داستان زندگی شب اول قبر به تعبير قلم....

سلام و خسته نباشيد به همه دوستان<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پست امروز رو ترتيب دادم به يكي از دوستان گلم كه يه خورده سوال داشت البته قصد داشت كه براي من مسائلي رو روشن كنه اما خواستم قبل اينكه چيزي رو برام روشن كنه براش يه توضيحي از گذشتم حالم و آينده ي احتماليم بگم

بچه گيم رو خيلي يادم نيست اما از اونجايي يادم مياد كه رفتم مدرسه از همون روزاي اول كلاس رو بدون معلم نميتونستم تحمل كنم

فقط به خاطر اينكه خيلي اذيت ميشدم من چون قد و قواره ي كوچيكي داشتم بعدش يه هو از يه منطقه ي نسبتا خوب شهر به يه جاي خيلي پايين با فرهنگي كه برام خيلي عجيب بود امده بودم مورد توجه همه هم مدرسه اي هام بودم البته اين توجه در كتك پاره كردن لباس شكستن عينك و .... خلاصه ميشد

اوايل سعي ميكردم كه بزرگتر ها رو دخالت بدم كه شايد تاثير داشته باشه اما بدتر شد كه بهتر نشد خلاصه من تا پايان ديپلم همين وضع رو تحمل ميكردم

البته سعي كردم خلاصه بگم آخراش ديگه حسابي بهم فشار ميامد مدرسه نميرفتم فرار ميكردم اما چون تو بچه گي هام بزرگتر ها نتونستن مشكلمو حل كنن ديگه بهشون اعتماد نداشتم خودمم قدرت حل شو نداشتم پس مجبور شدم كه با شرايط بسازم

از همون بچه گي تا همين الان مشكلات مالي مانع از سفر رفتن ما ميشد به طوري كه تعداد سفر ها يي كه رفتم رو ميتونم بشمارم اما همين سفرهاي كم كه به جنوب كشور خلاصه ميشد باعث ايجاد نوعي دل خوشي و اميدواري در من ميشد چون از نظر فاميل من يه پسر آينده دار با ادب و با شخصيت بودم هميشه مورد تعريف و تمجيد واقع ميشدم

سرتونو درد نيارم توي جنوب يه فاميلي داشتيم كه( اسم و نسبتشو نميگم (*ف*)همين كافيه)من با اون به خاطر نزديكي سن خيلي راحت بودم اون خيلي مهربون بود خيلي با معرفت بود خلاصه من هميشه از اينكه بريم خونه ي اونا خوشحال بودم

من از لحظه اي كه پامو ميذاشتم خونه ي اونا با اون بودم تا موقع وداع كه با گريه و زاري خداحافظي ميكرديم حتي شبها كنار هم ميخوابيديم البته اگه ميخوابيديم چون اغلب تا صبح بيدار بوديم و يا بازي ميكرديم يا حرف ميزديم.

خلاصه سالها به همين شكل گذشت تا اينكه اون به علت يه بيماري مجبور شد براي يه مدت بياد تهران خونه ي ما بمونه . منو ميگي داشتم بال در ميآوردم حسابي خوشحال بودم حالا من اون موقع دوم راهنمايي بودم اون تابستون اومد خونه ي ما ما ديگه حسابي به هم وابسته شديم اما خوب اون دوران هم تموم شد و رفت .

اما 2 سال بعد اونا توي تهران توي آريا شهر خونه گرفتن و اومدن اينجا .....

ادامه دارد

 

 

1-بدون نام مرسي كه سر زدي منم سر زدم

 

2-هرچي ميخواي بگو سر زدم

3-آرزو ي عزيز مرسي از محبتت .

4-مسافر ساحل مرسي از آرزوي قشنگت در مورده شعر سهراب بايد گفت كه احساسات سر كشند و باعث درد سر اما گاهي هوا خوري براشون خوبه

5-امير جون مرسي كه سر زدي و مرسي از اظهار نظرت.

6- ساراي عزيز مرسي از اينكه جواب ابهامات منو ميدي بهت سر زدم و نظرمو گفتم

7- ستاره جون من ناراحت نميشم راستي تو كه زحمت ميكشي سر ميزني اي كاش در مورد متن هم نظرتو بگي در مورده وبلاگ هم پيشنهاد همه برام مهمه.

