دنیا 2روزه

 
تراژدی(قسمت هشتم)
نویسنده : رضا - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧
 

:آره میدونم... ولش کن... من میخوام برم .... شبتون خوش...

ش: من بعدا شمارم رو میذارم براتون...

با آی دی خودم تو مدتی که تو نقش "ش" بودم فقط براش جک میفرستادم....

بعد که با اون خداحافظی کرد

 

  

من گفتم : ): بعضی عشقا مثل حضرت نوح می مونن ( بعضیا از ترس طوفان میان پیشت) بعضی عشقا مثل حضرت آدمه ( خوبیش اینه که اولین عشقته ) بعضی عشقا مثل حضرت ابراهیمه ( باید همه چیزتو قربونی کنی ) بعضی عشق ها هم مثل حضرت مسیحه ( آخرش به صلیب کشیده میشی) بعضی عشق ها هم مثل حضرت موسی هستن ( تا یه کمی دور میشی یه گوساله میاد جاتو می گیره ) گفتم حالا عشق تو از کدوم نوعشه عشق من از کدوم؟

گفت تو آخریه من اولیه.... گفتم یعنی تا یکم دور شم یه گوساله میاد جامو میگیره؟ گفت آره ... گفتم یعنی گوساله از من بهتره گفت نه... گفتم پس چی گفت هیچی ولش کن...


بعد گفتم "ف" میخوام باهات حرف بزنم... نمیخوام جواب بدی فقط گوش کن....

دیگه تصمیم داشتم به هر قیمتی که شده باهاش خداحافظی کنم با حرفایی که به مثلا "ش" میزد دیگه اطمینان داشتم دوستم نداره و دیگه وقتی برای جبران نمونده برام.... میدونستم داره از تجربه جدیدش لذت میبره ...

یادته اون روز اول که رسما بهت پیشنهاد دوستی دادم خونه ..... پایین بلوکشون ایستاده بودیم دستتو گرفتم و بوسیدم ... خیلی خجالت کشیدم .... اصلا بلد نبودم ابراز احساسات کنم .... چون ندیده بودم چون یاد نگرفته بودم از اون روز به بعد ما با هم دوست شدیم..... بعد از اون روز خیلی طول کشید تا روم بشه بهت بگم عزیزم.....

گفت آره خیلی طول کشید البته بعدشم دیگه زیاد نگفتی

هنوزم موقع گفتم این مدل حرفا گیر میکنم دست و پام میلرزه رنگم میپره اما بهتر و راحتتر میتونم بنویسم .... کم کم از تو یاد گرفتم که احساساتم رو چطور ابراز کنم.... از این بابت ازت ممنونم نمیدونم من چیزی بهت یاد دادم یا نه....

گفت نه

واقعا متاسفم که هیچ فایده ای برات نداشتم .... میدونم که تجربه ای که با من داشتی اصلا خوب نبوده.... میدونم که نمیتونم روزایی که دلت رو شکوندم رو برگردونم .... میدونم که دیگه کار از کار گذشته....

دلیل رفتار این چند روزه ام که یه کم بهتر حرف دلمو میزدم شاید به خاطر قرص و مواد باشه ... ترسم میریزه باعث میشه دلهره نداشته باشم و حرف دلم و راحت بزنم.... گفتم امیدوارم هنوز به حمید به هم نزده باشی چون گفتی برسم شیراز با اونم به هم میزنم میگم .... چون میدونم دلیل اصلی رفتند اونه.... حقم داری....

به خاطر همه ی کارای بدی که کردم همه روزایی که با من بودی و اذیت شدی متاسفم... شاید هیچ وقت نتونی منو ببخشی....واسه اینم بهت حق میدم.... میدونم که هیچ شباهتی به اونی که تو از من تصور میکردی قبل از دوستیمون نداشتم... میدونم که اصلا خوب نبودم .... این دمه آخری که میخوام برم میدونم که بعد از رفتنم تا سالها دیگه نمیبینمت.... میدونم که تو راحت فراموشم میکنی تو این 24 ساعت گذشته فهمیدم امیدوام منم بتونم تو رو راحت فراموش کنم ... میخوام بعد از اینکه دیدمت دلم از دیدنت نلرزه.....درسته که میگی فراموشم نمیکنی اما خب خاطره های بدت رو فراموش نمیکنی چون خوبی نداشتم که بخوای بهش فکر کنی....

