دنیا 2روزه

 
تراژدی (قسمت دوازدهم)
نویسنده : رضا - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٧
 

سلام..... ببخشید از این غیبت چند روزه....

راستش اتفاقاتی افتاده که لازمه توضیح بدم.... البته الان توضیح نمیدم که !!! بعدا میگم خدمتتون....(این جملات صرفا برای جذب مشتری ادا شد)

بر گردیم به داستان.....

 


22 بهمن رسید و تحت یکسری اتفاقات عجیب اون روز تنها شدم و و تا فرداش وقت داشتم تلفن رو بسوزونم.... تا شب نذاشت درست و حسابی حرف بزنم..... ساعت شد 12 شب و بالاخره فرصت شد که راحت حرف بزنم.... شروع کردم طبق معمول محک زدن شرایط روحیش..... شرایط کاملا مناسب صحبت کردن بود..... شروع کردم ابتدا با مرور کمی خاطره.... تو این مدت حدود 300 اس ام اس تاثیر گذارش و همچنین اس ام اسهایی که باعث به هم ریختن روحیات من شده بود رو جمع رو کرده بودم به طور اتفاقی چندتایی رو جدا میکردم و یادش مینداختم که تو این مدت چقدر به غرور و شخصیتم توهین شده بود.... تو این لحظه شمشیر رو از رو بسته بودم و کاملا حالت تهاجمی داشتم.... ته صدام به طور کاملا غیر ارادی بغضی شنیده میشد... همینطور که مشغول حرف زدن بودم متوجه شدم که دارم اشک میریزم بیشتر دقت کردم صدای هق هق و گریه "ف" هم به گوشم میرسید... هر چی من بیشتر حمله میکردم اون بیشتر اصرار داشت و میگفت حق با توئه ، تو راست میگی ، و این حرفا.... دیدم اینطوری نمیشه .... یعنی اصل مطلب نسبت به قبل خیلی تغییر نکرده بود.... قبلا وقتی این حرفا رو میزدم میگفت بسه لطفا ادامه نده ... الانم فقط میگفت تو راست میگی حق با توئه ..... کلافه شده بودم هم طاقت نداشتم صدای گریش رو بشنوم هم واقعا نیاز داشتم جواب بشنوم.....بهش گفتم "ف" من دیگه خسته شدم از بسکه این حرفا رو زدم و تو هیچ جوابی ندادی... امشب باید حرف بزنی باید بگی چرا داری اینطوری رفتار میکنی... باید بگی اگه میخواستی بری چرا اون موقع که با رفتنت کنار اومده بودم برگشتی و کاری کردی که دوباره بهت وابسطه بشم باید بگی که چرا..... اما اون بازم میگفت نمیدونم واقعا نمیدونم دارم چیکار میکنم.....

گفتم ببین من دیگه نمیتونم این اوضاع رو تحمل کنم خیلی دیگه دوام بیارم دو ،سه هفته دیگست... گفتم تو منو دوست داری گفت آره ... گفتم چقدر گفت زیاد ... گفتم پس چی باعث میشه برنگردی؟مشکلت وجود اون پسره است ؟یعنی نمیدونی چطوری از زندگیت خارجش کنی؟گفت نه موضوع اصلا اون نیست.... گفت برگردم که چی بشه؟ گفتم برنگردی که چی بشه؟ گفتم مگه نمیگی اون هم پسره و مثل خودم همین روزا ولت میکنه مگه نمیگی خیلی رفتاراش و شرایطش شبیه به منه؟مگه نمیگی ..... این وسط با این همه شباهت با وجود اینکه اصرار داری بگی منو دوست داری چی باعث میشه بر نگردی؟ گفت اگه برگردم تو به من حساس میشی... گفت تو به من شک میکنی .... گفت آخرش که چی؟

