دنیا 2روزه

 
کتاب
نویسنده : رضا - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

سلام...

مطمئني كه حالت خوبه؟

-          معلومه چرا اين قدر حرفهاي عجيب و غريب ميزني؟ نگراني؟

-          نه عزيزن فقط... از چيزي ناراحت نيستي؟

-          به نظر من تيم /مت/ شش به پنج ميبازه

جنيفر ايستاده بود و به او نگاه ميكرد.عاشق پسرش بود.لعنت به اين فكر وخيال!معلومه كه حالش خوبه

-          ميتوني بقيه ي بازي رو ببيني طرفاي شام ميبينمت.

و بعد با آسودگي خيال وارد آشپزخانه شد و تصميم گرفت يك كيك ميوه كه مورد علاقه ي جوشوا بود بپزد.

سي دقيقه بعد وقتي جنيفر به اتاق نشيمن برگشت جوشوا بيهوش روي زمين افتاده بود.

                                        ****

سرانجام بعد از مدتي كه به نظر تا ابد طول كشيد آمبولانس پشت بيمارستان جلوي در ورودي اورژانس توقف كرد.جنيفر مستاصل و سرگشته ايستاده بود و ميديد كه جوشوا را با برانكارد به داخل اورژانس بردند.

-          شما مادر اين پسر هستيد؟

-          بله

-          ازاين طرف لطفا

-          شما بايد اول كارهاي مربوط به پذيرش را انجام بدهيد.چطور ميخواهيد مخارج بيمارستان را بپردازيد؟ چه نوع بيمه اي داريد؟

جنيفر دلش ميخواست سر زن فرياد بكشد و به دنبال پسرش برود ولي خودش را به زحمت كنترل كرد و سوالهاي اورا جواب داد....

-          پسرم كجاست؟

-          اسمش چيست؟

-          جوشوا پاركر

-          كجا بوده؟

-          داشتند اورا به اتاق اشعه ايكس ميبردند...او... با او چه كار كردند؟ او را كجا بردند؟پرستار نگاهي به او انداخت و گفت:

-          از اين طرف لطفا دكتر موريس ميخواهد شما را ببنيد.

پرستار به او خيره شده بود جنيفر پاهايش ميلرزيد و نميتوانست حركت كند پرستار پرسيد:

-          حالتان خوب است؟

-          پسرم كجاست؟

-          لطفا اينجا منتظر باشيد...

دكتر موريس وارد ميشود او مرد چاقي بود با صورت قرمز.

-          خانم پاركر يك لحظه بياييد اينجا.

-          حتما چيز مهمي نيست؟درسته دكتر؟

-          ما هنوز اطلاع دقيقي نداريم...آيا او اخيرا تصادفي كرده است؟

تصوير افتادن جوشوا از روي تخته اسكي در آب جلوي چشم جنيفر مجسم شد.

-          بله در اسكي روي آب سرش به جايي اصابت كرد و متورم شد.

-          كي اين اتفاق افتاد؟

-          چند روز پيش در آكاپولكو.. اما بعد از آن حالش خوب بود فقط يك نقطه ي سرش باد كرده بود.

-          حافظه اش را از دست نداد؟

-          نه

-          گردن درد يا سر درد؟

-          نه

-          ما با اشعه عكس گرفتيم اما كافي نيست بايد سي – تي – اسكن هم بكنيم.بعد از آن ميخواهيم چند تست انجام بدهيم اشكالي كه ندارد؟

-          اگر اگر لازم باشد.... آسيبي كه به او نميزند؟دكتر فكر ميكنيد چه بلايي سر او آمده باشد؟

-          من هيچ وقت دوست ندارم حدس بزنم يكي دو ساعت ديگر مي فهميم.

........

پسرك را از اتاق بيرون بردند جنيفر روي لبه ي تخت نشست. انگار كتك مفصلي خورده بود همه ي نيرويش تحليل رفته بود به ديوار سفيد خيره شد لحظه اي بعد يك نفر گفت:

-          خانم پاركر؟

دكتر موريس آنجا ايستاده بود.

-          پس چرا آزمايشها را انجام نميدهيد؟

دكتر به طرزي عصبي به او نگاه كرد و گفت تمام شد.

جنيفر به ساعت نگاه كرد و متوجه شد دو ساعت است كه آنجا نشسته است.تمام بدنش بي اختيار ميلزريد.دكتر موريس گفت پسر شما يك نوع تومور مغزي دارد ميخواهم فورا اورا عمل كنم به اجازه ي شما احتياج دارم.

دكتر بد جوري اورا عذاب ميداد او بايد ميگفت: پسرت چيزيش نيست فقط داشتم براي تنبيه شما وقت تلف ميكردم او هيچ مشكلي ندارد او بايد لبخند ميزد و ميگفت ميتوانيد پسرتان را ببريد خانه....

دكتر ادامه داد...: اون جوان و قوي است حتما عمل موفقيت آميز خواهد بود. او ميخواست كاسه ي سر پسرش را ببرد و مغز او را با دستگاههاي تيز ببرد شايد هم اورا ميكشت.جنيفر با صداي بلند فرياد زد :

-          نه!!!

-          يعني اجازه نميدهيد او را عمل كنيم؟

-          من ... اگر عمل نكنيد چه اتفاقي مي افتد؟

-          پسرتان مي ميرد.پدر بچه اينجاست؟

-          نه.... من به شما اجازه ميدهم. عملش كنيد.چه قدر طول ميكشد؟

-          نميدانم ميخواهيد اينجا بمانيد؟

-          نه ... جايي هست كه بتونم دعا كنم؟؟؟

شروع كرد به شماتت كردن خودش:اگر جوشوا رو به آكوپولكو نبرده بودم... اگر به دكتر مكزيكي اعتماد نميكردم... اگر اجازه نميدادم با اسكي روي آب برود...اگر ... اگر... آه خداي من! تو حالش رو خوب كن من هر كاري بخواهي برايت انجام ميدم.

او مثل هر انسان ديگري فطرتا به خدا ايمان داشت . او ميدانست كه خداوند هرگز اجازه نميدهد بچه هاي مظلوم بميرند.

به تدريج مغز جنيفر آرام شد و حرفهاي دكتر را به خاطر آورد...

-          او جوان و قوي است عمل حتما موفقيت آميز خواهد بود.

حتما همينطور هم ميشد.جنيفر فكر كرد:

-          باز هم اگر دوست داشت مي برمش آكو پولكو با هم بازي ميكنيم و حرف ميزنيم.

وقتي جنيفر خسته شد بالاخره خسته شد رو صندلي لم داد.مغزش كاملا خالي بود.

يك نفر بازويش را لمس كرد. دكتر موريس بود. جنيفر به صورت او نگاه كرد. لازم نبود سوالي بكند.جنيفر بيهوش شد.....

جوشوا روي يك ميز فلزي باريك براي هميشه به خواب رفته بود.....

 

پ .ن :متني كه احتمالا نصفه نيمه خونديد چون طولاني بود از يه كتاب خيلي خوندني به نام خشم فرشتگان از سيدني شلدون و ترجمه ي هادي عادل پور بود .

پ . ن : يك زرافه و نيم داشتي با يك موش تو كلاهش با كت و شلوار شيك و ماهش گل سرخي روي دماغش زنبوري روي پايش چسب مايع تخت كفشش فلوت دود_دودي به لبهاش با ماري كيك به دهان راسويي تو چمدان اژدهايي سوار گاري دوچرخه اي با پنچري با نهنگي چاق و بازيگوش همگي تو سوراخ موش.

 


 
comment نظرات ()