دنیا 2روزه

 
تراژدی(قسمت دهم)
نویسنده : رضا - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٧
 

سلام....

درسته که من گفتم تو دو یا سه قسمت تمومش میکنم اما خب این مستلزم اینه که قسمتها کمی طولانی تر بشن البته نه خیلی زیاد اما اگه حوصله داشتید کامل بخونید...

 


بعد از اون جریان بازم اونو کنار خودم حس میکردم.... مدام سراغ منو میگرفت.... اما خیلی گرم نبود.... باید حتما یادآوری میکردم تا بگه شب بخیر....بهش گفتم  خیلی دوست دارم مثل قدیما که تا بیدار میشدی میرفتی زیر پتو قائم میشدی و اس ام اس میزدی میگفتی" صبح به خیر من بیدار شدم پاشو دیگه زود باش تنبل چقدر میخوابی" بشی..... اما هیچ وقت نمیشد.... هر شب میگفتم شب بخیر که یادت رفت حداقل صبح که بیدار شدی بگو صبح بخیر.... اما ساعت 10 میگفت پاشو دیگه... میگفتم کی بیدار شدی میگفت 7یا هشت یا نمیدونم خیلی وقته ......به طور کلی سعی می کرد اصلا انتظارات منو اجرا نکنه.....

امتحاناتش شروع شد و قبلش گفت تو امتحاناتم زیاد نمیتونم کنارت باشم.... رفت خوابگاه اونجا تنها بود آخه امتحاناشون عقب افتاده بود و "ف" خبر نداشت.... از همه زودتر رفته بود..... اونجا سرما خورد... من تمام وقت سعی میکردم کنارش باشم احساس تنهایی نکنه.... هنوز خوب یادمه ....... ساعت 1.5 شب 9.5 صبح و 5.5 عصر باید قرص میخورد حتی یک دقیقه هم تاخیر نداشتم واسه خبر کردنش... هنوزم گاهی شبا سر اون ساعت بیدار میشم........ یکی دو ساعت سراغش نمیرفتم اما تو ذهنم بود... یا  بهش  فکر میکردم یا این تراژدی ها رو مینوستم.... این تراژدیا همه مستند هستند یا اس ام اس هاش هست یا آرشیو مسنجرم میمونه مکالمات تلفنی که اونم کامل تو ذهنم هست حتی لحن صداش یادمه.... از اینجا به بعد هم همینطوره اما چون طولانی میشه لازم دیدم که خلاصه و کلیت ماجرا رو بنویسم....فقط بعضی قسمتهایی که بهم فشار اومده بود روی روحیه ام تاثیر گذاشته بود رو کاملتر شرح میدم.....

یروز گفت من دارم درس میخونم میشه تکرار سریال یوسف که شروع شد بهم بگی.... بعد از مدتها این اولین چیزی بود که ازم خواسته بود.... گفتم باشه .... چندتا ساعت تنظیم کردم که سر وقت خبرش کنم..... 15 دقیقه مونده بود شروع بشه که مادرم گیر داد بیا منو برسون تا فروشگاه عصبی شدم .... گفتم باشه فقط زود باش من کار دارم.... رفتم رسوندمش گفت حالا این کارو بکن حالا اونکارو بکن... خدا منو ببخشه سر مادرم داد کشیدم که من بهت میگم کار دارم حالا تو همه ی کارات رو الان یادت اومده گفت رضا شد من یه کاری ازت بخوام برام انجام بدی و انقدر غر نزنی سرم... شروع کرد آهسته گریه کردن... وقتی پیاده شد زنگ زدم به "ف" گفتم فکر کنم الان شروع شده برو نگاه کن... گفت چته صدات یه جوریه... گفتم به خاطر تو که بعید میدونم ارزشش رو داشته باشی اشک مادرم رو در آوردم اینارو میگفتم و خودم هم زدم زیر گریه... گفت آخه دیوونه حالا مگه اون سریال انقدر مهمه که به خاطرش اینکارارو میکنی؟گفتم باید بهت به موقع خبر میدادم.... عصبی شدم....گفت من اصلا راضی نیستم به خاطر من خانوادت رو اذیت کنی.... .

