دنیا 2روزه

 
قسمت دوم....
نویسنده : رضا - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥
 

سلام عرض تسليت دارم به همه ايراني هاي علاقه مند به فوتبال.

اونايي كه براي بار اول اومدن به خونه ي من اگه ميخوان مطلب گنگ نباشه از پست قبلي بخونن.

با تشكر…

 

بازم سلام

دوست خوبم قرار نيست كه من نقطه ي سياهي رو براي شما مشخص كنم شما خودتون پيداش كنيد

البته شايد واقعا وجود نداشته باشه ولي خوب هر كسي يه ظرفيتي داره

ادامه

همشون امدن به جز ف چون تجديد آورده بود اونجا مونده بود

خلاصه من تو مدتي كه همشون امده بودن داشتم ديونه ميشدم دنبال يه كاري بودم كه بتونم زياد خونشون بمونم

خلاصه رفتم يه استخر توي بلوار فردوس با داداش ف ثبت نام كردم  اينجوري ميشد كه زياد اونجا بمونم و اونا عادت ميكردن ديگه وقتي ف ميومد زياد تابلو نبود

بالاخره ف اومد 2 هفته ديگه بايد ميرفتنيم مدرسه الان ديگه من بايد ميرفتم اول دبيرستان البته ف هم همسن من بود

روزاي آخر قبل از مدرسه رفتن خونواده ها يه برنامه چيدن كه شب همه بريم بيرون اون شب كلي خوش گذشت تو راه برگشت با هزار بد بختي داداششو پيچوندم با خودش تنها شدم (ما چون بزرگ شده بوديم خانوادهامون از وابسته شدن ما ميترسيدن براي همين شرايط خيلي سخت بود)آقا من رفتم گفتم حالا كه امدي تهران ميخوام ماله من بشي ميخوام كه با هم مثل 2 تا دوست باشيم 2تا دوست كه قراره با هم ازدواج كنن اونم گفت باشه قول داديم به هم كه هيچ وقت از هم جدا نشيم و براي رسيدن به هم هر كاري لازم باشه انجام بديم اگر هم روزي از اين تصميم پشيمون شديم علتشو هر چي كه ميخواد باشه بايد بگيم.

شغل پدر ف جوري بود كه بايد 7/8 ماه ميرفت سفر بقيه سال رو خونه بود چند روز بعد باباش رفت

مدرسه ها شروع شد مدرسه من ساعت 7:45 دقيقه زنگ ميخورد اما من ساعت 6:45  ميرفتم  دم مدرسه بهشون يه تلفن زنگ ميزدم اول با مامانش حال و احوال بعد با داداشش كه احساس تنهايي نكنن بعدش با خودش حرف ميزدم  2سال اين كارو هر روز صبح انجام ميدادم روزاي خيلي خوبي بود ديگه كم كم داشتم حسابي عاشقش ميشدم مني كه تا آخر دوره ي راهنمايي معدل از 18 كمتر نبود حالا ديگه تو كتابام نقاشي ميكشيدم قلب ميكشيدم خلاصه اونم روز به روز داشت با محيط اين شهر خراب شده آشنا ميشد دختراي همسايشون بهش خط ميدادن كه چي كار كنه اوني كه اولش از اينكه من بهش گير ميدادن خوشش ميامد و ميگفت من از پسرايي كه غيرتي باشن و همش به فكرت با شه كه كسي نگاه نكنه يا اينكه كسي فكر بد نكنه خوشم مياد الان ميگفت من دوست دارم اينطوري بگردم به تو چه تو مگه بابامي بابام راضي تو شدي كاسه داغ تر از آش

دختر همسايه ميگفت بهش اگه حتي حق با اون باشه نبايد بهش رو بدي فردا سوارت ميشه

ديگه اون ف كسي نبود كه مهربون بود كسي نبود كه سر درس خوندن با من رقابت كنه كسي نبود كه منو به زندگي اميدوار كنه كسي نبود كه .......آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

خلاصه من به همينم راضي بودم اما هر چي من بيشتر راضي ميشدم اون دختره ي ........ بيشتر ف رو تير ميكرد كه منو اذيت كنه