همین موقع گفتم که اون آی دی که باهاش چت میکردی خودم بودم و میخواستم حرف دلت رو بشنوم.... شاکی شد عصبانی شد گفت خب پس دیگه بی حساب شدیم تلافی کار منو کردی حالا میتونی با خیال راحت بری....

بهش گفتم تو قول داده بودی وقتی با اون چت میکنی ناراحت نشی من فقط میخواستم بدونم دقیقا چی میخوای....

به اینکه من چه حسی دارم کاری نداشته باش طبیعیه که یکم ناراحت بشی اما حل میشه زیاد طول نمیکشه...

میخوام بدونی که هرگز قصد آزارت رو نداشتم همیشه بعد از هر بار که دعوامون میشد خودم حسابی داغون میشدم... اما واقعا فکر میکردم که این بهترین راهه...فکر میکردم میتونم به جای توام تصمیم بگیرم فکر میکردم تو صلاح خودتو نمیدونی...

الانم درسته که ناراحتم از اینکه دارم خیلیم ناراحتم اما بازم خدا رو شکر میکنم که جایگزین خوب پیدا کردی... امیدوارم مثل من نشه امیدوارم اینبار تو انتخابت اشتباه نکرده باشی... امیدوارم خوشبخت و خوشحال باشی ... کالا روشنه که فقط دلت برام سوخت که برگشتی فقط برای ساکت کردنم برگشتی اینطور برخوردتم واسه اینه که خودم بذارم برم و دیگه صدام در نیاد... میدونم که نگرانی یه وقت بلایی سر خودم بیارم.... این فکرها و نگرانیاتم از روی مهربونی و خوبیته... میدونم سرد برخورد میکنی که من برم اما دوست ندارم تو هم مثل من به سر برخورد کردن عادت کنی و دیگه هیچ وقت نتونی گرم و با احساس برخورد کنی....

دیگه حرف دیگه ای نداشتم اما نمیخواستم حرفام تموم بشن و خدا حافظی کنم.... بهش گفتم نمیخوام حرفام تموم بشن ... چون نمیخوام ازت دل بکنم....

باید چندتا قول بهم بدی

باید قول بدی وقتی باهات خداحافظی کردم جوابمو بدی... قول بده وقتی رفتم دیگه حتی واسه پرسیدن حالم هم اس ام اس ندی... قول بده اگه بهت اس ام اس دادم جواب ندی قول بده تماسمو رد کنی... نمیتونم صدات رو بشنوم و جلوی گریه ام رو بگیرم... اما میرم چون تو اینو میخوای چون برات تموم شدم چون قدر تورو ندونستم...چون بیش از اندازه بهم فرصت دادی... چون همیشه باعث ناراحتیت بودم چون نتونستم حتی 1 چیز مثبت بهت یاد بدم چون نشد یه بار خوشحالت کنم.... چون همیشه باعث درسرت بودم ....شاید فقط یدونه از این دلایل واسه رفتنت کافی باشه.... اینکه تا الان موندی فقط از خوبی خودته.... اون موقع ها که هی میرفتم و میومدم عماد همیشه بهم میگفت یه روز میگی برو بعد میره و دیگه بر نمیگرده اونوقت میشینی حسرت میخوری....میگفت "ف" یه دختر کامله نگهش دار چی میخوای دیگه.... راست میگفت خیلیا آرزوی داشتن تو رو دارن من لیاقتت رو ندارم... خودمم میدونم دیگه وقتم تموم شده .... حتی نمیدونم الان داری اینارو میخونی یا رفتی فقط اینایی که گفتم رو بهم قول بده تا برم..... خدا نگه دار.... گفت هستم عصبیم گفتم چرا مگه خودت همین رو نمیخواستی ؟ گفت چرا میخواستم دیگه همه چی تموم شد.... گفت ولم کن بابا برو دنبال زندگیت.... حالا یک یک شدیم برو دیگه راحت شدی....

