تا چشم حسود بترکه

فعلا که اینترنت دوباره وصل شد ... تا کور شود هر آنکه نتواند دید...

اوضا بدک نیست....

 

/ 2 نظر / 24 بازدید
حقیقت داستان و افسانه

سلام زوج و زوجه ... آلبوم ورق می خورد و اشکا ی اون دو تا رو در می آورد ! به خدا من دوسِت دارم، نمی دونم دیگه چطوری بگم ! اشاره می کرد به عکسا ! یه جوری می خواست متقاعدش کنه ! فقط سکوت کرده بودم! حرف نمی زدم ! فو ق العاده تحت تاثیر قرار گرفتم ، اشک در چشای من هم جمع شده بود ! اون با دست اشکای شوهرش و پاک می کرد و دائم دست می کشید به سر و صورتش ! اصلا به من توجه نداشتن ! از خاطرات قشنگش تعریف می کرد ! من مونده بودم یه آدم چطوری می تونه خاطرات بَد و از بین ببره و فقط با خاطرات خوشش زندگی کنه ! مرغ عشق حرف می زد ، گریه می کرد و خاطرات جفتش رو به یادش می آورد! خانوما چقد فداکارن و مردا چقد اونها رو درک می کنن! مسلم بود بین اونها مطالب دیگه ای هم گذشته که به اینجا ختم شده ! اما نمی خواستن این رشته ی مو با چند تا کار زشتشون پاره بشه ! شوهره دست همسرشو گرفت و از من اجازه ی خروج گرفت ! منصرف شدند و مثل دو پروانه رفتند! با خوشحالی امضاء کردم ماسح و پرونده رو بستم. یه جو ایمان و گذشت مایه اش بود که اینجا پیداش کردن ! یکیشون یاد گرفته بود تمام زشتی ها (حسادت، انزجار و نفرت ) رو هر شب از تو قلبش دور بریزه! حسا