یه روز گفت میخوام بخوابم گفتم میخوای بگو چه ساعتی بیدارت کنم درس بخونی گفت نه زنگ نزن خواب باشه صدای موبایل عصبیم میکنه.... گفتم باشه... 2 ساعت بعدش اس ام اس زدم که گلم بیدار شو درس بخون... جواب داد که هه هه هه دیر کردی یکی زودتر بیدارم کرد....

نمیدونم چرا هیچ کدوم از این بی مهریاش باعث نمیشد بدم بیاد ازش و قیدش رو بزنم و بگم برو به جهنم.....

گفت هم اتاقیام فردا میان... گفتم هم خوشحالم هم ناراحت ... خوشحال از اینکه از تنهایی در میای و ناراحت واسه اینکه میدونم اگه اونا بفهمن داری با من حرف میزنی حتما بدشون میاد حتما میگن داری اشتباه میکنی... میشه نگی بهشون... گفت عمرا اگه اونا بفهمن که دارم با تو حرف میزنم میگن خاک بر سرت که به حمید خیانت میکنی بی لیاقت.... گفتم معلوم نیست چه آدم پستی از من ساختی پیش دوستات که انقدر بدشون میاد از من ... گفت بحث تو نیست بحث اینه که حمید خیلی محبت میکنه  بحث قدر شناسیه!!!!....

هر بار میومدم در مورد اینکه برگرده پیشم و چرا رفته و چرا نمیخواد مثل قبل باشه حرف بزنم میگفت بسه خواهش میکنم اصلا حوصله این حرفارو ندارم... بسه رضا دیگه چه خبر.... بگذریم خودت خوبی؟ مدام طفره میرفت...

یه روز زنگ زدم بهش خیلی صداش عصبی بود گفتم چی شده گفت هیچی قطع کن 10 دقیقه دیگه خودم زنگ میزنم و قطع کرد... صبر کردم خیلی نگران بودم که چی شده که اینکارو کرد....نیم ساعت گذشت خودم زنگ زدم انقدر بوغ خورد تا قطع شد... دوباره گرفتم یکی از دوستاش جواب داد اولش نشناختمش گفتم الو عزیزم چی شدی تو؟؟ گفت ببخشید با کی کار داشتید؟ گفت با خانوم فلانی گفت الان تو اتاق نیستند گفتم ببخشید ...

بعد از چند دقیقه دوباره گرفتم شماره رو گفت خودش جواب داد گفت مگه بهت نگفتم خودم زنگ میزنم گفتم خب عزیزم نگران شدم .... گفت بیخود کردی نگران شدی وقتی گفتم خودم زنگ میزنم حتما نمیتونستم حرف بزنم نمیفهمی.... دیگه بهم بر خورد گفت باشه ببخشید که باعث خجالتت شدم که دوستات فهمیدن با من حرف میزنی.... گفتم با من درست صحبت کن محکم گوشی رو قطع کردم... صورتم داغ شده بود ..... بعد از 1 ساعت اس ام اس داد که ببخشید من معذرت میخوام باهات بد حرف زدم عصبانی بودم و..... .

یه روز بهش زنگ زدم گفتم عزیزم میشه حرف بزنیم.... گفت حرفتو بگو... دیدم عصبانیه گفتم چی شده گفت هیچی دعوامون شده من و حمید.... اینارو که میگفت عصبی تر میشدم من تا میومدم وجود اونو فراموش کنم خودش اسمش رو میاورد... گفتم چرا گفت میخوام برم فلانجا نذاشت منم گفتم به تو ربطی نداره و دعوامون شد... گفت تو حرفت رو بزن... گفتم نه دیگه تو الان عصبی هستی نمیخوام بیشتر اذیت بشی... گفت بگو من خوبم منم خیلی خودم رو آماده کرده بودم حرف بزنم... گفتم ببین "ف" من تو این مدت دارم داغون میشم... نمیتونم این شرایط رو تحمل کنم گفتم خیلی از دوستام و عماد میخواستن شماره ی تورو بگیرن و باهات حرف بزنن و مشکلمون رو حل کنن.. گفت اتفاقا بگو زنگ بزنن ببینم من منطقی ترم یا اونا... گفتم نه نمیخوام حرف نگفته ای نیست که من بهت نگفته باشم... گفتم من فقط منتظرم یکبار دیگر بگی با حمید بهم میزنم که بشه 2 بار ....گفت ببین رضا من یکبار بهت گفتم با این بهم میزنم تو گفتی نه دیگه هرگز هرگز ازم نخواه اینکارو به خاطر تو بکنم که نمیکنم.. الانم که میبینی دارم باهات حرف میزنم خیلی برات مرام گذاشتم خیلی بهت اهمیت دادم که دارم باهات حرف میزنم... گفت واقعا دستت درد نکنه که برام مرام گذاشتی و دلت برام سوخت که داری باهام حرف میزنی گفت هر طور میخوای فکر کن... گفت میخوای اصلا دیگه جوابتو ندم واسه من کاری نداره....