گفتم من قصد تلافی نداشتم فقط خواستم حرف دلت رو راحت بگی.... برام دعا کن فراموش کنم... گفت راحت کنار میای...

گفت از دستت عصبانیم ازت ناراحتم.... گفتم "ف" ترو خدا اینارو نگو من از دیشب تاحالا نخوابیدم انقدر گریه کردم که چشمام باز نمیشن..

گفت حالم بده ناراحت نیستم برو دیگه...

دلم نمیومد برم.. یسری از حرفایی که به اون آی دی بود رو براش فرستادم....: من نمیتونم ادامه بدم.... یکی دیگه اومده تو زندگیم رضا هم که همش میره و میاد .... نه چه حیفی.....منم دارم بهتر رو انتخاب میکنم.....کار تحصیلات پول محبت ....

اینارو فرستادم بعد گفتم میخوام مطمئن بشم اینا حرف دل تو هستند یا نه؟گفت آره هستند گفتم پس همین حالا قولهایی که گفتم بده و من برم....

گفت تو خوبی ولی منو از خودت روندی .... گفتم با هم تعارف که نداریم میدونم که خوب نیستم.... گفت تو خوبی من دیگه نمیتونم ادامه بدم... گفتم یعنی باید باور کنم که تو خوب رو ول میکنی ؟؟؟ گفتم میخوام بدونم چند وقته واقعا حمید اومده تو زندگیت... گفت یک ماه.. گفت موضوع اصلا حمید نیست.... اون نشد یکی دیگه ... گفتم فکر نمیکردم انقدر بد شده باشم که همه رو به من ترجیح بدی...

گفتم یادته همیشه بهت میگفتم برو اما بدون من همیشه دوستت میمونم رو دوستیم حساب کن.... گفت الانم رو دوستیت حساب میکنم... گفتم یادته میگفتم به نظرت آخر رابطه مون چی میشه گفت میگفتی به هم نمیرسیم... گفتم نه میگفتم میام تو عروسیت و کلی میرقصم... هیچ وقت فکرشم نمیکردم انقدر بد شده باشم که هر کسی رو به من ترجیح بدی.... گفت نه اینطوریم نیست که فکر میکنی .... گفتم حاشا نکن همینطوره هیچ دلیل دیگه ای نمیتونم واسه رفتنت با این عجله پیدا کنم ... گفت تو خوبی به خدا فقط من دیگه خسته شدم..... گفتم تو همیشه با من بودی به من عادت کرده بودی رفتارای من برات عادی شده بود اما این دفعه یکی دیگه اومد تو زندگیت فهمیدی که چقدر من بد بودم چقدر اشتباه میکردی.... گفت اینطوریم نیست که من هیچیتو باور نداشته باشم.... گفت دست خودم نیست ... گفتم نمیتونم باور کنم که داری میری از دستم حتی نمیتونم ازت بخوام اصرار کنم ک بهم فرصت بدی... گفت باور کن واسه همیشه دارم میرم.. گفتم انگار راست راستی تموم شدم ... گفت تموم نشدی من دارم میرم.. گفتم نمیخوام این حرفای آخر تموم بشه.. گفت تمومش کن من دارم داغون میشم.... دیگه اصلا دست خودم نبود هر چیزی به ذهنم میرسید واسش تایپ میکردم.... گفتم نمیتونم .... به خدا نمیتونم تموم کنم به قرآن نمیتونم... گفت رضا انقدر قصم نخور خواهش میکنم... تلفن رو ور داشتم بهش زنگ بزنم خداحافظی کنم... تا گفت الو اومدم حرف بزنم بغضم باز شد و هق هق کردم  و قطع کردم.... نتونستم حرف بزنم....باشه بابا نمیرم گه خوردم ... به زور میتونستم چند کلمه تایپ کنم گفتم اینطوری حرف نزن نمیخوام اینجوری بمونی... گفتم نمیخوام باور کنم... گفت من باهاتم جایی نمیرم بسه خواهش میکنم بسه لطفا...

بعد خودش زنگ زد نمیخواستم جواب بدم نمیخواستم صدای گریه کردنم رو بشنوه اما دوست داشتم صداش رو بشنوم میدونستم صداش میتونه آرومم کنه...


 
comment نظرات ()