دنیا 2روزه

 
قسمت آخر .......اما پايان قصه نيست.!!!....
نویسنده : رضا - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥
 

دوستاني كه اين لحظه به خونه يه من اومدن پيشنهاد ميكنم جهت گنگ نبودن مطلب از 2 پست قبلي شروع كنن خوندن

 

سلام و خسته نباشيد سعي ميكنم اين داستانو اينبار تميمش كنم

 

تا اونجا گفتم كه قرار شد 3 ماه همديگرو نبينيم

دو تا مون قبول كرديم سراغي از اون نگرفتم همه چيز خوب بود البته خوب بود ولي در عين حال خيلي سخت مي گذشت تا اينكه خانواده هامون افتادن به جون هم و سر يه سري مسائل كه تا حدودي به منم مربوط ميشد قطع ارتباط كردن.من ديگه نتونستم اونو ببينم 2 سال اينجوري گذشت 2 سال در دوري اما تو اين 2سال بود كه با ساي بابا آشنا شدم با يه گروه درويش مانند آشنا شدم البته درويش نبودن آدماي معمولي بودن اما هر كدومشوش توانايي كارهايي رو داشت كه براي من خيلي عجيب بود كم كم داشتم به يه عضو دائمي توي جلساتشون تبديل ميشدم

يك آقاي پير كه اونجا هميشه حرفاش به من آرامش ميداد حرفايي كه اون ميزد دقيقا جواب سوالاتي بود كه توي اون هفته يا اون ماه فكر منو مشغول كرده بود اما به هيچ كس نميگفتم اون آقاهه جواب سوالاي خودشو به طور شعر توي خواب ميگرفت ظاهرا كه آدم مومني بود

اونجا كسايي بودن كه با استفاده از نيروي خاصي به خواست خدا شفا ميدادن اما يك قرون هم پول نميگرفتن همين باعث شد من به نيروشون ايمان بيارم.

خلاصه خيلي به من كمك كردن البته يه مسئله اي تو اين مدت 2 سال رخ داد كه مثل خوره داره جونمو ميخوره .

من تو اين مدت 1 بار اقدام به خودكشي كردم حدود 100 تا قرص كدئين خوردم بعدش با همون دوستي كه گفتم تولدش بود اون تنها دوست من بود رفتيم بيرون به چرخيم به خونه گفتم شايد برم همدان چون قرار بود يه دوره ي آموزشي جوشكاري آرگون اونجا برگذار بشه من رفتم دنبال دوستم رفتيم نزديك خونشون تو يه پارك سيگار كشيدن زياد يادم نيست فقط يادمه ازش قسم گرفتم اگر براي من اتفاقي افتاد به كسي نگه چي شده حتي به خونمون اون همش ميخنديد ميگفت زياد ول گردي كردم آفتاب زده به كلم مخم جوش آورده

خلاصه من گفتم خوابم ميآد سرم داشت از درد ميتركيد دلم به هم ميخورد داشتم ميمردم خوشحال بودم با خودم ميگفتم پس مردن زيادم دردناك نيست چون من به سر درد عادت دارشتم فقط الان شدتش بيشتر بود خلاصه رفتيم خونشون همش تو اين فكرا بودم كه كم كم چشام سياهي رفت دهنم خشك خشك شده بود برام آب آورد ترسيده بود فقط خواهرش خونه بود نميدونست بايد چي كار كنه ديگه به غلط كردن افتاده بودم شنيده بودم موقع خودكشي يه زماني هست كه آدم پشيمون ميشه ميخواد زنده بمونه اما هيچ راهي نداره اون موقع من او حالت بهم دست داد ديگه تحمل اين وضع برام غير ممكن بود چشام داشت از شدت گرما ميسوخت جون نداشتم  حرف بزنم كه دوست از دو جيتم يه قرص كدئين پيدا كرد تازه فهميد معني اون حرفا تو پارك چيه زد تو سره خودشو زنگ زد تاكسي سرويس اگه من ميمردم دومين دوستش بودم كه خودكشي كرده بود ميگفت بعد از خود كشي دوست اولش 10 بار خواسته خود كشي كنه اما اون به حشيش معتاد شده بود وابسته گي به حشيش بهش اجازه نميداد.

من داشتم به خودم ميپيچيدم رفت برام آب آورد 2 تا بطري خانواده آب ريخت تو حلقم داشتم ميمردم كه يه دفعه همه چيز خوب شد حالم ديگه به هم نميخورد نه صدايي ميشنيدم نه چيزي ميديدم خدا رو شكر كردم كه زنده موندم همون موقع عهد كردم تا اونجايي كه ميتونم  اگه ديدم كسي ميخواد خود كشي كنه اجازه ندم جلوشو بگيدم كمكش كنم

خلاصه خوشحال بودم كه يه دفعه همه ي دردا برگشتن احساس كردم دارم خفه ميشم تا چشامو باز كردم حالم به هم خورد دوباره خوابيدم خوابيدم بدون اينكه خواب ببينم راحت راحت.

