دنیا 2روزه

 
سفر نامه......
نویسنده : رضا - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥
 

سلام متاسفم که بی خبر رفتم سفر.راستش از اونجايی که من مدتيه پامو از خونه بيرون نذاشتم خيلی احساس دلتنگی بهم دست داده بود واسه همينم تا پسرداييم گفت ميخوام برم کاشان انتخاب واحد کلی ذوق کردم و گفتم منم با سر ميايمآقا چشمتون روزه بد نبينه من با ۵هزار تومان پول پاشدم برم کاشان که از قضای روزگار قبل از کاشان مجبور شديم يه سر هم بريم قزوين رفتيم يه کاره کوچيکی پيش پسر دايی بزرگه داشتيم انجام شد و برگشتيم کرج که از کرج عازم ديار گلاب بشيم. از تو راه براتون نميگم که زياد نخنديد چرا که برای ساعت ۷:۳۰ بعد از ظهر بليط گرفتيم ساعت ۷:۴۰ اتوبوس امد ترمينال و ساعت ۸:۰۰ از ترمينال با ۴ نفر مسافر راه افتاد به سمت ميدان آزادی که از ترمينال غرب مسافر بزنه از ترمينال غرب هم ساعت ۹:۰۰ حرکت کرد حالا ما داشتيم حرص می خورديم که چرا نرفتيم از تهران سوار شيم که هم ماشين خود کاشان باشه هم زود تر حرکت کنيمآخرش با همون اتوبوس يزد رفتيم که وسط راه نصف شب بايد از بيابون به سمت شهر حرکت ميکرديم.خلاصه بگم رسيديم به کاشان رفتيم خونه ی دانشجويی پسر دايی و دوستان که قرار بود کسی توی خونه نباشه يا حداقل ۱ نفر باشه. در باز کرد رفتيم تو يه لحظه بريديم که بابا دمتون گرم چه خبره اينجا ۷ نفر دانشجوی چتر باز که شايد ۲تا از اونا معرف حظور پسر دايی محترم بودن.

رفتيم با بقيه آشنا شديم که همينطور که داشتيم بازی فرانسه و ايتاليا رو که از دست داده بوديم رو تحليل ميکرديم بچه تصميم گرفتن که برن حموم گفتم که زود برن منم ميخوام برم يه هو هر هر هر هر خنديدند که اينجا رسم بر اينه که ۳ نفر کمتر نميرن با هم تو حموم خلاصه با هزار بدبختی رفتيم حموم حالا کاش مثل آدم حموم ميکردن .رفتم يه قليون آوردن تو حموم يه گوشه نشستن به کشيدن هر کس کارش تموم ميشد ميومد قليون ميکشيد خلاصه با بد بختی دوش گرفتيم جيم شدم بيرون .........

الان داريم ميگيم که تو راه يه دختری به گوشی پسر داييم زنگ زده و گفته که من شماره دادم بهش خلاصه بعد از کلی حرف زدن فهميدم که اشتباه گرفته اما من هم اين فرصت رو از دست ندادم و فورا گفتم که خوب اشکالی نداره الان با هم آشنا ميشيم . خلاصه داشتم تعريف ميکردم که ديدم گوشی پسر دايی دست يکی از دانشجوهاست شماره ی دختررو برداشت رفت يه گوشه باهاش حرف زدن بعد از ۱۰ دقيقه گفت مخشو زدم من و ميگی تازه داشتم حال ميکردم که بعد از آخرين کسوف بازم شانس يه ما رو کرده و يه همچين اشتباه شيرينی رخ داده.فورا رفتم شماره ی دختره رو گرفتم تا صدامو شناخت گفت آقا قطع کن مزاحم نشو...........

بالاخره شب شد و موقع خواب که ديدم هرکسی يه گوشه خزيده و خوابيده ما چهار نفر بوديم که داشتيم پاسور بازی ميکرديم الان بازی تموم شده تازه فهميديم که فقط يه بالش و يه پتو مونده که يه دفعه جنگ شروع شد

با هر بدبختی بود منو پسر دايی بالش رو برداشتيم و بقيه ضايع شدن

الان ساعت ۵:۰۰ بامداده که ما داريم ميخوابيم صبح ساعت ۸ صبح قراره بريم دانشگاه

رفتيم تو دانشگاه فرم پر کردن  بعدش گفتند که آقای X بايد فرم رو امضا کنه اما ساعت ۱۱ مياد الان من ۲ هزار از پولام باقی مونده . هوا خيلی گرمه داريم زنده زنده کباب ميشيم.

