دنیا 2روزه

 
میان تراژدی
نویسنده : رضا - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٧
 

 

سلام خدمت دوستان.....

این پست به طور اختصاصی مربوط به جناب بربادداده میشه..... البته منظورم این نیست که فقط ایشون حق خوندنش رو دارند بلکه منظورم اینه که هدفم اینه که ایشون حتما بخونن.... و اینکه کلا انگیزه ی این پست رو به طور کامل ایشون دادند و به طور کامل برگرفته از آغازین پستهای وبلاگ حضرت بربادداده میشه.....

....


نمیدونم شما به تقدیر چقدر اعتقاد دارید و به اینکه اتفاقاتی که در اطرافتون میوفته چقدر در تصمیم گیریهاتون به شما مربوط میشه یا میتونه به شما کمک کنه یا اینکه به طور کلی در رقم زدن حوادثی که در شرف وقوع هستند این نشانه ها چقدر شما رو راهنمایی میکنند.....

اما خب من زیاد اعتقاد دارم شاید اشتباه کنم شاید فقط به خاطر شرایط روحی که توش قرار دارم این شباهتها رو دارم میبینم.... شاید به این خاطر این روزها فقط دارم آینده رو تو ذهنم شبیه سازی میکنم و به هیچ نتیجه ای نمیرسم این شباهتها رو میبینم... شایدم هم اصلا این نشانه ها مربوط به من نباشه ؟ نمیدونم شاید اصلا شما تو شرایطی هستید و شاید فکر میکنید اگر کار دیگری میکردید بهتر بود و حضور و وجود من برای شما یک نشانه باشد برای اینکه ببینید که اگر هم کار دیگری میکردید(کاری که من دارم میکنم) چه نتیجه ای به دست می آمد....

گفتی که "داستان برباددادگیه من چیزی شبیه به تراژدی ایه که توامروز داری مینویسیی. درحقیقت اون تراژدیه برباده.
این تناسب باعث شد بیام بهت پیشنهاد بدم بری آرشیومنو از اول بخونی. شاید نکاتی برات داشته باشه اگرم نداشته باشه لااقل جواب کنجکاویه ذهنته."

رفتم و همه ی اون بخشها رو خوندم... گفتی که "میبینم که شباهتها در طرز نوشتن وفکرنوشتن ما بیشتر از اون چیزیه که تو گفتی!!!! وفقط محدود به این که توقبلا میخواستی چیزی شبیه پست آخرمن روباکامنتهات بسازی نمیشه. اگه بری آرشیومو بخونی میبینی که تراژدیه منم مثل مال تو قسمت بندی داره وازهشت قسمت اصلی تشکیل شده.
این شباهتها درنوع خودش جالبه"البته باید بگم که تراژدی ها هنوز ادامه داره...

با خوندن تراژدی شما باید اضافه کنم که شباهتها کمی از حد معمولی خارج است و البته شاید هم به دلایلی که بالاتر عرض شد فقط من اینطور تصور میکنم....

بخشهایی که به عنوان تراژدی در این وبلاگ مطالعه میکنید خلاصه ی نسبتا مفصلی از روزهایی آخری است که هنوز به پایان نرسیده اند بخشهایی که شاید در ماجرای شما هیچ جایی نداشتند و شاید شما با دیدگاه دیگری پیش رفتید و نتیجه فعلی را گرفتید شباهتها در نوع اختلافهاست در برخی جرئییات روابط است.......

اذعان میکنم که با پایان یافتن خواندن آرشیوت متوجه غم و اندوهی شدم که در اعماق قلبم چنگ می انداخت و قطراتی از اشک که بر گونه هایم میلغزید و از این حرفا.... نه برای تو و احساست بلکه ترس از اینکه من نیز به این سرنوشت گرفتار شوم....

شباهت میان شرایط زندگی شما و بنده حقیر پیش از این جریانات بسیار زیاد است....

روزهای خوشی داشتم (با "ف")اما باز هم مسئولیت و ازدواج و این حرفها همه چیز را به هم ریخت.... قبلا تو وبلاگ گفتم که متوجه شدم که هرگز نمیتونیم به هم برسیم.... شباهت غیر قابل چشم پوشی دیگر همین بود.... اما من برخورد ندا رو پیش گرفتم و سعی کردم دور باشم اما نتونستم.....

گفتی به حافظ اعتقاد داری منم دارم اما در این مورد اصلا فال نگرفته بودم تا اینکه چند روز پیش یه فال خریدم... میدونی چی توش بود؟؟

روز وصل دوستاداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

مبتلا گشتم درین بند و بالا

کوشش آن حقگزاران یاد باد....

یادگارهای گذشته ، خوشی ها، شادکامیها ، سعادتمندیها، هم بستگی ها ، آری یاد گارهای گذشته ، حال که مینگرم همه از هم دور شدند و تنها مانده ام.....

بیائید تا بدرگاه ایزد متعال دست به دعا برآوریم تا دوباره به هم مربوط و هم بسته و یکی شویم... آمین

حافظ زده بود تو پر من..... دیدم شما یه فال دیگه گرفتی منم ترک عادت کردم و یه فال دیگه گرفتم اما ایندفعه بیشتر زد تو پرم....

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس...

...

حالا چرا اینارو میگن؟ آها واسه اینکه فکر کنی و یه راه بهم بگی راهی که امتحان نکردی و فکر میکنی اگر امتحان کرده بودی عملی میشد.... میدونی که هدف چیه؟ هدف اینه که بر گرده و صبر کنه تا اون شرایطی که در جریانش هستی و باید یواش یواش پیش بیاد رو محیا کنم.... دو سه سالی زمان میبره....

طرح کادوی تولدت رو دزدیدم.... اسفند تولدشه و قراره بیاد تهران... قراره 2 روزش رو در اختیار من بذاره من ازش خواستم... گفتم 1 روز واسه تفریح و گردش  و جاهایی که تا حالا با هم نرفتیم... 1 روزم برای زدن حرفهای آخر.....

میخوام حرفهای آخرم تاثیر گذار باشن میخوام.... البته چیزی نمونده که تو این مدت نگفته باشم اما شاید تکرار مکررات تاثیر گذار باشه.... حرف بزن.... شباهت ها زیاد بود اما حوصله ندارم بگم.... شاید به طور کلی این پست بی ربط باشه اما بد جوری دارم دست پا میزنم بد جوری دارم خودم و به هر دری میزنم که یه کاری کرده باشم.... شاید فایده ای هم نداشته باشه و کار از کار گذشته باشه اما خب نمیخوام فردا حسرت بخورم که تلاش نکردم... راستش نمیتونم بی تفاوت بشینم و رفتنش رو ببینم و فقط صبرکنم.... خیلیا گفتن اگه باهاش خدا حافظی کنی و دیگه سراغش رو نگیری سر یک هفته نشده خودش بر میگرده اما تحمل این صبر رو ندارم ... فکر اینکه اگه بر نگرده چی؟ داغونم میکنه....

یه کاری بکن یه حرفی بزن شاید یه نشونه دیگه باز بشه.... تا اینجا از این همه شباهت این برداشت رو داشتم که آخرش یه روز باید خبر ازدواجش رو بشنوم.... نمیخوام اصلا به اونجاهاش فکر کنم... هنوز به جایی نرسیدم که بخوام بگم باید و باید و باید از خوشحالی اون خوشحال باشم.... هنوز زوده


 
comment نظرات ()