دنیا 2روزه

 
تراژدی(قسمت چهارم)
نویسنده : رضا - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٧
 

بعد از اون موقع که خداحافظی کردم فقط 1 روز تونستم تحمل کنم دوباره فرداش بهش اس ام اس دادم یه کم از هر دری صحبت کردم....


اما خیلی باهاش گرم نگرفتم تا اینکه بابا اینا برای عروسی یکی از فامیلها رفتن آبادان و من تنها بودم خودش زنگ زد گفت میدونستم تنهایی بهت زنگ زدم گفتم مگه تو نمیری عروسی گفت چرا چند روز دیگه میرم خلاصه با هم یه کم صحبت کردیم اون باهام گرم گرفت با من صمیمی شد.....

بعد از اون موقع از چند دقیقه یدونه اس ام اس بینمون رد و بدل میشد هر چند ساعت بهش زنگ میزدم و حرف میزدیم تا اینکه اونم رفت آبادان .... .

تو اون مدت که حدود هشت یا نه روز طول کشید بهترین روزای عمرم بود خیلی هم اون خوب بود هم من بدون ترس و واهمه احساساتم رو بروز میدادم.... انقدر رفتارم عوض شده بود که مدام میگفت رضا تو انقدر عوض شدی که نمیتونم باور کنم نقشه ای تو سرت نباشه... میگفتم عزیزم من که گفتم اون مدت واسه چی بد میشدم من همیشه دوست داشتم.... انقدر مهربون بود که گاهی اوقات فراموش میکردم کسی به نام حمید هم وجود داره....

خلاصه همه خوب پیش میرفت میگفت رضا اگه دوباره منو ببینی چی کار میکنی گفتم من دوست دارم دستاتو بگیرم تو دستم و ببوسم تو دلم موند که دستاتو ببوسم . گفتم تو چیکار میکنی وقتی منو ببینی گفت دوست دارم تو بغلت گریه کنم... گفتم عزیزم گریه چرا اونجوری که من دلم میگیره گفت منم تو دلم مونده تو بغلت گریه کنم....

گفتم دوست دارم بدونم با حمید چطور آشنا شدی گفت مغازه داره گفتم چه مغازه ای گفت طلا فروشی گفتم آفرین به تو عجب توری پهن کردی خندید و پشتبندش گفت رضا خوشم نمیاد از این شوخیا گفتم باشه . گفتم چی شد با اون آشنا شدی گفت تقصیر تو شد سر لج تو اینکارو کردم....

خلاصه خیلی روزای خوبی رو گذروندیم و عزیزم و گلم و دوستت دارم از دهن جفتمون نمی افتاد . بهش گفتم چرا اینکارو کردی چطور تونستی با یکی دیگه دوست بشی... گفت رضا این حرف و نزن خواهش میکنم گفت رضا من تو این چند روز اون بد بخت رو آدم حساب نکردم . وقتی اینارو میگفت داشتم بال در می آوردم گفتم خدارو شکر که تونستم قبل از اینکه دیر بشه برش گردونم پیش خودم....بهش گفتم حمید چه نقشی تو زندگیت داره گفت اون یه دوسته فقط یه دوست.... گفتم پس من این وسط چی کاره ام گفت تو تمام قلب منی تو عشق منی

همه خوب پیش میرفت تا شب قبل از اینکه بر گرده شیراز.....

یه اس ام اس داد گفت رضا به نظر تو من آدم پستی هستم که با دو نفر همزمان دوست شدم....

خواستم بگم تو با من دوستی حمید فقط یه اشتباه بود اون رو تو هیچ حسابی تو این چند روز باز نمیکنه اما اینارو نگفتم اومدم با شگرد مسخره و قدیمی خودم بدترین راه رو انتخاب کردم تا اون جواب نه رو بده....

گفتم عزیزم به نظر من که کار بدی تا اینجا نکردی اما خودت اگر فکر میکنی پست میشی اینجوری بگو تا من خودمو از زندگیت بکشم بیرون.... در کمال ناباوری دیدم یه اس ام اس داد گفت من فکر میکنم خیلی پست شدم که اینکار و میکنم اما نمیخوام بری...

ادامه دارد

 

 


 
comment نظرات ()