دنیا 2روزه

 
تراژدی(قسمت ششم)
نویسنده : رضا - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٧
 

گفتم نمیتونم گفتم پس یک کلام بمن بگو چیکار کنم راحتم کن این که نشد حرف گفت رضا برو دنبال زندگیت.... حالم بد شد بغض گلوم رو گرفت همون حرفی رو که حدس میزدم رو زد گفتم باشه.... قطع کردم....

 

 

 


بعدش اس ام اس داد که رضا منو ببخش من دیگه نمیتونم به هیچکس اعتماد کنم نه به تو نه هیچ پسر دیگه ای حمید هم فقط یه بهونه بود برسم شیراز با اونم بهم میزنم....هر دوتون رو میذارم کنار دیگه نمیتونم میخوام تنها باشم نمیخوام با کسی باشم احساس بدی دارم یه آدم پست عوضی شدم که دارم با احساس دیگران بازی میکنم...

گفتم چرت نگو دختر تو توی این مدت که آبادان بودی چون اون دستور داده بود سراغش رو نگرفتی الان که داری بر میگردی داری این بازی رو در میاری.گفتم تو قبلا فقط با من دوست بودی فقط رفتارای منو دیده بودی الان با یکی دیگه دوست شدی فهمیدی من اونقدرم که فکر میکردی خوب نبودم از من بهترم هست من دیگه شدم مهره سوخته

گفت اونم میذارم کنار اون موقع که التماست میکردم که پیشت باشم نخواستیم حالا دیگه یه دفعه تمامه وجدانم کثیف شده حالا دیگه تو شدی مهره سوخته ؟ من شدم بده؟

گفتم من که بچه نیستم اسمم رو عوض میکنم اگه تو با اون به هم بزنی تو اونو دوستش داری اون برات جدیده.

گفت اگه اون موقع که دوستت داشتم و میخواستم باورم کنی کنارم میموندی هیچوقت تنهات نمیذاشتم ولی دیگه اعتمادم بهت کم شده دیگه نمیخوام ضربه بخورم حمید بهانست اونم تا رفتم شیراز بهم میزنم.میخوام تنها باشم تنهای تنها ولی بدون که همیشه جات توی قلبمه فراموش کن هر دوتاتون رو ول میکنم خسته شدم نمیخوام دیگه دروغگو باشم نمیخوام کسی رو بذارم سر کار نمیدونم چه غلطی دارم میکنم.بفهم لطفا گیر کردم...

میدونستم داره دروغ میگه که من زیاد اذیت نشم....

گفتم پس باهام خداحافظی کن.گفتم ف به خدا نفرینت میکنم اگه این همه محبت و ابراز علاقه ای که تو این چند روز بهم کردی همش دروغ بوده باشه.گفتم بهت التماس میکنم خواهش میکنم بهم  فرصت جبران بده....

گفت من باهات خداحافظی نمیکنم دوست ندارم کاری رو کنم که دوست ندارم.حلالم  کن فقط واسه این رفتم چون میدونم این بار یه ضربه ی بزرگ میخورم اگه بمونم خودتم میدونی ، یه کاری می کنم که دیگه هیچ وقت منو نبینی که بخوای نفرینم کنی.

گفتم من خودمو میکشم بعد از تو یه بلایی سر خودم میارم از خودم  و از کارایی که کردم و نمیتونم جبران کنم بدم میاد.

گفت اگه کوچکترین بلایی سر خودت بیاری مطمئن باش پشت سر تو من بدترش رو سر خودم میارم.

حالم داشت به هم میخورد حالت تهوع داشتم رفتم داغ کرده بودم همش عرق میکردم رفتم حمام 2 ساعت زیر دوش بودم.

چند ساعت بعد که رسید شیراز اس ام اس داد که رضا حالت خوبه ...

گفتم نه اصلا خوب نیستم .... ناراحتم... عصبیم...

گفت آخه عزیزم چرا....

گفتم چون نمیتونم خودمو ثابت کنم برات....

دوباره افتادم به التماس کردن که ف من نمیتونم بدون تو زندگی کنم.... چرا اذیتم کردی چرا قبول کردی که برگردم الان میزنی زیرش چرا اون موقع که میگفتی با حمید به هم میزنم فکر نمیکردی قول دادی و قسم خوردی چرا وانمود کردی وجود من باعث شده اون رو چند روز بذاری کنار در حالی که خودش دستور داده بود بهت سیم کارتت رو نبری با خودت؟من دارم داغون میشم هر لحظه فکر خودکشی داره مغزم رو میخوره نمیخوام اونکارو بکنم اما نمیتونم تحمل کنم...

