دنیا 2روزه

 
تراژدی(قسمت هفتم)
نویسنده : رضا - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٧
 

گفتم ظاهرا که هیچی.... گفتم حالا خانوادت به کنار خودت نظرت چیه در این مورد؟ گفت نمیدونم.... این نمیدونم به اندازه صد تا جواب رد با کلی فحش و بد و بیراه ارزش داشت....


گفتم از دیروز تاحالا به اندازه ی یه عمر عوض شدی انگار اون ف نیستی ... خیلی سرد شدی

چیزی نگفت گفت من همونم...

گفتم کی قراره بری... گفت جمعه گفتم تا کی گفت تا آخر عمرم... گفتم یعنی چی گفت هیچی بابا شوخی کردم....گفتم تو بیخودی شوخی نمیکنی اگه میخوای جمعه بری الان برو... گفت من اگه یه روز بخوام برم بی خبر میرم.

عصبی شده بودم نمیدونستم باید چی بگم میترسیدم حرفی بزنم ناراحت بشه... سعی میکردم بیشتر اون حرف بزنه اما اون که کاملا معلوم بود میخواد سرد برخورد کنه که من زده بشم و خودم بذارم برم....

 

گفتم داری با این رفتارت انتقام میگیری؟گفت هیچوقت از کسی انتقام نمیگیرم من و تو روزای قشنگی هم داشتیم چرا انتقام بگیرم..

گفتم ببخشید نمیخوام ناراحتت کنم اما میتونم یه سوال بپرسم...

دلیل این رفتار سرد و بیخیالت چیه؟گفت صبر کن الان چای خوردم گرم میشم...

خلاصه این گفتگویی ذلیلانه و بچه گانه مثل بیمارای روانی که تازه بهشون مسکن زدن از طرف من و جوابای سرد و همراه تمسخر از سمت اون چند ساعتی ادامه داشت.

تصمیم گرفتم حرف دلش رو که نمیگفت بشنوم... با یکی از پروفایلهای آی دیم رفتم رو آی دیش و سلام کردم خودم رو یکی از دوستان رضا معرفی کردم گفتم اسمم (ش) .... اون با این شخصیت کم و بیش آشنایی داشت....

ادامه دارد

 

اون اول خودش رو معرفی نکرد که کیه اما بعدش که من گفتم اون آی دی مربوط به "ش" میشه خودشو معرفی کرد... میگفت میخوام باهاش دوست بشم ... گفتم نکن اینکارو ممکنه از حرفاش ناراحت بشی.... گفت نه چرا مگه چی میخواد بگه.... گفتم نمیدونم اما تو اونو نمیشناسی یه وقت چیزی میگه بهت بر میخوره گفت نه میخوام باهاش دوست بشم....

از اینجا به بعد من با 2 تا شخصیت داشتم با "ف" چت میکردم یکی با آی دی و شخصیت خودم رضا و اون یکی با مثلا آی دی خانم " ش "

ش: من میخواستم فقط شماره جدیدمو بدم به رضا خیلی وقته ازش خبر ندارم میخواستم جویای احوالش بشم

ف: خوب مگه من چیزی گفتم عزیزم ، خوب کاری کردی

ش:الان رضا حالش چطوره ... رابطه شماها چطوره؟ آدم فضولی نیستم اما کم و بیش حس رضا رو به شما میدونم

ف:رضا حالش خوبه .... با هم هستیم هنوز...

ش: خیلی خوبه امیدوارم که خوشبخت بشید.... الان چطورید با هم رابطه تون چطوره یادمه خیلی بالا پایین تو رابطه تون بود!

ف: رابطه مون سرده... من نمیتونم ادامه بدم

ش: چرا؟

ف: یکی دیگه اومده تو زندگیم رضام که همش میره و میاد.... منم خسته شدم گذاشتمش کنار

ش: حیف نیست؟

ف: نه چه حیفی چرا حیف باشه؟

اینو که گفت دلش شکست حالم از خودم بهم میخورد.... خودم دلم واسه خودم میسوخت.... اصلا فکر نمیکردم نسبت به من اینقدر بی تفاوت و سنگ شده باشه...

ش: رضا پسر بدی نیست... البته خودت میدونی ... آدم همیشه گزینه ی بهتر رو انتخاب میکنه

ف: یه روز میگه بمون یه روز میگه برو دیگه خسته شدم تو جای من بودی چیکار میکردی... منم گزینه ی بهتر رو انتخاب کردم

وای دیگه بدون اختیار اشک از چشام میومد سست و ذلیل شده بودم .... گزینه ی بهتر.... نه چه حیفی ... این حرفاش روحمو میخورد...

