دنیا 2روزه

 
تراژدی(قسمت نهم)
نویسنده : رضا - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٧
 

بعد خودش زنگ زد نمیخواستم جواب بدم نمیخواستم صدای گریه کردنم رو بشنوه اما دوست داشتم صداش رو بشنوم میدونستم صداش میتونه آرومم کنه...


اون حرف میزد من فقط گریه میکردم هق هق میکردم چند کلمه هم تایپ میکردم... صدای گریه کردنم رفته بود بالا ... سعید اومد تو ببینه چی شده داد زدم گفتم برو بیرون.... میگفت رضا اینطوری نکن تموم وجودم لرزید.. نوشتم دست خودم نیست .. گفت بسه من پیشتم جایی نمیرم. آروم باش... خواهش میکنم اینجوری گریه نکن... گفتم دست خودم نیست نمیخوام اذیتت کنم... گفت آروم باش بگو ببینم شام چی خوردی.... من داشتم بلند بلند هق هق میکردم واسش حرفایی که به "ش" زده بود رو میفرستادم... : نه چه حیفی..... میگفت ببخشید ای جانم خواهش میکنم ... منم عصبانی بودم یه چیزی گفتم الان دارم میگم میمونم... گفتم قطع کن نمیخوام اذیت بشی... من نمیتونم جلوی گریه م رو بگیرم.... گفت نه تا آروم نشی قطع نمیکنم... یه دفعه یکی اومد تو اتاقش قطع کرد نوشت یکی اومد.... بهش گفتم دیگه زنگ نزن...

حسابی داغون بودم ... زده بود به سرم....

گفتم حلالم کن... گفت تو باید حلالم کنی.... گفتم قول بده که هر اتفاقی افتاد تو باید خوشبخت بشی.... یک کلمه تایپ میکردم چند دقیقه میزدم زیر گریه... اینو گفتم و خداحافظی کردم... گفت مثلا چه اتفاقی ... رضا کار اشتباه نکنیا...

گفتم یادت باشه به من قول دادی....گفتم اگه دست از پا خطا کنی  هرگز نمیبخشمت.... گفت اگه یه مو از سر خودت کم کنی حلالت نمیکنم نمیبخشمت.... گفتم چاره ای ندارم نمیتونم این شرایط رو تحمل کنم درکم کن نه باید باهات بمونم نه میتونم ازت جدا شم....

گفت پاتو از خونه بذاری بیرون زنگ میزنم خونتو به خانوادت میگم همه چی رو.... گفت اگه خطا کنی میگم به جون خودم قسم میخورم... گفت نمیخوام خودمو بکشم فقط میخوام برم...گفت کجا... گفتم نمیدونم میخوام برم گم و گور بشم.... گفتم تو قول دادی ... گفت من هیچ قولی ندادم و نمیدم... گفتم باید خوشبخت بشی .... گفت میشم این به تو ربطی نداره..

گفتم باید یه کاری بکنم نمیتونم ازت جدا شم اینو بفهم ... گفت من که گفتم پیشت میمونم... گفتم نه تو اینو نمیخوای حرف دلت رو زدی ... این موندن بهت تحمیل شد.... گفت من گفتم میمونم پس میخوام که میمونم... گفت بسه دیگه در موردش حرف نزن...

داشتم گریه میکردم نتونستم دیگه چیزی بنویسم گفت رفتی؟؟ به زور نوشتم نه هستم.. گفت برو عزیزم برو یکم بخواب... گفتم تو برو من مزاحمت نمیشم... من سر درد دارم نمیتونم بخوابم... گفت خب برو استراحت کن... گفتم میخوام برم بیرون هوا بخورم میخوام سیگار بکشم.... گفت سیگار نکش بخاطر من .. بخواب کم کم خوابت میگیره... منم میخوام بخوابم سرم درد میکنه...

گفتم سعی میکنم نکشم... گفت برگشتی تک زنگ بزن به من نگران نشم... خداحافظ....مواظب خودت باش

 

 

 فکر میکنم دیگه این مسائل و گفتگوهای روزانه هرچند هم برای من جذاب و جالب و یادآور خاطرات خاصی باشی برای دوستان چندان هم جالب نیست سعی میکنم تو دو یا نهایت سه قسمت دیگه مطلب رو به روز برسونم .... این  مطالبی که مطالعه کردید تا اینجا چند وقتی حدود ٢ ماه از تاریخ امروز عقب هستند....

 


 
comment نظرات ()