بعد دوستم بيدارم كرد گفت بايد غذا بخورم انقدر گريه كرده بود كه چشماش داش در ميومد گفت از خونه 10 بار زنگ زدن بهش گفته كه ما همدانيم هر بار يه طوري پيچونده خلاصه من به شب اول قبر نرسيدم اما هميشه تو ذهنم موند اون كابوس تموم شد چند وقت گذشت با يه دختري تو اينترنت آشنا شدم اون كلي باهام حرف زد گفت كه بايد دوباره ف رو ببينم اما من هميشه از اين كار ميترسيدم از شنيدن نه ميترسيدم بعد از اون خودكشي من ديگه تو جمع نرفتم بدتر قبل شده بودم حرفامو مينوشتم بعدش ميسوزوندم تنها چيزي كه هنوز نسوزندم نامه هاي ف بود خلاصه اون دختره منو قانع كرد كه به ف زنگ بزنم منم زنگ زدم گفت به به چه عجب از اين طرفا كلي تحويل گرفت كلي گپ زديم تا آخرش سوالي كه ازش ميترسيدم پرسيد "راستشو بگو براي بعد از 2 سال زنگ زدي"گفتم راستش من از امتحان قبول شدم من هنوز دوست دارم من هنوز عاشقتم اون هيچي نگفت فقط گفت بعدا حرف ميزنيم آخرش گفت حرفاتو با ور نميكنم گوشي رو قطع كرد.

من رفتم سره كار روزي 30 دقيقه 45 دقيقه باهاش حرف مي زدم دوباره داشتم بهش عادت ميكردم من تو اين مدت با يادش و خاطراتش عادت كرده بودم شب و روزم و پر كرده بود

يه روز گفت بيا امروز جدي صحبت كنيم من تنم لرزيد گفتم باشه (من هنوز نديده بودمش)يه مسائلي بو گفت كه حالم از همه بهم خورد اما چون منو قسم داده بود نميتونستم كاري بكونم

يه دختر بچه تو فاميل بود كه من سالي به دوازده ماه 1 بارم نميديدمش كم كم 5 سال از من كوچيك تر بود اما 1 بار خيلي اتفاقي سفر رفتن ما به اصفهان با سفر اونا مصادف شد بود تو اين سفر براي خودش كلي خيال بافي كرده بود و منو شوهر خودش كرده بود با 4/5 تا بچه ي قدو نيم قد

همه گذاشته بود كف دست ف كلي خاطره از كساي ديگه شنيده بود همه رو به من نسبت داد خلاصه ف گفت من با اين مسائل چه طور باور كنم تو راست ميگي كه تمام مدت به من فكر ميكردي.

من كلي براش توضيح دادم گفتم حاظرم با اون عوضي كه اين حرفا رو به تو گفته روبه رو شم . اون باور كرد.

بعدش يه سري حرف دارم كه بايد ببينمت تو چشات نگاه كنم بگم گفتم باشه قرارمون شد چهارشنبه امروز يكشنبه بود من داشتم ثانيه شماري ميكردم بالاخره چهارشنبه رسيد و من طبق قرار بهش زنگ زدم گفتنم من دارم ميرم سره قرار زود بيا گفت باشه رفتم 30 دقيقه بعد زنگ زد گفت داره با دوستش ميره جايي نميتونه بياد من ميخواستم گل ها رو بخورم اما خودمو كنترل كردم  فقط انداختمشون دور.

فرداش بهش زنگ زدم به عشق معتاد شده بودم همون طور كه معتاد غرور نداره منم غرور نداشتم اون قبلا ميگفت بيا فقط با هم دوست باشيم  اما الان اصرار داش كه از دوستي بدون هدف بدش مياد ميخواد كه مطمئن باشه دوستي به نتيجه ميرسه حالا اون يه دانشجو بود من يه علاف كه داشتم تو يه شهر ديگه آموزش جوش آرگون ميديدم

خلاصه زنگ زدم انگار نه انگار اون روز منو كاشته با خنده سلام كردم اونم معمولي جواب داد الان 4 ماهي بود كه باهاش تلفني حرف ميزدم گفت ظاهرا قسمت نيست ما همديگرو ببينيم و رودررو باهات حرف بزنم تصميم گرفتم الان بهت بگم.

