دنیا 2روزه

 
غافلگير!!!
نویسنده : رضا - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥
 

سلام

1 - امروز براي اولين بار توي عمرم مجبور شدم براي كسب 5 نمره برم يه تحقيق رو ارائه بدم.

خيلي مسمم رفتم جلوي كلاس و عناوين رو نوشتم پايه تخته و اومدم كه شروع كنم....

يه برگه كه خلاصه مطالب رو توش نوشته بودم البته خيلي كوچيك بود در حدود يه برگه ي A4 بود كه دست و بالم شروع كرد به لرزيدن احساس كردم عرق سردي روي سر و صورتم نشسته.دهنم خشك شد زبونم سنگين شد. احساس كردم زانوهام دارن شل ميشن...گفتم بي خيال شروع ميكنم.در حالي كه سرم پايين بود با پت پت يه جمله گفتم كه توش 7بار از لفظ ام استفاده كردم براي اينكه لرزش دستام مشخص نباشه پشت ميز استاد ايستادم با دو دست محكم ميز رو گرفتم و براي اولين بار سرم رو آوردم بالا ديدم يكي از دوستان داره شكلكي بسيار مضحك از خودش خارج ميكنه اينو ديدم و منتظر بودم يه جوري اين جو سنگين ايجاد شده رو از بين ببرم. زززررتي زدم زير خنده بچه ها هم كه منتظر بودن يكي شروع كنه يه خنديدن....

دوباره عزم وجودم رو جمع كردم و شروع كردم به گفتن اين وسط فقط به يكي از دوستان كه چهرش و طرز بيانش برام خيلي جالب و مصمم بود نگاه ميكردم . اونم پايان هر جمله ي من سرشو به نشانه ي تائيد تكون ميداد.....خلاصه با هر جون كندني كه بود تموم شد .استاد هم كلي هندونه حواله كرد به زير بغلم كه خيلي عالي بود و دستت درد نكنه و از اين حرفا و معلوم شد كه 5 نمره كامل رو دريافت كردم....

2 – نميدونم تا حالا شده كسي رو كه سالهاست نديدين و روزگاري رو با هم گذرونديد و احيانا توي اون روزگار كلي هم با هم شوخي داشتيد به طور اتفاقي ببينيد....سعي ميكنيد چطور خودتون رو بهش بشناسونيد.....به اين داستان توجه كنيد.:

اسم من امير يه ظهر گرم تابستوني داشتم تو خيابوناي شلوغ تهران راه ميرفتم و از گرما هم حسابي كلافه بودم از اداره به سمت محلي براي تناول غذا مي رفتم و معمولا در اين جور مواقع چون همه ميدونن كه به علت گرماي هوا و مسائل كاري و گشنگي خيلي سگ اخلاق ميشم كسي همراه من نمياد غذا بخوره.تو همين فكر ها بودم (منظور از همين فكرها گرما و گشنگي است)كه يه صداي بوغ نكره اعصاب رو ريخت به هم براي چند ثانيه همينطور قفل كردم و تكون نخوردم بعدش كه فهميدم يه ماشين پشت سر من چسبيده و دستشو گذاشته رو بوغ و ور نميداره ،برگشتم و در ماشينش رو باز كردم و اونو در حالي كه ميخنديد و گمان ميكرد كار بسيار شيريني انجام داده از ماشين پرت كردم بيرون(توجه كنيد كه راننده كمربند استفاده نكرده بود)شروع كردم به رها كردن مشت و لگد به سمت راننده من كه خون جلوي چشمام رو گرفته بود و فقط ميزدم و هيچ چيز نميشنيدم ناگهان يك ظربه ي مهلك به پاي چشمم برخورد كرد و صداي امير خره منم حسن چپ دست چي كار ميكني، اين بار در حالي كه چشمم به شدت درد ميكرد تونستم چهره ي راننده رو ببينم و تازه فهميدم حسن از دوستايي كه 7سالي ميشد نديده بودمش و چهرش هم خيلي تغيير كرده بود .بعد از اون جريان با اينكه كلي معذرت خواهي كرديم و بادمجان هايي كه روي صورت هم كاشته بوديم رو نگاه ميكرديم و با توجه به اينكه من شماره تلفن و آدرسم رو به حسن دادم ديگه هرگز نديدمش....

پ.ن :عبرت بگيريد و دوستايي رو كه بعد از سالها ميبينيد رو به اين راحتي از دست نديد.

پ.ن : شما هم بگيد در اين موارد چه طور خودتون رو نشون ميديد.


 
comment نظرات ()