دنیا 2روزه

 
تراژدی(قسمت پنجم)
نویسنده : رضا - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٧
 

در کمال ناباوری دیدم یه اس ام اس داد گفت من فکر میکنم خیلی پست شدم که اینکار و میکنم اما نمیخوام بری.

 

 


زنگ زدم بهم گفت رضا نمیدونم چیکار کنم.... گیر کردم .... من حسابی گیج شده بودم واقعا نمیفهمیدم منظورش از این حرفا چیه منظورش از این چند روز محبت چی بوده..... گفتم یعنی چی نمیدونم چیکار کنم خب یا بگو من برم یا اگه اونو دوست داری باهاش بهم بزن اصلا نیازی هم نیست به هم بزنی اون وقتی تو این چند وقت هیچ سراغی ازش نگرفتی مطمئنا رفته دنبال زندگی خودش گفت نه اون شماره ثابت منو نداره فقط شماره ایرانسل منو داره خودش گفت سیم کارتم رو نبرم با خودم که مجبور نشم جلو فک و فامیل هی اس ام اس بدم . اینارو میگفت من گیج تر میشدم نمیدونستم چطور تونسته بود طوری وانمود کنه که من خودمم باورم شده بود به خاطر حضور من حمید رو گذاشته بود کنار در حالی که الان داشت میگفت خود حمید گفته بود این چند روز رو کاری به کارش نداشته باشه... هیچی نگفتم

بهش گفتم عزیزم خب تصمیم بگیر دیگه یا با من بمون یا با اون .... گفت نمیدونم چیکار کنم نمیتونم به تو اعتماد کنم میترسم بازم همون آش و همون کاسه باشه.... گفتم عزیزم من اون موقع میترسیدم به خاطر خودت که به من وابسته نشی گفت الان چرا نمیترسی گفتم الان دیگه به من ربطی نداره میخوای وابسطه بسی میخوای نشو من دیگه نمیتونم تحمل کنم و برات نقش آدمای سنگ دل رو بازی کنم دیگه خفه میشم .... گفت باور حرفات سخته گفت تا میام باورت کنم یاد کارات و حرفای قبلا میافتم و احساسم بهت عوض میشه دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم....

گفتم عزیزم من قول میدم دیگه اون رضا نیستم.... گفتم با اون بهم بزن گفت نمیتونم .... گفتم خوب پس با من خداحافظی کن ... گفت خیلی بیشعوری یعنی برات مهم نیست من نباشم ... گفت دیدی بازم میخوای بری دیدی خوبیات فقط واسه 2 روز اعتبار داره من هیچ وقت کسی رو باور نمینم اصلا از تو بدم میاد گفت برو دیگه پیش من بر نگرد دوستت ندارم دیگه اذیتم نکن.

گفتم گلم این حرفا چیه خودت باید بدونی که بدون تو نمیتونم زندگی کنم.گفتم عزیزم تو حمید رو بذاری کنار من واسه همیشه پیشت میمونم .

گفت دوست دارم پیشم بمونی خودتم اینو میدونی ...میخوام حمید رو بذارم کنار ولی دلم نمیخواد از اون آدمایی باشم که خودمم بدم میاد ازشون واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.

گفتم عزیزم خب اینطوری که نمیشه پس اگه نمیتونی حمید رو بذاری کنار بذار من برم دنبال بدبختی خودم..

گفت هزار بار گفتم نمیخوای بری نمیفهمی خودمم نمیدونم چیکار کنم...

گفتم خب عزیزم من باید چیکار کنم بگو من چیکار کنم ...

گفت نمیدونم فعلا سر درد دارم تا بعد

چند ساعت بعدش دوباره اس ام اس دادم گفتم حالت چطوره

گفت خوب نیستم ناراحتم گفتم از چی عزیزم چرا ناراحتی

گفت از نداشتنت از دوریت از اینکه وقتی ببینمت غصه نداشتنت رو بخورم رضا کاش الان اینجا بودی خیلی دلم میخواد تو بغلت گریه کنم.

گفتم عزیزم چرا بیخود خودت رو عذاب میدی خب اگه انقدر برات سخته با اون بهم بزن...

گفت نمیخوام اون کاریو بکنم که من دوست ندارم.قصمش دادم که نه خیانت کنم نه تنهاش بذارم نمیتونم بزنم زیر قولم.

گفتم خب تو بگو من چیکار کنم.میخوای من خودم برم؟گفتم اگه من برم دیگه نه خیانت کردی نه مجبوری تنهاش بذاری

گفت من دوستت دارم اینو بفهم.همیشه

گفتم عزیزم اگه میخوای من برم فقط کافیه باهام خداحافظی کنی با حرفایی که زدی من فکر میکنم اون یارو رو دوست داری ....فکر میکنم میخوای برم اما نمیخوام اینو باور کنم باهام خداحافظی کنم بگو برم تا برم....

گفت نمیخوام از خداحافظی بی زارم.گفت رضا همیشه یادم کن نمیخوام فراموش بشم.

گفتم گلم من نمیتونم اینجوری تمومش کنم باهام خداحافظی کن....خوشحال بودم خداحافظی نکرده بود چون این خداحافظی نکردنش تنها بهونه ای بود که میتونستم بازم سعی کنم باهام حرف بزنه.

گفت از خداحافظی بدم میاد رضا دلم میخواد گریه کنم میخوام بیام تو بغلت....

داشتم دیوونه میشدم نمیدونستم چیکار کنم

من رفتم سراغ همون حرفهای همیشگیم همون حرفایی که باعث میشد ازم بدش بیاد.... گفتم عزیزم منطقی فکر کن ما که نمیتونیم به هم برسیم اگر فکر میکنی اون پسر خوبیه خب سعی کن اونو نگه داری

گفت بخواب رضا من دارم عذاب میکشم لطفا اذیتم نکن به اندازه کافی واسه دوتاتون عذاب وجدان دارم بدترش نکن

اون شب سعی کردم آرومش کنم با اینکه خودم اصلا حالم خوب نبود بعد از یه مدت کوتاه که خوشحال بودم دوباره دلهره اومد سراغم.

فرداش که قرار بود حرکت کنند سمت شیراز اس ام اس دادم گفتم میخوام زنگ بزنم گفت نمیتونم حرف بزنم ... منم نمیخواستم اس ام اسی باهام خداحافظی کنه میخواستم صداش رو بشنوم شاید بتونم از صداش بفهمم دقیقا چی میخواد....

 

گفت زنگ بزنی نمیتونم حرف بزنم فقط گوش میدم.... زنگ زدم گفتم ف خواهش میکنم تکلیف رو تو روشن کن من نمیدونم باید چیکار کنم اگه به من باشه میگم با اون بهم بزن... یواشکی حرف میزد گفت نمیتونم ..... گفتم پس خداحافظی کن.... گفتم نمیتونم گفتم پس یک کلام بمن بگو چیکار کنم راحتم کن این که نشد حرف گفت رضا برو دنبال زندگیت.... حالم بد شد بغض گلوم رو گرفت همون حرفی رو که حدس میزدم رو زد گفتم باشه.... قطع کردم....

 

ادامه دارد....


 
comment نظرات ()