ف ديگه شده بود يه عروسك دست اين دختر تهراني عوضي

فاميلاش كه ميامدن خونشون نميشناختنش

يه روز اومد گفت من شب خواستگار دارم كن تعجب كردم شبش من تولد دوستم بودم همش تو اين فكر بودم كه حالا اونو رد كنه اما من كي ميتونم برم خواستگاريش اگه به زور بدنش به يكي از اينا چي اگه اون دختر همسايه زهرشو بريزه من چي كار كنم تو تولد براي اولين بار مشروب خوردم 2 پاكت سيگار كشيدم خلاصه دهنم سرويس شد ظاهرا باعث شدم كه دوستم تو جشن خودش نباشه و بياد پيش من تو اتاق دلداريم بده

اين روزا هم گذشت يه روز دختر همسايشون بيرون ديدم صداش كردم كشيدمش يه گوشه بهش گفتم از جون من چي ميخواي خنديد گفت چرا انقدر عصباني هستي

من داشتم ميتركيدم  اگه دختر نبود ميزدم ميتركوندمش خلاصه معلوم شد خودش تنش ميخواره گفت حيف تو نيست كه با اون كلنجار بري من ميدونم اون چيزي كه تو ميخواي نميتونه بهت بده من پسرا رو بهتر ميشناسم ميدونم چي ميخوان اينو گفت كه با دست محكم زدم تو صورتش ذرتي اشكش ريخت پايين تهديدش كردم اگه  يه بار ديگه ببينمش با اون حرف ميزنه ميدم 7/8 نفر از دوستام ترتيبشو بدن گفتم و رفتم مثل خري گريه كردم باورم نميشد ف من با يه همچين آدمي دوست شده باشه

اما خب كشيده اثر كرده بود ديگه نرفت طرفش ف الان ماله من بود اما آموزشهاي اون اثر كرده بود ولي من هر روز بيشتر عاشق ميشدم ديگه به حدي رسيدم كه فكر ميكردم كه هيچ وقت امكان نداره ازش جدا شم تا اينكه يه روز فال كرفتم پيش يه درويش گفت كه عاشقي بدش گفت شايدم فكر ميكني كه عاشقي گفت كه گذشت زمان ثابت ميكنه كه واقعا عاشقي يا تصور ميكني عاشقي بعدش گفت يادت باشه عشق آتش بود و خانه خرابي دارد

من خيلي فكر كردم حسابي فكر كردم شنيده بودم كه عشق نردبان ترقي است اما براي من چيزي به جز پس رفت نداشت درسم به شدت افت كرده بود شديدا سيگاري شده بودم مشروب خوردنم از سالي 1 بار به هفته اي 1 بار رسيده بود و ......

هر طور نگاه كردم ديدم من پيشرفتي نكردم تصميم گرفتم كه يه مدت نبينمش ببينم هنوزم همين قدر دوسش دارم

خلاصه بهش گفتم  3 ماه اصلا همديگر و نبينيم

3 ماه شد 2 سال تو اين 2 سال من اتفاقات جالبي افتاد ...........

ادامه دارد…

1- گمگشته مرسي كه سر زدي

2- گلبانو جان با دقت بخون و سعي كن خودتو جاي من بذاري من سعي كردم كه از شدت مشكلات كم كنم چون واقعا ياد آوري اون دوران برام سخته شايد نتوني درك كني اين فقط زندگي شب اول قبر اما زندگي رضا چيز ديگه اي است.

3- خونابه من يه زماني كتك خورم ملس بود اما الان نه . اما بازم اگه مايلي تو رو به مبارزه ميطلبم شايد تونستي بزني

4- خلود عزيز مرسي از شعر قشنگي كه نوشتي

5- ستاره كچولو برات ميل زدم اما در مورده نظرت جالب بود اما هر چي فكر كردم بتونستم رابطشو با پست پيدا كنم

6- ته مانده هاي يك مرد مرسي از اينكه سر زدي اين شايد براي تو يه داستان باشه اما براي من زندگيمه

7- ياسي جون مرسي كه سر زدي

8- هرچي ميخواي بگو تو هم هر چي ميخواي بگو

۹- مرسی از حظورت 

 


 
comment نظرات ()