گفتم خب معلومه که حساس میشم... گفتم چه انتظاری داری؟گفتم چطور اون موقع که میگفتم بهت زنگ بزنم میگفتی اون حساسه و نمیخوام پشت خط باشه .... چطور اون حساس میشه خوبه من حساس باشم بده؟؟؟ گفت اون حساسیت فرق میکنه اما تو دیگه بمن اعتماد نخواهی کرد... گفتم چرا این حرفو میزنی مگه من امروز با تو آشنا شدم که نتونم بهت اعتماد کنم من سالهاست ترو میشناسم میدونم که دروغ نمیگی چرا باید بهت شک کنم؟؟؟؟ گفت اصلا فرض کن برگشتم آخرش که چی؟ گفتم خب اگه دوستیت رو با این ادامه بدی آخرش چی میشه؟مگه نمیگی با این قصد ازدواج نداری مگه نمیگی اونم با تو قصد ازدواج نداره؟؟؟  خب واسه منم آخرش همین میشه دیگه... من واقعا نمیفهمم تو چی میگی.... گفت نمیدونم چرا نمیتونم مثل قبل باشم باهات!!! ... گفت میدونم اگه برگردم دیگه نمیتونم به این راحتی ازت جدا بشم.... گفتم ببین "ف" تو اگه قبول کنی با من ازدواج کنی من میتونم تمام مشکلات این راهو حل کنم.... میدونم که بهای سنگینی رو باید بدیم اما به نظر من ارزشش رو داری... گفت من نمیخوام با تو ازدواج کنم.... دیگه مغزم به جایی راه نمیداد.... زدم تو خط خاطرات دوباره مسلسلم رو آماده کردم و شروع کردم به شلیک خاطره... گاهی میخندید گاهی گریه میکرد... خلاصه شرایط احساسی شدیدی بر اوضاع حاکم بود.... ساعت نزدیک 3 صبح شده بود....که یک دفعه مبایلش زنگ خورد..(دقت کردید که"ف" 2 تا گوشی داشت). گفتم نکنه اونه؟ گفت آره گفتم نمیخوای که جواب بدی گفت چرا باید جواب بدم .... گفتم الان دیر وقته اگه جواب ندی فکر میکنه که خوابی گفت نه میدونه بیدارم؟؟؟؟ گفتم یعنی چی ؟ گفت اس ام اس داد جواب دادم.... وای انگار آب یخ ریختن روی تنم.... بازم مثل هر بار همون موقعی که فکر میکردم دارم رو به جلو قدم ور میدارم همه چی بر عکس بود.... قطع کردم بعدش زنگ زد... نمیخواستم جواب بدم.... خیلی عصبانی بودم.. گوشی رو ورداشتم بدو بیراه گفتم.... گفتم چی فکر کردی پیش خودت؟؟؟ من دارم برات از احساسم میگم تو داری مثلا گریه میکنی تو این شرایط من خر فکر کردم واقعا داری گریه میکنی فکر کردم وقتی میگی دوستت دارم واقعا دوستم داری.... در حالی که داری با دوست پسر جدیدت اس ام اس بازی میکنی؟؟؟؟

میگفت ببخشید... گفتم چی رو ببخشم ؟؟؟ تو اصلا میفهمی چیکار کردی؟؟ خوردم کردی!!! گفت نوشت شب بخیر منم جوابش رو دادم.... گفت اگه جواب نمیدادی میمرد؟یا تو میمردی؟؟؟ من احمق و بگو دارم سر راه حل برگشتند باهات بحث میکنم که نتیجه بگیرم بعد تو نتونستی حتی شب بخیر عشقت رو بدون جواب بذاری؟؟؟دلت نیومد بهش جواب ندی... خلاصه  زده بودم به جاده خاکی..... داشتم داد میزدم اما نمیدونم چی شد که صدای گریه کردنش خاموشم کرد.... افتادم به غلط کردن... گفتم ببخشید غلط کردم هرچی گفتم.... هر چی من میگفتم اون بیشتر گریه میکرد....

زیاد یادم نمیاد چی شد و حرف به کجا رفت که گفتم یعنی میشه دوباره پیش من باشی؟ یعنی میشه .....؟ آروم گفت آره...

شکه شدم ... دوبار دیگه ازش پرسیدم با قاطعیت گفت آره میشه.... پیش خودم گفتم لابد فقط یه کم وقت لازم داره که بتونه اون رو از زندگیش خارج کنه...   اون شب توی نقطه تاریک و احتمالا تنگی از اعضای بدن من عروسی برگذار شده بود.... خیلی خوشحال بودم..داشتم به هدفم نزدیک میشدم.... خداحافظی کردیم و شب بخیر و رفت تا 2 روز بعدش....

بعضی از دوستان در جریان هستند که چند وقتی میگفتم شرایط کمی تغییر کرده...  اون تغییر شرایط مربوط به این روزا میشد... روزایی که تقریبا همه مشکلات حل شده بود و فقط باید منتظر میموندم که اون رو از زندگیش بندازه بیرون....

ادامه دارد.... البته خیلی کم.... امیدوارم یک توی یک قسمت دیگه بتونم تموم ماجرا رو بگم.... البته چون از اعداد فرد خوشم نمیاد و احتمالا از سیزده هم نسبت به سایر اعداد فرد احساس بدتری دارم شاید 2 قسمتش کنم....


 
comment نظرات ()