تراژدی(قسمت پنجم)

زنگ زدم بهم گفت رضا نمیدونم چیکار کنم.... گیر کردم .... من حسابی گیج شده بودم واقعا نمیفهمیدم منظورش از این حرفا چیه منظورش از این چند روز محبت چی بوده..... گفتم یعنی چی نمیدونم چیکار کنم خب یا بگو من برم یا اگه اونو دوست داری باهاش بهم بزن اصلا نیازی هم نیست به هم بزنی اون وقتی تو این چند وقت هیچ سراغی ازش نگرفتی مطمئنا رفته دنبال زندگی خودش گفت نه اون شماره ثابت منو نداره فقط شماره ایرانسل منو داره خودش گفت سیم کارتم رو نبرم با خودم که مجبور نشم جلو فک و فامیل هی اس ام اس بدم . اینارو میگفت من گیج تر میشدم نمیدونستم چطور تونسته بود طوری وانمود کنه که من خودمم باورم شده بود به خاطر حضور من حمید رو گذاشته بود کنار در حالی که الان داشت میگفت خود حمید گفته بود این چند روز رو کاری به کارش نداشته باشه... هیچی نگفتم

بهش گفتم عزیزم خب تصمیم بگیر دیگه یا با من بمون یا با اون .... گفت نمیدونم چیکار کنم نمیتونم به تو اعتماد کنم میترسم بازم همون آش و همون کاسه باشه.... گفتم عزیزم من اون موقع میترسیدم به خاطر خودت که به من وابسته نشی گفت الان چرا نمیترسی گفتم الان دیگه به من ربطی نداره میخوای وابسطه بسی میخوای نشو من دیگه نمیتونم تحمل کنم و برات نقش آدمای سنگ دل رو بازی کنم دیگه خفه میشم .... گفت باور حرفات سخته گفت تا میام باورت کنم یاد کارات و حرفای قبلا میافتم و احساسم بهت عوض میشه دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم....

گفتم عزیزم من قول میدم دیگه اون رضا نیستم.... گفتم با اون بهم بزن گفت نمیتونم .... گفتم خوب پس با من خداحافظی کن ... گفت خیلی بیشعوری یعنی برات مهم نیست من نباشم ... گفت دیدی بازم میخوای بری دیدی خوبیات فقط واسه 2 روز اعتبار داره من هیچ وقت کسی رو باور نمینم اصلا از تو بدم میاد گفت برو دیگه پیش من بر نگرد دوستت ندارم دیگه اذیتم نکن.

گفتم گلم این حرفا چیه خودت باید بدونی که بدون تو نمیتونم زندگی کنم.گفتم عزیزم تو حمید رو بذاری کنار من واسه همیشه پیشت میمونم .

گفت دوست دارم پیشم بمونی خودتم اینو میدونی ...میخوام حمید رو بذارم کنار ولی دلم نمیخواد از اون آدمایی باشم که خودمم بدم میاد ازشون واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.

گفتم عزیزم خب اینطوری که نمیشه پس اگه نمیتونی حمید رو بذاری کنار بذار من برم دنبال بدبختی خودم..

گفت هزار بار گفتم نمیخوای بری نمیفهمی خودمم نمیدونم چیکار کنم...

گفتم خب عزیزم من باید چیکار کنم بگو من چیکار کنم ...

گفت نمیدونم فعلا سر درد دارم تا بعد

چند ساعت بعدش دوباره اس ام اس دادم گفتم حالت چطوره

گفت خوب نیستم ناراحتم گفتم از چی عزیزم چرا ناراحتی

گفت از نداشتنت از دوریت از اینکه وقتی ببینمت غصه نداشتنت رو بخورم رضا کاش الان اینجا بودی خیلی دلم میخواد تو بغلت گریه کنم.

گفتم عزیزم چرا بیخود خودت رو عذاب میدی خب اگه انقدر برات سخته با اون بهم بزن...

گفت نمیخوام اون کاریو بکنم که من دوست ندارم.قصمش دادم که نه خیانت کنم نه تنهاش بذارم نمیتونم بزنم زیر قولم.

گفتم خب تو بگو من چیکار کنم.میخوای من خودم برم؟گفتم اگه من برم دیگه نه خیانت کردی نه مجبوری تنهاش بذاری

گفت من دوستت دارم اینو بفهم.همیشه

گفتم عزیزم اگه میخوای من برم فقط کافیه باهام خداحافظی کنی با حرفایی که زدی من فکر میکنم اون یارو رو دوست داری ....فکر میکنم میخوای برم اما نمیخوام اینو باور کنم باهام خداحافظی کنم بگو برم تا برم....

گفت نمیخوام از خداحافظی بی زارم.گفت رضا همیشه یادم کن نمیخوام فراموش بشم.