گفت ببين من اگه بفهمم تو تو اين مدت دوست دختر داشتي كاريت ندارم ينعي به من مربوط نيست اگه بفهمم تو الان هم دوست دخترداري بازم كاريت ندارم چون من تورو به چشم يه فاميل ميبينم نه بيشتر همه اون خاطرات قديم براي من مثل يه انتخاب كه به خوبي پيش نرفت سعي كن گذشته رو فراموش كني منه خر همش تاييد ميكردم ميگفتم آره حق با توئه من فراموش ميكنم از نو شروع ميكنيم مگه نه اون هيچي نميگفت انگار صداي منو نميشنيد همش حرف ميزد مثل كسي كه داره سخنراني ميكنه به هيچ كس نگاه نميكنه كه حواسش پرت نشه بود

خلاصه گفت من الان سن ازدواجمه الان بايد از بين خاستگارام انتخاب كنم الان حق انتخاب دارم اگه همه رو رد كنم فردا كي تضمين ميكنه تو هنوز پسر خوبي باشي گفتم 1 سال فرصت بده من ميام خاستگاريت داشتم از سر معده حرف ميزدم  اما اون اصلا گوش نميداد فقط حرف ميزد گفت من الان خاستگاراي مهندس دارم چه طور ميتونم تورو تو خونه راه بدم تو ديپلم داري من تازه يه مهندس شيمي رو رد كردم  اون آيندش تامين اون آينده ي منم تا مين ميكنه اما ردش كردم حتما يه دليلي داشتم بفهم چي ميگم اما من فقط تائيد ميكردم

گفتم كه تو اگه منو دوست داشته باشي با همه چيز ميسازي تازه من ميتونم زندگي رو برات اون طور كه تو ميخواي بسازم

اون گفت بابام از تو و خونوادت خوشش نمياد من گفتم تو چي هيچي نگفت گفتم تو كه منو دوست داشته باشي منم زندگيم جور باشه ديگه بابات براي چي بايد مخالفت كنه

هيچي نگفت فقط گفت من الان بايد برم  سعي كن كمتر بهم زنگ بزني رنگ خور گوشيم بالا نيست بچه ها فكر بد ميكنن خوشم نميآد فكر كنن دوست پسر دارم منم تو دلم يه احسنت گفتم گفت من خودم بهت ميزنگم.

10 روز گذشت زنگ نزد من رفتم بهش زنگ زدم گفت سلام چه عجب از اين طرفا گفتم تو گفتي زنگ نزن گفت خب بگذريم چه خبر  بعد انگار جاشو عوض كرد جدي شد و گفت خب گفتم خب گفت يادته گفتي دست از سرم بر نميداري مگه اينكه از دهن خودم بشنوي گفتم آره بازم نفهميدم چي ميگه گفتم الان چه حسي داري كه من بهت زنگ زدم خوشحالي ناراحتي ؟... گفت حس خاصي ندارم نميدونم گفتم حرف دلتو بزن گفت پس گوش كن ديگه به من زنگ نزن فراموشم كن. .... من خشك شدم  گفت مواظب خودت باش خداحافظ آقا رضا........

بعد از اون براي اولين بار حشيش كشيدم  بعدش زياد يادم نيست فقط صداي دف صداي دف صداي دف صداي دف سكوت صحرا سكوت صحرا گريه گريه ضجه ضجه ضجه ... سيگار سيگار دعوا دعوا دعوا مشت مشت ديوار ديوار خون خون  حمام  گريه گريه گريه عشق عشق عشق فاصله نفرت

عشق خط فاصله نفرت......

.......

بيمارستان سرم سر درد سر درد سوز معده طعنه طعنه طعنه فرياد ديونه ديونه ديونه استرسي بيچاره كاهش وزن موهاي بلند  سكوت صحرا آواي دف دف دف دف د ف

اين صدا تنها چيزي بود كه آرومم ميكرد هرچند كاملا ناشيانه ميزدم اما انقدر ميزدم كه انگشتم تاول ميزد....... سيگار / حشيش / بي خيال / خنده / آهنگ / رقص/ خنده / حمام /گريه......

ااااانننننتتتتتقققاااامممم

آره بالاخره فهميدم دليلش چي بود با يكي از هم كلاسي هاش دوست شده اما فقط دوست نه خواستگار يه بچه غرطي كه همه كاري ازش بر مياد ...........

الان مدتي كه دارم با نفرت دست و پنچه نرم ميكنم شيطان خيلي نسبت به من قوي شده اما برام دعا كنيد كه كاري نكنم بعدا پشيمون شم!!!!!.

 

پ.ن :  اره عزيز جون اين قصه ي من بود اما فقط از ديدگاه عشقي در هر بخشي كه بخوام برات تعريف كنم كلي درد و قصه توش دارم حالا اگه جواب سوالتو گرفتي منو روشن كن (گل با نو ي عزيز)

 

راستي اين دفعه ديگه جواب نميدم تحصن كردم در اعتراض به كم شدن امار وبلاگ

 

راستي به چيز جالب نوشتن اين خاطرات در فراموش كردن قسمتهاي تلخ و درس گرفتن از اونا نقش عجيب و مثبتي دارد.

  

 

 


 
comment نظرات ()