دنیا 2روزه

 
تراژدی (قمست یازدهم)
نویسنده : رضا - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٧
 

سعی کردم هر چند روز یکبار براش خاطراتم رو مرور کنم.... سعی کردم بهش القاء کنم که چقدر ممکنه با وجود این خاطرات براش سخت باشه که بخواد از من جدا بشه.....سعی کردم و سعی کردم و سعی کردم....


سعی کردم هر چند روز یکبار براش خاطراتم رو مرور کنم.... سعی کردم بهش القاء کنم که چقدر ممکنه با وجود این خاطرات براش سخت باشه که بخواد از من جدا بشه.....سعی کردم و سعی کردم و سعی کردم....

بعد از گذشت حدودا 15 روز من به این نتیجه رسیدم که "ف" خیلی خوب شده و حسابی با من گرم گرفته البته نه اونطور که دوست داشتم اما حداقل دیگه سرد نبود.... ازش پرسیدم میخوام بدونم بین تو عماد چه حرفایی رد و بدل شد... گفت هیچی چیز خاصی نگفت کلی از تو تعریف کرد و گفت که چقدر دوستم داری و چقدر سخته برات جدایی شدن و این حرفا... گفتم خب تو چی گفتی گفت منم گفتم که تو خیلی اذیتم کردی گفتم که دیگه شاید فقط چند درصد از اون احساسی که قبلا بهت داشتم رو الان دارم و گفتم که نمیتونم مثل قبل بهت نگاه کنم و این حرفا.... گفتم عماد گفته 1 ماه بهم وقت دادی تا خودم رو ثابت کنم و اگه رابطه و برخوردت گرم شد که یعنی همه چی حل شده .... گفت خب یعنی چی ؟ گفتم خب من الان فکر میکنم تو برخوردت گرم شده کی همه چی حل میشه؟ گفت ببین رضا من خیلی عوض شدم هم خودم هم عقایدم هم نظراتم کلا تغییر کرده.... ببین من دیگه نمیخوام با هیچ پسری دوست باشم الانم که با تو حرف میزنم فقط یه دوست معمولی هستی برام یکی مثل دوستای دخترم نه فقط تو حمید هم همینطوره .... بعد گفت من اصلا درسم داره تموم میشه میخوام برم خونه و فقط پیش مادرم باشه تو این چند سال خیلی تنها بوده میخوام فقط پیش خانوادم باشم و .... خلاصه اونروز هر چی بهونه بلد بود رو به من گفت که من حالیم بشه دیگه بر نمیگرده پیش من.....

خیلی عصبی شدم خواستم بهش بگم چرا انقدر دروغ میگی بهم...دوست داشتم بگم حاضرم سر بقیه عمرم باهات شرط ببندم که اگه به حمید بگی " من احساس به تو مثل یه پسر نیست و تو برام با دختر فرقی نداری و اتفاقا یه نفر دیگه هم به نام رضا هست که اوهم همین شرایط رو داره" حمید حتی یک ثانیه تحملت نمیکنه ... عصبی و ناراحت بودم ... ناراحت از اینکه من محکوم به آروم بودن شده بودم... محکوم به تحمل شده بودم .... خیلی دوست داشتم اون یارو فقط چند ساعت جای من بود ... میخواستم بفهمم اونم انقدر دوستش داشت که بعد از این همه دروغ و این همه نمایش و این همه بی مهری بازم پیشش بمونه؟؟؟!!! به این فکر میکردم که "ف" خودشم این شرایط رو نمیتونه تحمل کنه.... دقیقا وقتی شک کرد که من ممنکنه شخص جدیدی رو تو زندگیم وارد کنم گذاشت رفت... گاهی اوقات دلیل این موندن و دوست داشتنم رو گم میکردم.... واقعا گاهی وقتی حس انتقام رو احساس میکردم... گاهی وقتی حس نفرت از همه دخترا از همه ی پسرا بیشتر از همه نفرت از خودم.... متاسفانه من بر خلاف رفتار همیشگیم که تو دار بودم اینبار خیلی سست شده بودم پیش هر کس و نا کسی درد دل کرده بودم .... اشک ریخته بودم.... کاملا نگاه های تمسخر آمیزشون رو میدیدم.... طعنه هاشون رو میشنیدم.... همش منتظر روزی بودم که "ف" برگرده و دستش رو بگیرم و برم به همه ی اینا نشونش بدم و بگم دیدید گفتم بر میگرده ... دیدید گفتم "ف" ارزشش رو داشت....