ش: من جای شما نیستم اما واسه من محبت یه پسر به عنوان دوست کافیه که میدونم رضا پسر با محبتی بود

ف: آره خوب بود اما یکم اعصاب خورد کن بود

ش: همه ی پسرا اعصاب خورد کنن

ف: میدونم

ش: میتونم یه فضولی بکنم.... این شخص جدیدی که اومده تو زندگیت چه مزیتی به رضا داره؟

ف:کار ، تحصیلات ، پول ، محبت و ...

داغون شدم با این حرفش.... کار که من نداشتم ... تحصیلات که نداشتم ... پول که حرفشم نزن ... محبتم که بلد نبودم ابراز کنم.... وای چقدر احساس حقارت میکردم.... اون طرف رو یکی تو مایه های استیون سیگال تصور میکردم یه آدمی با یه شخصیت دست نیافتنی..... حالم از خودم و از داشته هام به هم میخورد... فکر میکردم هیچی نیستم.... هیچی....

ش: خوب رضا که دانشجو بود تحصیلات داشت کسب میکرد... کار هم که بالاخره پیدا میکنه بیکار که نمیمون... محبتم که خودت میگی داشت میمونه پول که چقدر برات اهمیت داشته باشه....

ف:نمیشه فقط اینا نیست... خیلی اذیتم کرده خسته شدم....

ش: دوست دارم بیشتر ازت بدونم

ف: چی مثلا بگو تا بگم

ش: مثلا اینکه چی شد که فکر جدایی  افتادی ؟ این دوست جدیدت رو چقدر میشناسی؟

ف: من فکر جدایی نیوفتادم خودش گفت برم چند بار گفت برم منم رفتم ....

ش:میدونم ناراحت نمیشی بگم پیش من زیاد درد دل میکرد... میگفت مجبوره تو رو پس بزنه میگفت اگه الان نره دیگه هرگز نمیتونه فراموشم کنه ماهم که آخرش به هم نمیرسیم باید بره....

ف:نه میدونم باهات درد دل میکرد اشکال نداره....

ش: من بهش میگفتم تو حق نداری از طرف اون تصمیم بگیری و تصمیمت رو به اون تحمیل کنی ... اما قبول نمیکرد تو این مورد دلایل خودش رو موجه تر همه چیز میدونست...

ف: هنوزم همینطوره... یه کاری کرد که محبتم بهش از بین رفت

ش: اگه دوست داشتی برام تعریف کن چی بینتون گذشت..

ف: هیچی دیگه بی محلی و اصرار به اینکه من برم .... منم رفتم... حالا داره التماس میکنه حالا که میبینه یه یکی دیگه فکر میکنم

ش: ببخشید دوست دارم بهم حق بدید که طرف رضا رو بگیرم....

ف: باشه بگو

ش: شما اگه بخاطر اینکه رضا گفت برو رفتی چرا دفعه ی اول که گفت نرفتی چرا دفعه ی دوم یا دفعه بعدی نرفتی.... اگه من با این مسائل کمی که میدونم بپرسن میگم دلیلش این میتونه باشه که اون موقع هنوز شخص جدیدی رو پیدا نکرده بودید یا به شخص جدیدی برخورد نکرده بودید الان که برخوردید رفتید....

ف: چون نمیخواستم تنهاش بذارم اما دیگه تحملم تموم شد دیگه خسته شدم .... الان که میبینه دارم از دستش میرم اومده دنبالم و داره التماس میکنه... به نظرت این درسته؟

ش: نه درست نیست....

ف: باید چیکار کنم بازم برگردم که کوچیک بشم؟ بازم برگردم که 2 روز دیگه بگه برو؟مگه بازیه

ش: نه بازی نیست اما بازم نمیفهمم.... اگه به نظر شما بازیه چرا همون دفعه های اول که بازیتون داد نرفتید؟

ف: الان دارم میرم...

ش: پس یعنی الان با هم نیستید....

ف:دارم تمومش میکنم

ش:دلم براش سوخت... خبر داره قراره تنهاش بذارید؟

ف: نه دلت براش نسوزه.... حتما من عزرائیلم.؟

ش: نه خوب شما هم دلایل خودتون رو دارید لابد.... رضا پسر خوبیه فقط بعضی اوقات زیادی اشتباه میکنه

ف:آره میدونم... ولش کن... من میخوام برم .... شبتون خوش...

ش: من بعدا شمارم رو میذارم براتون...

با آی دی خودم تو مدتی که تو نقش "ش" بودم فقط براش جک میفرستادم....

بعد که با اون خداحافظی کرد


 
comment نظرات ()