دنیا 2روزه

 
تراژدی(قسمت دوم)
نویسنده : رضا - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٧
 

حدود 3 هفته قبل از اینکه ف بیاد تهران داشتیم با ماشین امید میرفتیم باشگاه که تصادف کردیم.....

یه نفر اس ام اس اشتباهی زد اول فکر کردم پسره با کاظم و محسن و همفکری میکردیم که خیلی قشنگ سر کارش بذاریم.من وانمود کردم که دخترم کلی خندیدیم.


چند ساعت بعدش گفت که شماره من رو اشتباه میزده و گلایه کرد که چرا سر کارش گذاشتم منم یه کم چرت و پرت گفتم و معذرت خواهی کردم و رفت پی کارش....

فرداش دوباره پیداش شد و کم کم شروع کرد آشنایی رو شروع کردن...سوالات مشکوک میپرسید یکم شک داشتم که این آشناست و منو کاملا میشناسه فقط میخواد یه چیزایی رو بفهمه...منم سعی میکردم جواب سوالاتش رو تقریبا بی ربط بدم.وقتی میگفت با پسر  فامیلشون دوست بوده اما اون نخواستش و رفته با یکی دیگه اما دیگه برام مهم نیست به ف شک کردم...

سعی کردم باهاش قرار بذارم یه برنامه گذاشتیم ودو روز مونده به قرار گفت داره میره دبی،دیگه مطمئن شدم که آشناسست و نمیخواد من ببینمش...

چند روز بعدش ف اومد دنبال یه بهونه بودم که باهاش سر حرف رو باز کنم.همش میترسیدم که با کسی دوست شده باشه و دیر کرده باشم.مشکوک میزد.موبایلش ازش جدا نمیشد.موبایلش همیشه روی سایلنت بود.زیاد براش اس ام اس میومد.از صبح میرفت بیرون بعد از ظهر بر میگشت... نمیدونستم کجا میره داشتم دیوونه میشدم...

خیلی کلافه بودم...عقلم به جایی راه نمیداد.اومدم تو موبایلش باهاش بیرون یه قرار بذارم موبایلشو ازش گرفتم.

 وسوسه شدم اول چک کنم ببینم با کسی هست یا نه ،توی گوشیش اس ام اسای خودم با اون دختره رو دیدم.یه لحظه واقعا سرم گیج رفت.باور نمیکردم کار ف باشه از خطش به گوشی خودم زنگ زدم دیدم شماره اون مزاحمه افتاد.رفتم پیشش گفتم دبی خوش گذشت.اول به روی خودش نیاورد.بعد شروع کرد گلایه کردن که واسه خودم متاسفم که به تو فکر میکردم.گفت اینکارو کرده تا عذاب وجدان نداشته باشه .گفت فهمیدم که چقدر راحت با یه نفر دیگه دوست میشم.مغزم ایستاده بود...

نمیدونستم باید چی بگم .همه چی بر علیه من بود.نمیتونستم ثابت کنم که فقط میخواستم ببینم اون یارو کیه... تصور اینکه با هر اس ام اس من به اون مزاحمه چقدر با دوستاش خندیده.اعصابمو میریخت به هم...داشتم آتیش میگرفتم....

 بعد گفت اما در عوض خوشحالم که شناختمت و فهمیدم که ارزش نداری به جات الان با یه نفر که ارزش داره آشنا شدم..داشتم میترکیدم.چه برنامه ای داشتم چی شد.بهش میگفتم از جلو چشمم دور شو.خیلی خودمو کنترل کردم.نمیدونستم باید چی بگم باید چی کار کنم.

خلاصه گفت با یه نفر به اسم حمید دوست شده و باقی ماجرا.

حسابی داغون بودم .بنچ شیش روز با زور ترامادول می خوابیدم.اما باز خدا رو شکر که بعد از جریان قبلی که داشتم یه کم منطقی تر با این مسائل برخورد کردم.البته هنوزم گاهی اوقات با اس ام اس سعی میکنم تحریکش کنم برگرده.

نمیدونم دیگه چرا باید بخوام برگرده.دوست دارم بازم عذابش بدم؟نمیدونم چی از جونش میخوام.خوشحالم خوشحال باشه.میدونم که اگه با من باشه هرگز نمیتونه خوشحال باشه.اما شاید نبود من بیشتر خوشحالش کنه.

این حکایت همچنان باقیست.....


 
comment نظرات ()