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
تراژدی(قسمت نهم)
نویسنده : رضا - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٧
 

بعد خودش زنگ زد نمیخواستم جواب بدم نمیخواستم صدای گریه کردنم رو بشنوه اما دوست داشتم صداش رو بشنوم میدونستم صداش میتونه آرومم کنه...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
میان تراژدی
نویسنده : رضا - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٧
 

 

سلام خدمت دوستان.....

این پست به طور اختصاصی مربوط به جناب بربادداده میشه..... البته منظورم این نیست که فقط ایشون حق خوندنش رو دارند بلکه منظورم اینه که هدفم اینه که ایشون حتما بخونن.... و اینکه کلا انگیزه ی این پست رو به طور کامل ایشون دادند و به طور کامل برگرفته از آغازین پستهای وبلاگ حضرت بربادداده میشه.....

....


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
تراژدی(قسمت هشتم)
نویسنده : رضا - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧
 

:آره میدونم... ولش کن... من میخوام برم .... شبتون خوش...

ش: من بعدا شمارم رو میذارم براتون...

با آی دی خودم تو مدتی که تو نقش "ش" بودم فقط براش جک میفرستادم....

بعد که با اون خداحافظی کرد

 

  

من گفتم : ): بعضی عشقا مثل حضرت نوح می مونن ( بعضیا از ترس طوفان میان پیشت) بعضی عشقا مثل حضرت آدمه ( خوبیش اینه که اولین عشقته ) بعضی عشقا مثل حضرت ابراهیمه ( باید همه چیزتو قربونی کنی ) بعضی عشق ها هم مثل حضرت مسیحه ( آخرش به صلیب کشیده میشی) بعضی عشق ها هم مثل حضرت موسی هستن ( تا یه کمی دور میشی یه گوساله میاد جاتو می گیره ) گفتم حالا عشق تو از کدوم نوعشه عشق من از کدوم؟

گفت تو آخریه من اولیه.... گفتم یعنی تا یکم دور شم یه گوساله میاد جامو میگیره؟ گفت آره ... گفتم یعنی گوساله از من بهتره گفت نه... گفتم پس چی گفت هیچی ولش کن...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
تراژدی(قسمت هفتم)
نویسنده : رضا - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٧
 

گفتم ظاهرا که هیچی.... گفتم حالا خانوادت به کنار خودت نظرت چیه در این مورد؟ گفت نمیدونم.... این نمیدونم به اندازه صد تا جواب رد با کلی فحش و بد و بیراه ارزش داشت....


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
تراژدی(قسمت ششم)
نویسنده : رضا - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٧
 

گفتم نمیتونم گفتم پس یک کلام بمن بگو چیکار کنم راحتم کن این که نشد حرف گفت رضا برو دنبال زندگیت.... حالم بد شد بغض گلوم رو گرفت همون حرفی رو که حدس میزدم رو زد گفتم باشه.... قطع کردم....

 

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()