خلاصه اونروز وقت نشد که کارا کامل بشه چون بعدش که وقت ناهار شد وغذای لذيذ دانشگاه رو خورديم  رفتيم به بقيه کارا برسيم گفتن که آقايون نميآن

رفتيم خونه پشت در مونديم !!!! چرا ؟ چون آقايون مهمان ها کليد رو با خودشون برده بودند ولايت حالا داريم با صاحب خونه چونه ميزنيم که به جون تو ديگه شب شلوغ نميکنيم فقط درو باز کن داريم کباب ميشيمرفتيم دوباره با ۳ نفر توی حموم دوش گرفتيم.بعدش خوابيديم که بعد از ظهر قرار شد من با پسر دايی و دوست دختر پسر دايی و خواهر دوستش بريم کاشان رو بگرديم .

رفتيم بيرون سر قرار صحبت کرديم که کجا بريم کجا نريم . پسر دايی با دوستشون يه تصميم عجيب گرفتن گفت ميريم ۳۰نما بعدشم گفت پول نداريم جای ديگه ای بريم

رفتيم فيلم آتش بس رو ديديم . جالب اينجا بود که پسر داييم بار سوم بود که داشت اين فيلم رو ميديد اما اصلا از فيلم چيزی حاليش نبود (آخه هر ۳ بار رو با دوست دخترش رفته بود سينما)خلاصه قرار بود من با خواهر دوستش صحبت کنم که هم من از تنهايی در بيام هم اون .هم اينکه پسر دايی با دوستش راحت تر باشن.اما نميدونم چرا نميتونستم تو سينما اونم در برخورد اول چی چی ميشه گفت پس تصميم گرفتم بدون توجه به حرکات عجيب پسر دايی و دوستش تو سينما به تماشای فيلم مشغول بشم.

بعد از سينما کلی احساس آويزون بودن بهم دست داده بودحالم داشت بد ميشد .

رفتيم خونه شام تخم مرغ خورديم يه گوشه نشستم و داشتم قليون ميکشيدم که ديدم ساعت ۳ شده اما پسر دايی هنوز داره با تلفن حرف ميزنه تصميم گرفتم بخوابم.

فرداش کارای دانشگاه تا ساعت ۱:۳۰ طول کشيد که پسر داييم افتاد به گدايی چون هم پولای من تموم شد هم پسر دايی خلاصه کرايه ی ۲ نفر تا تهران جور شد

گفتم پس دوستت چی گفت اون واسه خودشو خواهرشو حساب ميکنه

خلاصه تو اتوبوس من به روبه رو خيره شدم خواهر دوستش به بيرون از اتوبوس خيره شد پسر دايی هم داشت با دوستش دل و قلوه کباب ميکردن

اومديم تهران کرايه تا دم خونمونم دوست پسر دايی حساب کرد ما داشتيم از شرمندگی ميمرديم.

تو اتوبوس يه دختره خيلی راحتی هم جلو تر از ما نشسته بودکه هر ۱۰ دقيقه مقنعه رو در ميآورد موها رو شونه ميکرد و ميرفت از آب خوری اتوبوس آب ميخورد که تعجب همگان از اين همه حجب و حيا بر انگيخته شده بود.

تازه بعدشم با بقل دستيش کشتی گرفت که حتا از روی صندلی افتادن کف اتوبوس و بعدش هر هر کنان نشستن سر جاشون.

پ.ن:از همه دوستانی که به پست قبلی اومدن و نظر دادن تشکر ميکنم اما انتظار ميرفت که يه راهنمايی کنن ببينيم چهطور ميشه عکس گذاشت .

                                                                                با تشکر

پ.ن بعدی:بازم معذرت ميخوام که بی خبر رفتم و نشد که به کسی سر بزنم.

 


 
comment نظرات ()