دنیا 2روزه

 
دنيای پوچ دانشجويی...
نویسنده : رضا - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥
 

سلام

نمیدونم چی شد که یه هویی دانشگاه علمی کاربردی قبول شدم.

تا حالا شده توی یه دوره ی خاصی از زمان یه آرزویی داشته باشید که خیلی آتیشتم تند باشه اما بعد از یه مدت که بگذره حتی اگه به آرزوت هم برسی دیگه زیاد ذوق زده نشید و اصلا شاید خوشحال هم نشید . بچه ها ی کوچیک دوست دارن وقتی دستشونو بالامیبرن ستاره بچینن خیلی هم به این کار فکر میکنن گاهی میپرن که دستشون به ستارهها برسه .کم کم نا امید میشن . حالا اون بچه بزرگ میشه و به چیزی که یه مدت آرزوش بوده و براش تلاش میکرده میخنده الان دیگه حتی اگه ممکن باشه ستاره با دستش بچینه اینکارو نمیکنه . چرااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره عزیز ما هم زمانی عشق دانشگاه بودیم اما نا امید شده بودیم مدتها بود که دیگه تو فکر کار کردن با مدرک دیپلم بودم و دیگه فکر اینکه با مدرک دانشگاهی بخوام کار کنم رو از سرم بیرون کرده بودم . لپ کلام اینکه تصمیم داشتم کار کنم.

اما حالا میزنه و به طرز عجیبی دانشگاه قبول میشی حالا خیلی مهم نیست چه رشته ای یا اینکه جامع علمی کاربردی است یا چیز دیگه ای مهم اینه که قبول شدم و نمیدونم باید چیکار کنم. همه خوشحالن اما من داغونم. چون تامین این هزینه برای تحصیل من سخته . برای اینکه وقتی بابام بگه پسر دارم پول میدم این پولم دارم از شکم بقیه میزنم حالا تصمیم بگیر میخوای درس بخونی یا نه . این حرفا باعث میشه اجازه ندم از شکم بقیه بزنه برای من . دندم نرم هروقت دستم رفت تو جیبم اونوقت خودم اگه خدا میخواست میرم درس میخونم.

الانم نمیدونم باید چیکار کنم وجدانم از صبح تا شب داره فک میزنه داره میخوره مخمو.

به دنبال یک پیشنهاد.

-------------------------------------------------------------------

پ.ن:وبلاگ خواهرم یه پست خوب گذاشته برید و نظر هم بدید. http://daronam.blogfa.com/

نظر منم بخونيد و در مورده اونم نظرتونو بگيد.


 
comment نظرات ()