دنیا 2روزه

 
همدردی...
نویسنده : رضا - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥
 

سلام . به دلیل استقبال بینظیر از پست قبلی ادامش رو نمی گم.

سلام مجدد

جاتون خالی دیشب رفته بودیم خونه ی عموم به صرف شام خیلی هم خوش گذشت.

فقط یه موجودی اونجا بود که واقعا آسایش رو از همه بریده بود.موجودی به نام امیر کوچولو.

قبل از اینکه بگم چه اتفاقی افتاد یه کم امیر .ک رو براتون توصیف میکنم.:

این پسر حدودا ۵ سال سن داره وقتی میره جایی صاحب خونه باید تموم وسایلی که امکان شکستنشون وجود داره رو جمع کنه  این موجود از هیچ کس نمیترسه یعنی اصلا فعل ترسیدن براش تعریف نشده . ۱ بار من بهش گفتم امیر بشین آروم گوشتو میبرم ها بعدش رفت یه چاقو آورد گفت بیا گوشمو ببر.

آره خلاصه هر چی به این بچه بگی کاره خودشو میکنه.

دیشب از اون جایی که که مامان حالش خوب نبود و پاهاش شدیدا درد میکرد رفته بود توی حال خوابیده بود منم با پسر عمه  توی اتاقی داشتیم حرف میزدیم من میتونستم بیرون رو ببینم.

دیدم امیر رفت کنار پای مامان اطرافشو نگاه کرد و محکم چند ضربه وحشیانه به پای مامانم وارد کرد.مامانم بیدار شد و با اینکه حسابی عصبانی بود اما نمیدونم چرا از این موجود خوشش میاد و چیزی بهش نگفت فقط گفت پسر آخه چرا میزنی.

خلاصه تصمیم گرفتم یه حالی به امیر جون بدم اومد تو اتاق به منم همون ضربه ها رو زد منم چنان لگدی به نشیمش گاهش زدم که از زمین کنده شد و محکم به در اتاق برخورد کرداما نمیدونم چرا گریه نکردفقط به مامانش گفت رضا منو زد . مامانشم گفت حتما اذیت کردی . برو از رضا عذر خواهی کناومد تو اتاق گفت بیا بازی کنیم قول میدم دیگه اذیت نکنم.

منم دلم سوخت گفتم باشه بیا . البته در تمام این مدت دستش رو پشتش قایم کرده بود اما چون به شدت قیافشو معصومانه کرده بود فکر نمیکردم کاره بدی در دست اقدام داشته باشه.

خلاصه وقتی به اندازه ی کافی نزدیک شد دیدم آشغال میوه هایی که خورده بود پرت کرد طرف منو فرار کرد.منم که دیگه جوش اوردم بهش گفتم بیا اشکال نداره بیا بازی کنیم .

نشست کنارم که اتل متل بازی کنیمچنان محکم میزدم رو پاهاش که حسابی سرخ شده بودن. بدش گفتم تو باختی باید بچرخی اونم مثل گوسفند پا شد چرخید در حین چرخیدن با یه ضربه ی آروم محکم کوبیده شد به دیوار بعدش با خنده گفت بیا یه بازی دیگه .

رفت یه جفت دمپایی آورد گفت مثلا اینا ماشینن . وقتی حسابی دور شده بود گفتم امیر ماشینم نخوره بهت بعدش دمپایی تو صورتش بود. از این بازی بیشتر خوشش اومده بود اون دمپایی رو با دستای کوچولوش پرت میکرد سمت من منم با تمام زورم دمپایی رو می زدم بهش.

بعدش رفتم دستشویی و برگشتم با دست خیس چنان زدم پس کلش که صداش پیچید و مامانش گفت امیر کجایی .منم گفتم اینجاست داره بازی میکنه

جاتون خالی منو پسر عمه چنان اینو زدیم که حسابی سرخ شده بود.

اینم http://farid-fazmetr.blogfa.com/ پسر عمه ی منه!!!!


 
comment نظرات ()