گفتم گلم من نمیتونم اینجوری تمومش کنم باهام خداحافظی کن....خوشحال بودم خداحافظی نکرده بود چون این خداحافظی نکردنش تنها بهونه ای بود که میتونستم بازم سعی کنم باهام حرف بزنه.

گفت از خداحافظی بدم میاد رضا دلم میخواد گریه کنم میخوام بیام تو بغلت....

داشتم دیوونه میشدم نمیدونستم چیکار کنم

من رفتم سراغ همون حرفهای همیشگیم همون حرفایی که باعث میشد ازم بدش بیاد.... گفتم عزیزم منطقی فکر کن ما که نمیتونیم به هم برسیم اگر فکر میکنی اون پسر خوبیه خب سعی کن اونو نگه داری

گفت بخواب رضا من دارم عذاب میکشم لطفا اذیتم نکن به اندازه کافی واسه دوتاتون عذاب وجدان دارم بدترش نکن

اون شب سعی کردم آرومش کنم با اینکه خودم اصلا حالم خوب نبود بعد از یه مدت کوتاه که خوشحال بودم دوباره دلهره اومد سراغم.

فرداش که قرار بود حرکت کنند سمت شیراز اس ام اس دادم گفتم میخوام زنگ بزنم گفت نمیتونم حرف بزنم ... منم نمیخواستم اس ام اسی باهام خداحافظی کنه میخواستم صداش رو بشنوم شاید بتونم از صداش بفهمم دقیقا چی میخواد....

 

گفت زنگ بزنی نمیتونم حرف بزنم فقط گوش میدم.... زنگ زدم گفتم ف خواهش میکنم تکلیف رو تو روشن کن من نمیدونم باید چیکار کنم اگه به من باشه میگم با اون بهم بزن... یواشکی حرف میزد گفت نمیتونم ..... گفتم پس خداحافظی کن.... گفتم نمیتونم گفتم پس یک کلام بمن بگو چیکار کنم راحتم کن این که نشد حرف گفت رضا برو دنبال زندگیت.... حالم بد شد بغض گلوم رو گرفت همون حرفی رو که حدس میزدم رو زد گفتم باشه.... قطع کردم....

 

ادامه دارد....

/ 8 نظر / 32 بازدید
عسل

سلام رضا جان [قلب] تراژدی(قسمت پنجم) خوب بود [لبخند] . مي خواستم بپرسم موافقي " دنیا 2روزه " را لينک کنم در کندوي عسل؟ تو هم اگه دوست داشتي لينکم کن. [گل]

عسل

چقدر عصبانی شدی خوب [نیشخند] . خونده بودم عزیزم [لبخند]. لینکتم کردم . زندگیت را چرا تراژدی کردی . دوست پ دوست د بازی هر روزش ماجراست چرا از جا هایی که حالش رو بردی نمیگی و از تراژدی ها مینویسی ؟؟[تایید]

بَـر باد

اون موقع که اومدی تا قسمت سوم خونده بودم الان اومدم قسمت چهارم رو بخونم دیدم ژنجمیشم گذاشتی تا حالاش که خبری نشده قضاوت کردن تا اینجا هم درست نیست تا آخرش بنویس ببینیم چه دسته گلی آب دادی که اسمشو گذاشتی تراژدی تا بعد اونوقت یه فاتحه ای برات بخونیم

¸.•*´¨`*•.تنها ترین پرنده.•*´¨`*•.¸

سلام و تشکر از اینکه خبرم کردی میخوای رک حرف بزنم؟ نمیشه توی یک قلب دو عشق موازی ! خانم ف نمیدونم چی داره فکر میکنه من با حرفاش موافق نیستم بلا تکلیفی نداره یا عاشقی یا نیستی هم رضا و هم حمید که نمیشه ! میشه؟؟؟ تصمیم با عقل و دل کامل میشه نمیدونم چرا از خوندن این قسمت داستان عصبانی شدم0000شرمنده[چشمک] خبرم کن بازم نوشتی000

نفیسه

رضا فقط یه حالت داره.این خانم جفتتون رو می خواد با هم داشته باشه.یا به عبارتی تو آب نمک...می ترسه اونو دک کنه تو هم بعد دو روز دیگه بری...یا تورو دک کنه اون وقت اون همیشگی نباشه[عینک] خلاصه که مواظب باش! وقتی هم میگه مرددم قاطع بهش بگو با من باش نه اینکه بگی یا من یا اون.بذار بفهمه تا چه حد برات مهمه[چشمک]

نفیسه

[نیشخند]این خانوم بیشتر دنبال عشق و عاشقیه!از تنهایی می ترسه!طرفش زیاد مهم نیست[نیشخند] ببخشید انقدر بی پرده نظر دادم[عینک][خداحافظ]

نفیسه

البته بازم میگم از توست که بر توست[قهر]

شیوا

اصلا نمیشه باور کرد این داستان ها حقیقی باشه !!!!!! کارای این دختر اصلا عادی نیست ......... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!