8- brightness    مرسي كه سر زدي مرسي از تشويقت اما بايد بگم كه آدم هميشه نميتونه بيخيال باشه راستي با باورت موافقم

9- بر باد عزيز سلام مرسي كه سر زدي و دعوت منو پذيرفتي اما اي كاش يه نظر ميدادي

10- سالك عزيز مرسي كه سر زدي نظرت هم خيلي جالب بود تشكر ميكنم

11-دريا جون مرسي كه امدي راستش خيلي سعي كردم تا معني اين جمله رو بفهمم "تو عبدش احاس نکردی پاک شدی؟"اما به اين نتيجه رسيدم كه اشتباه چاپي بوده بعد از كلي كنكاش اين برداشت رو از جمله داشتم "تو بعدش احساس نكردي پاك شدي " اگه منظورت اين بود آره احساس پاكي كردم

12-تنها ترين تنهاي عزيز مرسي از صحبت قشنگت اما گريه هم گاهي لازمه من صدا رو گذاشتم اما نميدونم چرا ميگي نيست شايد بلد نبودم درست نذاشتم اگه روشش رو بلدي كمك كن كه اصلاحش كنم.

13- مسافر عزيز مرسي كه سر زدي حرفات واقعا به جا بود

14-كي باور ميكنه برهنگي....... سلام مرسي كه سر زدي

در مورده تجربه ي دوستيت واقعا متاسفم اما راجع به اينكه گفتي مامان و بابا هيچ كدوم از مسائل تورو نميدونن شايد خودت دوست داري اين طور باشه قدر خواهراي گلتم بدون راجع به برادرت هم مطمعنم كه اشتباه ميكني

15-حميد جان عليك سلام

16- خونابه از اين حرفا نداشتيم ها اما ظاهرا از اين به بعد داريم پس اميدوارم وجدانت درد بگيره

شوخي كردم اما اگه نظر بدي مارو خوشحال و اميدوار كردي

17- ايلا جون تو هم زحمت كشيدي سر زدي شرمنده كردي اما چه خوب ميشد حالا كه سر زدي نظري هم ميدادي

18- خدا رهايي من پيتزا ميخوام شايد كسي نياد من بايد تا كي منتظر باشم   ;)

19- روح نورد عزيز ممنونم كه سر زدي منم دلم صاف شد اما خيلي صاف نموند نميدونم چرا (نه غم دارم نه جايم ميكنه درد ****همي دونم كه نالونم شب و روز)

در مورده شب اول قبر تا حدودي چيزايي كه گفتي درست بود اما چيزي كه باعث شد من بيشتر ياد اين شب باشم مربوط به خود كشي من ميشد كه با وجود اينكه شب اول قبر رو هرگز نديدم اما اون شب رو در نزديكي خودم احساس ميكنم

20- گل بانو ي عزيز مرسي از اينكه سعي داري منو راهنميايي كني براي همين و براي اينكه بيشتر با من گذشتم حالم و آينده ي احتمالي اين پست رو براي تو نوشتم

21- مريم عارف عزيز مرسي كه سر زدي بازم از اين كارا بكون خوشحال ميشم كتاب ابولفضل سپهر اسمش كتاب آبي

22 – ستاره كوچولو خيلي خوش آمدي كلي خنديدم ظاهرا كه عصباني هستي از دستم ببخشيد

اما در مورده كلاسها من آمادگي دارم از صبح خروس خون تا بوغ سگ سر كلاس ها باشم لطفا زودتر اقدام به برگذاري كلاسها بنماييد

23- آمد هم خيلي خوش آم

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره كوچولو

اقا رضا کور شدیمن هميشه در مورد متنهات نظرمو ميدم اول ميام يه نظر ميدم بعد متنتو می‌خونمو نظرم رو راجع بهش ميگم اما در مورد چيزی که نوشته بودی :رضا هميشه مشکلاتتو تو زندگيت خودت حل کن و منتظر کمک از هيچ کس نباش و دوم اينکه هيچ منتظر تعريف و تمجيد ديگران نباش چون هميشه تعريف و تمجيداشون با قصد و غرض هستش يا می‌خوان ازت کاری براشون انجام بدی يا می‌خوان خرت کنن یا ... راستی چرا برای همه يک شماره نوشتی برای من دوتا يا شايد من دچار توهم شدم برای کسی ديگه نوشتی فکر کردم برای من نوشتی بعدشم من از دستت اصلا ناراحت نيستم به اين زودی‌ها از دسته کسی ناراحت نميشم

ياسی

زمانی هم هست که می خوای سفر کنی اما عجيب پات تو سنگ گير کرده اون ديگه خيلی سخته.

هر چی ميخوای بگو

نمی دونم خوبه نميدونم بده شايدم از وسط به دو طرف. ولی مرسی از اينکه سر زدی

amir

منتظر مابقی داستانيم...

خونابه

به روووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو زم...

یاسی

سلام وبلاگ زیبا و پر باری داری به من سر بزن خوشحال می شم دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

شادی

سلام دوست من خوشحال ميشم در زندگی خط خطی رد پاتو ببينم

عاطفه

سلام اقا رضا وبلاگ خوبی داری اميدوارم در تمام مراحل زندگیت موفق وپیروز باشی. با امدنت به کلبه ام شادم کن.