گفتم این حرف آخرته گفت آره گفتم پس خداحافظ گفت به سلامت و زرتی قطع کرد.... عصبی بودم رفتم بیرون نزدیگ خونه ما یه جنگل هست رفتم اونجا حسابی داد زدم و گریه کردم... نمیتونستم به این راحتی بذارم بره...زنگ زدم به عماد دید دارم گریه میکنم گفت مرد حسابی چه غلطی داری میکنی با خودت و زندگیت گفتم ببین عماد این حرفا رو ول کن ببین میتونی زنگ بزنی به "ف" ببینی حرف آخرش چیه.... گفت باشه.... زنگ زد گفت رضا تمومش کن دیگه... گفتم چی گفت... گفت بهش گفتم رضا که ترو دوست داره چرا اینکارو میکنی گفت منم دوستش داشتم اما اون موقع که دوستش داشتم اون منو پس زد الان دیگه نمیخوام باشه...دیگه نمیتونم قبولش کنم... عماد گفت رضا من احساس میکنم اون دیگه اصلا دوستت نداشته باشه دوست داشتن که زوری نیست ول کن دیگه.... گفت البته وسط حرفاش قطع شد بعدشم خاموش کرد فکر کنم شارژش تموم شد....گفت حالا من دوباره سعی میکنم باهاش حرف بزنم.....

2 ساعت بعد عماد اس ام اس داد گفت رضا من باهاش صحبت کردم یعنی خودش زنگ زد... 1 ماه وقت گرفتم برات که خودت رو ثابت کنی واسش البته اون سرد برخورد میکنه یعنی همون حسی رو که داره اگه تو این 1 ماه باهات گرم گرفت که یعنی همه چی حله اگر نه که دیگه بیشتر از این خودت رو ضایع نکن... گفت رضا من نمیخوام اینطوری ببینمت اون داره لذت میبره از اینکه تو آویزونش شدی داری التماس میکنی اون از این کار خوشش اومده.... خودت از این کوچیکتر نکن... گفتم اگه قرار باشه برگرده و شرطش این باشه که تا 1 سال دیگه التماس کنم اینکارو میکنم چون دوستش دارم... گفت از بس که خری ...

 

1ماه فرصت من از 22 دیماه شروع شده بود..... سعی کردم با این دید نگاه کنم که من شانسم کاملا به اندازه ی همه ی اون پسرایی هست که دوست دارن با "ف" ارتباط برقرار کنن..... سعی کردم انتظار بیخودی نداشته باشم.... سعی کردم تا جایی که بلدم دلبری کنم و دلش رو به دست بیارم.... این وسط تنها مشکلم این بود که دلش پر شده بود... کسی بود که هر کاری که من الان میخواستم شروع کنم به انجام دادنش کس دیگه ای انجام داده بود... حمید الان دوستش بود... و مشکل بعدی اینکه "ف" قصد داشت دوستیشو با حمید حفظ کنه و تو فکر دوست جدید نبود که بخواد به من یا هر کس دیگه ای فکر کنه.... کارم مشکل بود خیلی سخت بود کسی رو که انتخابش رو کرده به دست آورد... تنها سلاحی که من داشتم یه مشت خاطره بود که شاید میتونستم با دوره کردن اون خاطره ها یکم تاثیر بذارم روش.....

 


 
comment نظرات ()