دنیا 2روزه

 
تراژدی(قسمت پایانی)
نویسنده : رضا - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۸
 

سلام....

دیگه امروز میخوام داستان رو تموم کنم.... بیخودی طولانی شد و هیچ

تا اونجا رفتیم که اون شب من به ف گفتم میشه دوباره تو ماله من بشی اونم گفت آره...

گذشت تا دو روز بعدش من کرمم گرفت یعنی حقیقتش ترسیدم که توهم زده باشم و اصلا همچین حرفی نزده باشه...

زنگ زد و دید صدام خوشحالتره گفت چیه خوشحالی چی شده گفتم بابت حرفای اون شب خوشحالم .... گفت کدوم حرفا؟؟؟!!! گفتم همون شبیا دیگه حرفای آخرت ... یه کم من و من کرد و گفت آها خوبه خیلی خب کار نداری پشت خطی دارم....

منو میگی کش اومدم گفتم این چرا اینجوری میکنه؟؟ دوباره عصبی شدم... شبش بهش زنگ زدم گفتم من نگرانم... کفت نگران چی؟ گفتم نگران اینکه برگردی بگی پشیمون شدی بگی اشتباه میکردی یا بگی نظرم عوض شده؟ گفت در چه مورد گفتم در مورد حرفای اون شب ... گفت ببین رضا من اون حرفارو زدم ولی ومنظورم اونی نبود که تو برداشت کردی!!! گفتم چرا چرت و پرت میگی ما داشتیم در مورد چی حرف میزدیم؟ من داشتم میگفتم بزرگترین مشکل من تو زندگی وجود اون یارو تو زندگیته بعد گفتم کاش مال من بودی بعد گفتم میشه یعنی دوباره یه روز مال من بشی گفتی آره گفتم کی گفتی نمیدونم الان منظورت چیه؟ گفت من اینارو گفتم اما قبلش گفتم که نمیدونم چرا دیگه نمیتونم با تو مثل قبل باشم.... گفتم برو بابا تو منو مسخره کردی .... داری بازیم میدی... گفت رضا باید رو در رو باهات حرف بزنم اینجوری نمیشه...گفتم باشه هرچند که کاملا معلومه رو در رو چی قراره بگی و لزومی نداره تا اونموقع کشش بدم اما باشه فقط خواهشا اونموقع منظورت رو واضح بگو که منه خنگ اشتباه برداشت نکنم.

خلاصه الان بیست و چندم بهمن بود اون قرار بود اواخر اسفند بیاد اینجا... اما شرایط عوض شد و اومدن اون به هم خورد و گفت بعد از عید اونم شاید بتونم بیام... نمیدونم ییهو چی شد که شرایط جور شد و من رفتم اونجا پیشش...

رفتم تا دیدمش به یه بهونه گوشیش رو ازش گرفتم ... میخواستم شماره اون یارو رو ازش در بیارم... فکر میکردم به خاطر منم که شده اس ام اسا و تماسهای اونو پاک کرده باشه اما دیدم که نه کلی تماس با یه اسم دختر داره همون شماره رو حفظ کردم... زنگ زدم به یارو .... گفتم آقا حمید گفت بله ... گفتم منو شناختی گفت نه گفتم بابا من رضا ام کجایی الان؟ گفت به جا نیاوردم گفتم اشکال نداره بگو کجایی بیام پیشت ! تهرانی یا شیرازی گفت من شیرازم اما نشناختمت! (قرار بود تهران باشه)میخواستم قرار بذارم ببینمش نمیدونم میخواستم وقتی دیدمش چیکار کنم اما یه هو پشیمون شدم قطع کردم... به ف گفتم شاکی شد که چرا اینکارو کردی همین الان شماره رو پاک کن گفتم نترس بچه نمیپرونمش برات گفت مسئله این نیست اون زنگ زد به من گفت شماره رو به کسی دادی گفتم نه گفت از وقتی با تو دوست شدم مزاحم دارم جر و بحثمون شد... گفتم به درک ....

خلاصه دیدمش و قرار شد حرف بزنیم.....

خلاصه تر اینکه گفت بیا با هم دوست باشیم من تورو دوست دارم... گفتم چه قدر انقدر دوستم داری که این بابایی که سه ماه اومده تو زندگیت رو بذاری کنار؟

گفت تو حق نداری منو تو انتخاب بذاری بحث اون با تو فرق میکنه... گفتم هر فرقی که بکنه من حرف آخرم رو میگم با این شرایط من دیگه نمیتونم تحمل کنم.... اگه فکر میکنی اون یارو انقدر ارزش داره که بمونه من میرم....

اینجا فقط سکوت بعد یه مزاحم و خروس بی محل و مکالمه نیمه کاره... فرداش گفتم من جواب میخوام .... اونم گفت کاری که تو میخوای نمیتونم انجام بدم نمیخوام تو رو از دست بدم.. گفتم دیگه بسه تا تهش رو خوندم ... ما رو به خیر و شما رو به سلامت...

شما هم همینطور


 
comment نظرات ()