دنیا 2روزه

 
تراژدی(قسمت سوم)
نویسنده : رضا - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٧
 

دو قسمت قبل رو که خوندید صفحاتی بود از دفتر خاطرات من از اینجا به بعد اتفاقاتی رو ثبت میکنم که از اون روز پیش اومد و حرفهایی که رد و بدل شد.....


از این قضیه چند روزی گذشت و من نمیتونستم با خودم کنار بیام که دیگه ف تو زندگی من وجود نداره و اینکه منم تو زندگی اون دیگه جایی ندارم.... .

یکی از اون شبایی که ترامادول خورده بودم بهش اس ام اس دادم که میخوام خوشحالت کنم گفتم دارم معتاد میشم زنگ زد و یکم بدو بیراه گفت.....

گرمای صدای با محبتش هنوز تو گوشم میپیچه.من تو حال خودم نبودم اونایی که امتحان کردن میدونن ٣ تا ترامادول با آدم چیکار میکنه.... داشتم بهش فحش میدادم.

اون فقط محبت میکرد.

یه روز اون اس ام داد:

گفت میخواد توی اینترنت یه کاری انجام بده که بلد نیست گفت بیام تو چت بهش یاد بدم.منم رفتم بعد گفت آی دی خودش مسدود شد یکی از آی دی های خودم رو بهش دادم که با اون آنلاین بشه....

اومد بالا تا خواستم بهش یاد بدم خب حالا اونو ولش کن خودت چطوری خوبی؟چه خبرا...

خیلی دوست داشتم باهام صحبت کنه مثل قبلا خیلی صمیمی انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیوفتاده انگار که حمیدی وجود نداره!!!!....

ف:خوبی تپل(فکر کنم اینجا منظورش تپل با حمید بود چون من که تپل نیستم اما گفته بود اون یه کم تپله)

من: به تو چه ؟ زود باش کارت رو بگو کار دارم باید برم

یه بخشهایی از این شعر رو براش تایپ کردم:

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم .

 

 

من: آره هستم از دست تو از خودم اما نباید باشد .... تو هم که الان گاهی جواب اس ام اسای منو میدی و الانم داری چت میکنی به خاطر اینه که فکر میکنی ازت ناراحتم و این اذیتت میکنه.آره الان همون درد وجدان اومده سراغت اما اگر فکر میکنی تاثیری هم داره فرض کن بخشیدمت.با اینکه نمیدونم باید چی رو ببخشم اما خودت هر کدوم رو فکر میکنی باید بخشیده بشه من بخشیدم.خوبه اینطوری راحتی حالا برو سراغ زندگیت.

ف: خیلی بیشعوری رضا من نمیخواستم اینطوری بشه.... تو خودت چندین بار خواستی من برم منم رفتم.

من:منم واسه همین میگن اصولا نباید ناراحت باشم... حداقل از تو ناراحت نیستم.مشکلم با خودمه.

ف:برو ناهارتو بخور نمیخوام گرسنه باشی.دوست ندارم به خاطر من بلایی سر خودت بیاری.

من:نمیخوام فعلا چیزی بخورم.میخوام دفتر خاطراتم و برات تایپ کنم ....این چیزایی رو که برات تایپ میکنم فقط یه اعترافه اعتراف به اینکه چرا تو این چند سال انقدر بد بودم چرا اینبار اینطوری شد.احتمال زیاد بعد از اینکه اینارو بهت گفتم دیگه حرفی با هم نخواهیم زد.بدون که اینارو نمیگم که برگردی یا راهی که رفتی رو دور بزنی بر گردی سر خونه ی اولت.فقط میخوام بدونی ...اینا حرفاییه که شاید هرگز بهت نگفته باشم... من معمولا بهتر مینویسم تا بخوام حرف بزنم اینا حرفای دلمه. نمیخوام فکر کنی من دوستت نداشتم.

از اینجا به بعد خاطراتم رو که همون تراژدی اول و دوم بود رو براش تایپ کردم.

آخرین جمله رو که نوشتم خداحافظی کردم و خواستم که برم.... یعنی واقعا تصمیم گرفته بودم دست از سرش بر دارم که به زندگیش بچسبه میدونستم دیگه با من احساس خوبی نداره...

گفت نمیخوام بری میخوام بمونی مثل همیشه... گفتم نمیشه دیگه نمیشه دیگه هیچی مثل قبل نیست که من مثل قبل باشم.... گفت چرا نمیخوای بفهمی دوست دارم چرا نمیخوای بفهمی هنوز وجودت رو حس میکنم.

گفتم بهش زیاد طول نمیکشه فراموشم کنی اگه من بتونم جلوی خودمو بگیرم که نیام جلو چشت تو هم زود فراموش میکنی...

گفتم تو که سرعت عملت خوبه در عرض ۴ روز که من با اون مزاحمه که خودت بودی آشنا شدم فورا رفتی یه جایگزین با لیاقت و با ارزش واسه من پیدا کردی پس نگران چی هستی برو دنبال زندگیت ....

گفت رضا انقدر اینو نگو اصلا خرابش میکنم ... رابطه با اونو به هم میزنم....

