دنیا 2روزه

 
قبول دعوت فرموديم!ذوق کرديد مگه نه؟!!
نویسنده : رضا - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥
 

سلام راستش مدتي بود كه كارهام مثل بهمن ريخته شد رو سرم و خيلي فرصت نميكردم به روز كنم. الانم كه دارم آپ ميكنم متنش رو فقط يك بار تايپ كردم و فرصت باز خواني و ويرايش رو نداشتم البته زياد عادت ندارم كه مطالبم رو ويرايش كنم اما خب 1 بار خوندن قبل از چاپ لازمه كه اينبار فرصت نشد....

دوتا نفيسه ي عزيز منو به بازي شب يلدا دعوت كردن كه البته خيلي دير اقدام كردن و در مقابل منم ديرتر دارم جوابشون رو ميدم....اميدوارم كه ببخشند.

طبق آموزشهايي كه نفيسه ي هرچه باد،باد داده البته شايد قصدش اين نبوده ها...متن رو به سختي آماده كردم....

1 – آرزو ها معمولا به شدت در حال تغييرند.بچه تر كه بودم آرزو داشتم يه وسيله اي داشته باشم كه هرچي دوست دارم برام ظاهر كنه مثل اين كارتونا كه يارو از تو كيفش همه چي در مياره (خونه و ماشين و قايق و ...)يه كم بعدش بزرگترين آرزوم اين شد كه با يه موجودي ارتباط داشته باشم كه هيچكس اونو نبينه به جز خودم و برام اطلاعات لازم رو بياره..(مثل فيلم كارتونيه وروجك و آقاي نجار..)كه اين آرزو در روزهاي امتحان و سر جلسه ي امتحان شدت بيشتري ميگرفت.و البته چون از همون روزا به فهميدن اسرار ديگران علاقه ي بسياري داشتم هم باعث ميشد كه به اين موجود نياز بيشتري پيدا كنم.مدتي بعد بزرگترين آرزوم اين بود كه با دختري كه دوستش دارم ازدواج كنم. كه اين آرزوم هم مثل قبلياش عملي نشد... بعدش بزرگترين آرزوم اين بود كه نويسنده ي ماهري بشم و بتونم به همون راحتي كه در نوجواني  انشاء مينوشتم و بيست ميگرفتم در مورده همه چيز بينويسم.... كه خب از وبلاگ شروع كردم كه خودتون ديديد كه اين آرزو هم عملي نشد . در حال حاضر آرزو دارم كه از نظر قدرتهاي روحي و ماورائي بتونم قدرتمند بشم كه خوب با اين وضعي كه از سير عملي شدن آرزوهاي بزرگم ميبينم بعيد ميدونم ....در آخر مثل همه ي پير مردهاي (البته اكثر پيرمرد ها)كه بزرگترين آرزوشون اينه كه عاقبت به خير بشن منم وقتي پير شدم عاقبت به خيري بزرگترين آرزوم پيشبيني شده كه خب باز هم مثل هميشه پيش خواهد رفت....

2 – ويژگيهاي شخصيتم كه معلومه مثل ماه ميمونم....اما اگه بخوام جدي تر بگم :

آدمي درون گرا هستم ميگويند خوش قلب هستي. ميگويند به شدت قابل اعتماد هستي و راز نگه دار خوبي هستي....ميگويند و خودم هم ميگويم كه در ابراز احساس دروني و مخصوصا در مسائل عاطفي آدمي ضعيف و نا اميد كننده هستم كه گاهي اين ابراز احساسات به قدري مشكل ميشود كه قيدش را ميزنم.

3 – سوتي كه بسيار است.اما از همش وحشتناك تر و غير قابل ذكر تر رو براتون ذكر ميكنم اميد آن دارم كه عبرتي باشد براي خوانندگان اين پست:

سالها پيش بود كه در مجلسي كاملا رسمي نشسته بوديم لازم به ذكر است كه مجلس خانوادگي بود و فاميلها و آشنايان بسياري در اين جمع حظور داشتند . از آنجايي كه بنده در آن سالها كم سن و سال بودم و عادت داشتم كه شبها ساعت 7 الي 8 به خواب بروم و در آن لحظه ساعت كمي از ده گذشته بود من در حالت خواب و بيداري يا اصطلاحا در حالت كم هشياري قرار گرفته بودم ... قسمت شرم آور قضيه اينجا بود كه باد عجيبي در دل من مشغول وزيدن بود و بنده هم كه خجالت ميكشيدم برم بپرسم دستشويي كجاست و خودم رو خلاص كنم.خلاصه در همون حالت كم هشياري ناگهان و ناغافل بادي شديد از ما خارج شد جاتون خالي براي لحظاتي كه من هشياريم را بدست آورده بودم متوجه شدم كه 90 % حاضرين مشغول تماشاي من بودند و پس از دقايقي براي اينكه به روي خود نياورده باشند همه با هم مشغول صحبت شدند... تصور كنيد دقايق باقيمانده را چگونه گذراندم.....انشا ءالله قسمت شما...

4 – بهترين خاطرات و بدترين خاطراتم مربوط به دوراني بود كه در همدان سر ميكردم...اما به علت اينكه مسائلي كه در اين خاطرات بيان ميشود كمي منافي عفت اجتماعي است از بيانشان خودداري ميكنيم.البته روزهاي چهارشنبه سوري 3 سال گذشته تا كنون هم جزء خاطرات است مخصوصا سال گذشته كه طبق معمول 3 عمو ي موجود با خانواده ي ما جمع شده بوديم و مشغول تفريح بوديم و من از روي شيطنت يك عدد ترقه(طرقه –طرغه – ترغه)البته از نوع سيگارتي (كبريتي) به زير خشتك عموي محترم انداختم كه ضمن جر خوردن خشتك عموي مذكور موجب درد فراوان هم شد.

5 – و اما راز ... همان طور كه از اسمش پيداست قسمتي از خاطرات /سوتي هايي كه مخفي مانده اند و اطلاعات و مسائلي كه افراد به خصوصي از آنها اطلاع دارند و نبايد سايرين بداند را راز ميگويند... حالا ما سعي ميكنيم كه يدونه از اون اسرار رو فاش كنيم.:شخصي به نام (ف) كه اگر وبلاگ را دنبال ميكرديد كمي از شرح حالش را ميفهميديد. كه البته در همه جا عنوان شده بود كه از دلمان پاكش كرده ايم خير دروغ محض است همچنان دوستش ميداريم.

 

 

در اين لحظه ظاهرا بايد 5 نفر رو به اين بازي دعوت كنم...البته قبلش ميخوام بدونم كه 5 نفري رو كه دعوت ميكني بايد بر چه اساس دعوت بشوند آيا فقط اينكه ميخواهيم بيشتر باايشان آشنا شويم يا اينكه ميخواهيم دوستي خودمان را به آنها اثبات كنيم يا ......

ما بر اساس دلايلي كه برايمان مهم است (ولي هيچ كدام از فاكتور هاي بالا نيست) اين عزيزان را دعوت ميكنم....

ستاره (ستاره ي كوچولو)،مهسا(ملول)، كوه خدا(كوه خدا)،نرگس(هرگز چنين نبوده ام)و لنگ كفش پاره (لنگ كفش پاره
 
comment نظرات ()