یه روز زنگ زدم گفتم چطوری؟ گفت عصبی ام... گفتم چرا گفت آخه یه اس ام اس میخواستم واسه تو بدم اشتباهی دادم به حمید کلی جر و بحث داشتیم تا سر و تهش رو هم آوردم.... اینجا بود که میگفتم من محکوم به تحمل کردن بودم.... خیلی خودم رو کنترل کردم که دهنم رو باز نکنم.... خلاصه گفتم توش اسم هم داشت مگه گفت نه اما شک کرد.... خلاصه قطع کرد.... اگه در این مورد چیزی نمیگفتم سرطان بغض میگرفتم.... چند ساعت بعد زنگ زد خیلی سرد و عصبی جوابش رو دادم گفت چته گفتم عصبی ام... گفت چرا؟ گفتم هیچی بابا اومدم به امید اس ام اس بدم اشتباهی به محسن فرستادم محسنم زنگ زده بود شاکی بود کلی جر بحث داشتیم.... گفت وا مطمئنی اشتباهی به دختر ندادی؟ گفتم نه منم از همین تعجب میکنم وقتی دوتاشون پسرن چرا باید ناراحت بشه؟؟؟!!! مثل این میمونه که تو بخوای به فلان دوستت اس ام اس بدی اشتباه واسه یکی دیگه بفرستی نارحتی نداره..... خلاصه اون اصلا به روی مبارکشم نیاورد که من دارم در مورد چی حرف میزنم....

 

تو این شرایط چند وقتی گذشت به جایی از پستی و خاری رسیده بودم که کم کم داشتم محبت و عشق رو ازش گدایی میکردم... موقع خواب میگفتم لطفا بهم شب بخیر بگو... خواهشا صبح که بیدار میشی صبح بخیر بگو.... اما بازم یه خط در میون رفتار میکرد....

نزدیک ولنتاین بود.... حالم از همه چی بهم میخورد.... میرفتم بیرون از خونه حرفایی که میشنیدم عصبیم میکرد... میشنیدم که پسرا چی میگن... :"آره واسه ولنتاین خونه رو خالی کردم فلانی رو بیارم و بالاخره نمیشه که مفتی هدیه داد ، واسه ولن دیگه حداقل یه لب و یه بغل رو باید روش حساب کنم و....." حالم بهم میخورد.... دوست داشتم قبل از ولن هر طور شده این حمید رو پیداش کنم و بکشمش.... هر چقدر هم که "ف" میگفت حمید پسر خوب و نجیبیه با چیزایی که میدیدم به این نتیجه میرسیدم که هیچ پسر نجیبی وجود نداره همه ی این پسرا که حرف میزندن پیش دوستاشون آدمای خوب و نجیبی بودند اما کی میدونست تو ذهنشون چی میگذره به غیر از من....

وای ولنتاین ، فارغ التحصیلی ، تولد ، عید نوروز همه ی اینا مناسبتهای رمانتیکی بود که راحت میشد یه دختر رو باهاش اغفال کرد  ....

 گفتم "ف" خواهش میکنم قبل از اینکه بیای و حرفای آخر منو بشنوی نذار تحت هیچ شرایطی اون پسره ترو ببوسه.... گفت دیوونه معلومه که نمیذارم هیچوقت اینکارو بکنه.... گفت بخدا اون پسر خوبیه. اصلا به خودش همچین اجازه ای نمیده .....

نمیفهمید نگرانی من چیه.....

خلاصه اینکه 1 ماه من تموم شد.... 22 بهمن رسید....

 


 
comment نظرات ()