انقدر ادامه دادم و اونم جواب نداد تا اینکه گفت بابا اصلا گه خوردن رو واسه همین روزا گذاشتن رضا من گه خوردم هیجا نمیرم برگرد پیشم...بسه دیگه

گفت کار داره اس ام اس ندم...

چند ساعت بعد البته بعد از اینکه من کلی اس ام اس دادم گفت دیگه نمیتونه زیاد با خط ثابتش زنگ بزنه و اس ام اس بده گفت هزینه این دوره اش خیلی زیاد میشه... گفت تا قبل از اینکه برم دانشگاه فقط تو چت باهم صحبت کنیم....

گفتم باشه هر چی تو بگی....

چند ساعت بعدش گفت بیا تو چت....

گفتم  چرا انقدر بی مقدمه من الان نمیتونم بیام نت....

گفت اس ام اس که نمیتونم بدم اگه ناراحتی اصلا نرم نت.

چند دقیقه بعد زنگ زدم گفتم میتونی الان بیای تو نت با یه لحن سرد گفت باشه ببینم چی میشه..

رفتم تو نت ....

گفتم سلام حالت خوب شد سرت بهتر شد درد میکرد؟

گفت خوبی من سرم خوبه.. تند تند تایپ نکن من دستم کند بذار من حرف بزنم بعد تو بگو... چه خبر...

گفتم هیچی فقط همش سر درد دارم...همش دارم دیونگی میکنم

گفت الان داشتی چیکار میکردی گفتم هیچی کار خاصی نمیکردم....باید دیگه دیوونگی رو بذاری کنار..

گفتم چشم قول میدم .... گفتم بخدا دست خودم نیست ...از تو خجالت میکشم به خاطر کارایی که کردم حرفایی که زدم خودمو حسابی تو چشمت خرد کردم کوچیک شدم... گفتم تو حال خودم نیستم  دست خودم نیست...

گفت اشکال نداره میبخشم....بس کن خواهشا..... دیگه چه خبر؟

گفتم یه چیزی بگو گفت چیزی ندارم که بگم.... گفتم حس خوبی ندارم صدات اصلا حس خوبی رو منتقل نمیکرد....

گفتم نمیخوام به اجبار برگشته باشی ....

گفت خوب میشه

گفتم قسم بخور که به اجبار برنگشتی... گفت بسه لطفا.... قسم نمیخورم.... گفتم ببخشید اگه با حرفام نگرانت کردم  و مجبور شدی برگردی اما الان اگه میخوای بری برو قول میدم هیچ بلایی سر خودم نمیارم فقط اگر میری دیگه حالمم نپرس بذار تو حال خودم باشم...

گفت بس کن دیگه دهنمو سرویس کردی بسه دیگه....

گفتم چطور بس کنم ... کاملا معلومه که بر خلاف میل قلبیت گفتی برگردم... گفتم چرا به من رک نمیگی چرا کشش میدی..

گفت تو مشکلت چیه مگه همش نمیگی باشم خب الانم هستم دیگه چته چی میخوای بس کن دیگه....

گفتم من میخوام دوستم داشته باشی... گفت دارم.گفتم نمیخوام به زور باشه نمیخوام اجباری باشه این دوست داشتنت گفت زور نیست فقط دیگه حس همیشه رو ندارم گفتم چرا نداری؟ گفت داری میری رو اعصابم...

گفتم ببخشید دیگه نمیرم رو اعصابت معذرت میخوام .... دیگه تکرار نمیکنم.... شده بودم مثل بچه هایی که مامانشون از دستشون نارحت شده و میخوان آدم باشن....

گفت من اگه پول گوشیم زیاد بیاد قطع میشه... گفتم خودم پولش رو میدم وصلش کنی... گفت نمیخواد.... گفتم پس اگه قطع بشه چی؟ گفت وصلش میکنم نترس نمیخوام بپیچونمت....

گفتم ف اگه میخوای بری خواهشا همین الان برو قبل از اینکه بیشتر قاطی بشیم با هم .... اصلا به حرفام محل نمیذاشت فقط میگفت غذا خوب بخور درس بخون سیگارم دیگه نکش

گفتم میخوای سعی کنیم شاید تونستیم به هم برسیم.... گفت خوبه سعی کن... گفتم میخوام با مامان صحبت کنم در مورد تو....

گفت اگه چیزی بگی دیگه هرگز منو نمیبینی مطمئن باش همه رابطه ها هم میریزی به هم...گفت تو اصلا فکر کردی فقط خانواده ی خودت هستند تا حالا در مورد نظر خانواده ی من فکر کردی اگه نکردی یه احتمال یقین بده که اونا اصلا راضی نیستند حالا بازم میخوای چه سعی کنی؟

گفتم ظاهرا که هیچی

 

ادامه دارد......

 


 
comment نظرات ()