گفتم اشتباه میکنی چون من هنوز همونم بازم ممکنه بیام و برم ....

گفتم تو با اون خوشحال تری ... میتونی هر روز ببینیش منو شاید سالی یک بار ببینی.

دیگه از اینجا به بعد فهمیدم اون یارو تو دلش جا داره و فقط داره بهونه بیخود میاره.... احساس کردم دوست داشت این رابطه از طرف من تموم بشه منم داشتم کمکش میکردم به هدفش برسه...

گفت رضا این پسره غریبست من نمیتونم باهاش راهت باشم گفت خیلی پسر خوبیه اما هیچ حسی نداره.

وقتی اینارو میگفت در مورد اون دوست داشتم سرم و بکوبم به دیوار داغ کرده بودم از پشت سیستم بلند میشدم دور اتاق میچرخیدم یه کلمه جواب براش تایپ میکردم....

دیدم اگه ولش کنم تا صبح از خوبی ها و بدی های حمید برام میگه اگه ادامه میداد یه بلایی سر خودم میاوردم...بهش گفتم داری با این حرفا اذیتم میکنی .... گفتم من هنوز دوست دارم داره حسودیم میشه دارم قاطی میکنم.

گفتم بهش برو به زندگیت برس بذار منم به حال خودم باشم یه فکری واسه خودم میکنم... اصلا احساس مکنم که پیر شدم میخوام یکم جوونی کنم میخوام مثل همه جوونای دور ورم لاشی بازی در بیارم میخوام خانوم بازی کنم مواد بکشم کثافت کاری کنم... حالم از خودم به هم میخوره از لباسایی که همیشه میپوشم که سنگین به نظر برسم از آهنگایی که گوش میدم از همه چی خسته شدم شدم مثل پیرمردا میخوام روش زندگیم رو عوض کنم.فکرم خسته شده... از ١٢ سالگی فقط دارم فکر میکنم.اون از فروغ این از تو تا حالا زندگی نکردم میخوام زندگی کنم..تو هم برو دنبال کارت به دوست جدیدت وفادار باش.هر کی رو میبینم تو ١ ماه با ده نفر می پره و به هم میزنه اما عین خیالش نیست انگار پوست موز انداخته اونور من نمیدونم چه مرگمه که انقدر شما ها رو جدی میگیرم.

گفت رضا اینارو نگو نمیخوام بد بشی دیوونه نشو لطفا.

گفتم بهم قول بده مثل بقیه پسرا بهم نگاه کنی بدون هیچ پیش زمینه ای قول بده تو زود ازدواج کنی..

گفت هیچ قولی بهت نمیدم میخوام ماله من بشی بفهم.گفت نمیخوام وجودی کسی رو حس کنی.میخوام فقط مال من باشی

گفتم دوستی ما دیگه معنی نداره. آخر نداره.

گفت حداقل فقط برام دوست باش کنارم باش بذار روت حساب کنم.

دیگه نمیتونستم جلوی اشک خودم و بگیرم بازم داشتم حرفایی میزدم که اگه نمیزدم همه چی بهتر میشد .... اما فکر میکردم که بالاخره باید از هم جدا شیم الان که شرایطش هست بهتره جدا شیم.

گفتم نمیتونم برات دوست بمونم.حتی تصور اینکه من باهات حرف بزنم و تو کس دیگه ای رو دوست داشته باشی و دستت رو بگیره بهت ابراز علاقه کنه دیوونه ام میکنه.من دوست دارم دختر حس دارم آدمم سنگ که نیستم.

گفت باهاش به هم میزنم(این آخرین باری بود که این حرف رو زد)

گفتم نباید اینکارو بکنی.تو با من عقب میوفتی فقط پیر میشی همین ....

خلاصه این مکالمه چند ساعتی ادامه پیدا کرد اون میگفت برام یه دوست باش یه دوست معمولی من میگفتم نمیتونم

گفتم فرض کن با هم دوست موندیم تا کی؟آخرش رو برام تعریف کن.

گفت تا زمانی که خواستیم ازدواج کنیم.

گفتم با وجود عشقمون تو میخوای ازدواج کنی با کس دیگه ای یا من قراره ازدواج کنم؟

گفت یعنی الان که خداحافظی کنی واسه همیشه میری؟

گفتم آره

گفت من اگه ببینمت دوباره دیوونه میشم...(میدونستم راست میگه خودمم همینطور بودم.اما من میتونستم خودمو با مواد کشیدن نگه دارم تا وقتی که در دست برم اون میخواست چیکار کنه؟)

گفت سرم درد میکنه دیگه نمیتونم بشینم

گفتم خدانگهدار عشق من دوست دارم....

گفت نه رضا نرو ... منم دوست دارم... رضا رفتی ؟؟؟؟ نرو؟؟؟؟؟

دیگه اونروز جوابش رو ندادم.

 

ادامه دارد......

 

گفتم روزی ١٠ بار با خودکار ٣ رنگ بنویس تا بفهمی شعر قشنگیه.

ف: از دستم ناراحتی؟

من: نه .... نمیدونم اصولا نباید ناراحت باشم.

ف: اما میدونم که هستی؟دوست دارم ببخشیم


 
comment نظرات ()