دنیا 2روزه

 
عجب روزگاريه.
نویسنده : رضا - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥
 

سلام

بالاخره صدام هم اعدام شد. باشد که عبرتی شود برای ظالمین و مستکبران.انشاءالله قسمت بعضیا......آمین.

عید قربان هم به همه تبریک میگم. فیلم ابراهیم خلیل الله رو هم دیدم خیلی تاثیر گذار بود مخصوصا اونجایی که میرفت اسماعیل(ع)رو پیشکش کنه برای آفریدگارش.....

سال نوی میلادی هم هرچند که به من ربطی نداره و نباید خودمو قاطی کنم اما لازم میدونم که تبریک بگم

در حال حاضر من رو به قبله افتادم و به سختی دارم تایپ میکنم.برای سلامتی من همه دعا کنید.آنفلونزا بیماری که به شدت آدمی رو از پای در می آورد.جای همه خالی ۲ تا آمپول زدم که یکیشون از قضای روزگار پنیسیلین بود و الان احساس میکنم نصف بدنم فلج شده که این نشان از مهارت آمپول زن محترم دارد.اینا که گفتم التبه که ارزش گفتن ندارند اما از اونجایی که بعد از ۲سال به علت بیماری رفتم دکتر برای من ارزش پیدا کردند.

-------------------------

گفت: مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید،دوستان،با عینک آفتابیم

.کفشهای راحتیم را برای مادرم بفرستید.بلوزم را به جالباسی آویزان کنید.گیتارم را در میدان واشنگن بسوزانید  برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم.خانه ام را به یک مستمند بدهید و بگویید که اجاره ی  آن تمام و کمال پرداخت شده...پولها و موادم را خودتان بر دارید،ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

گفت جوجه خروسهایم را به کسی بدهید که آنهارا میخواهد.

شعرهایم را به کسی بدهید که آنها را می خواند.

زیر کافه برایم قبری بکنید،وآهنگ غم انگیزی پخش کنید و همه را شاد و شنگول کنید در لحظه ای که مردم،و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید........

....

صندلهایش را پرت کردیم وسط خیابان،بلوزش را گذاشتیم همانجا،روی زمین.

گیتارش را فروختیم در کافه ی گوشه ی خیابان به کسی که می دانست چگونه آنرا بنوازد.

موادش را دود کردیم.

پولهایش را خرج کردیم،شعرهایش را دور ریختیم.

باب،نوارهایش را برداشت،و اِد کتابهایش را،و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

گفت: مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید،دوستان،با عینک آفتابیم.گیتارم را در میدان واشنگن بسوزانید ولی مرا با عینک آفتابیم به بسپارید


 
comment نظرات ()