دنیا 2روزه

 
اشتباه...
نویسنده : رضا - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥
 

دوران نوجواني:

توي مدرسه يه آدم كتك خور بي عرضه....

توي خونه يه آدم گوشه گير و منزوي....

در نظر دوستان و آشنايان يه آدم مضحك و سوژه ي خنده....

در نظر خودش فردي است كه به علت اينكه كسي حرفش را نميفهمد با سايرين بحث نميكند و چون از دعوا بدش ميآيد با كسي در گير نميشود آنهم بر سر مسائل بي ارزش و اگر ديگران با او در گير شدند سعي ميكند كه آرام باشد و اگر هم كتك خورد و يا تحقير شد به روي خودش نميآورد....

دوران دانشجويي:

در جمع دوستان آدمي بي حال و سرد....

در كلاس درس :

در نظر همكلاسي ها آدمي با آنتن دهي پايين...

در نظر استاد شخصي كه خودش را براي فهم مسائل ساده بسيار مي آزارد...

در نظر خودش فردي است كه تقريبا همه ي مسائل را ميداند و اساتيد مطالب را بد عنوان ميكنند و علت نمرات پايينش هم اينست كه اساتيد به دليل اينكه او اشتباهاتشان را متذكر ميشود از او دلخورند و نمره ي او را نميدهند تا بيش از اين از خود متشكر نشود....

بعد از اتمام تحصيلات به خدمت سربازي گماشته ميشود....:

در اين دوران اطلاع چنداني از او در دست نيست!!!....

بعد از پايان سربازي عاشق دختري از فاميل خود ميشود....توجه داشته باشيد كه اين فاميل در شهري ديگر بوده و با روحياتش چندان آشنايي ندارد....

سپس به خواستگاري رفته و دخترك را به عقد خود در ميآورد...

5 سال به دليل عدم عرضه نميتواند دختر را به خانه ي بخت ببرد...پس از 5 سال با سلام و صلوات به منزل بخت راهي ميشوند...

او كه خود را فردي موفق ميداند و تمام شغلهاي دولتي را تنها به اين دليل كه بايد فرمان بردار باشد رد ميكند و در آن لحظه مشغول كار در يك شركت خصوصي كه شغلش با رشته ي تحصيلي او همخواني دارد است و از شغلش هم راضي است.....

همسرش او را مردي لجباز و بي كفايت مي پندارد....

آنها در كمتر يكسال كه از ازدواجشان ميگذشت صاحب فرزندي ذكور شدند....

كودك مدام بزرگتر ميشود و خرجش هم بيشتر....

او در محيط كار به همان دلايل خود بزرگ بيني و عقل كلي به مشكل جدي بر ميخورد و شغلش را عوض ميكند اين بار به همان راحتي قبل كار گير نمي آيد (او سنس مدام بالا ميرود)

او هر كجا كه مينشيند به مجرد ها ميگويد "آقا زن نگيريد بد بخت مي شويد" همگان گمان ميكنند همسرش او را به خاك سياه نشانده است ...

او كم كم رويش زياد شده و مقابل همسر و خانواده ي همسرش هم ميگويند كه زن نگيريد بيچاره ميشويد...

همسرش به اين عمل او واكنش نشان ميدهد....او به روي خود نمي آورد...

همسرش به افزايش وزن و بي خيالي مزمن دچار ميشود....

در محيط كار با دوستاني مجرد رفاقت ميكند ... گردش ميرود .... حال ميكند .... صفا ميكند

به منزل مي آيد.... – شام بده

: اجازه بده هنوز عذا آماده نيست

-          من ميرم بخوابم عذا حاضر شد بيدارم كن...

-          (صداي بچه اورا از خواب بيدار ميكند..)تو كه نميتوني بچه تو آروم كني ... خوردي بچه دار شدي...

مي رود سر كار ... به شمال كشور براي انجام پروژه اي مشكوك اعزام ميشود...

در شمال به الواتي ميپردازد... با دوستانش دختري را از خيابان سوار ميكنند.

روز را با او سپري ميكند ... شماره ي دختر را ميگيرد و براي زدن مخ او بي تابي ميكند...

وقتي با دختر كه دانشجو هنر(تآتر)است هم كلام ميشود مانند خري كيفور ميشود....

مشكلش با همسرش جدي ميشود...

باز هم دعوا بر سر جمله ي زن آدم را بد بخت ميكند...

همسرش به او ميگويد كه چي شد كه بد دخت شدي؟

-          من ميتونستم درس بخونم تو نذاشتي.!...

-          من تا خرخره زير قرض فرو رفتم...خونه رو بانك مياد ميبره ... ضامني كه وام ازدواجمونو ضمانت كرده داره از حقوقش كثر ميشه..

: تو اگه عرضه داشتي درس مي خوندي تو مياي خونه مي گيري ميخوابي كي وقت ميكني درس بخوني

: من پول شير و پوشك بچه رو دارم از مادرم ميگيرم اونوقت تو مي خواي بري دانشگاه..

-          تو نميذاري من حتي روزنامه بخونم...

: تو به من و بچه برس چند وقته با هم نرفتيم قدم بزنيم...

بحث بالا ميگيرد ... او براي اولين بار همسرش را ميزند...

او وارد گلد كوئيست ميشود... گاهي شبها به بهانه ي كلاس هاي بيزينس خانه نميآيد

زن احساس در ماندگي ميكند...

مرد به دوستش ميگويد ساعت 11 شب ميبينمت براي پرزنت... دوستش ميگويد من كه مجرد هستم ساعت 10 خودم را موظف ميدونم خانه باشم تو كه زن و بچه داري؟!!!

او ميگويد من اشتباه كردم زن گرفتم ....

پ.ن : مرد اشتباه كرده كه زن گرفته يا زني كه چنين مردي را به همسري انتخاب كرده اشتباه كرده است ؟؟؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()