میان تراژدی

نمیدونم شما به تقدیر چقدر اعتقاد دارید و به اینکه اتفاقاتی که در اطرافتون میوفته چقدر در تصمیم گیریهاتون به شما مربوط میشه یا میتونه به شما کمک کنه یا اینکه به طور کلی در رقم زدن حوادثی که در شرف وقوع هستند این نشانه ها چقدر شما رو راهنمایی میکنند.....

اما خب من زیاد اعتقاد دارم شاید اشتباه کنم شاید فقط به خاطر شرایط روحی که توش قرار دارم این شباهتها رو دارم میبینم.... شاید به این خاطر این روزها فقط دارم آینده رو تو ذهنم شبیه سازی میکنم و به هیچ نتیجه ای نمیرسم این شباهتها رو میبینم... شایدم هم اصلا این نشانه ها مربوط به من نباشه ؟ نمیدونم شاید اصلا شما تو شرایطی هستید و شاید فکر میکنید اگر کار دیگری میکردید بهتر بود و حضور و وجود من برای شما یک نشانه باشد برای اینکه ببینید که اگر هم کار دیگری میکردید(کاری که من دارم میکنم) چه نتیجه ای به دست می آمد....

گفتی که "داستان برباددادگیه من چیزی شبیه به تراژدی ایه که توامروز داری مینویسیی. درحقیقت اون تراژدیه برباده.
این تناسب باعث شد بیام بهت پیشنهاد بدم بری آرشیومنو از اول بخونی. شاید نکاتی برات داشته باشه اگرم نداشته باشه لااقل جواب کنجکاویه ذهنته."

رفتم و همه ی اون بخشها رو خوندم... گفتی که "میبینم که شباهتها در طرز نوشتن وفکرنوشتن ما بیشتر از اون چیزیه که تو گفتی!!!! وفقط محدود به این که توقبلا میخواستی چیزی شبیه پست آخرمن روباکامنتهات بسازی نمیشه. اگه بری آرشیومو بخونی میبینی که تراژدیه منم مثل مال تو قسمت بندی داره وازهشت قسمت اصلی تشکیل شده.
این شباهتها درنوع خودش جالبه"البته باید بگم که تراژدی ها هنوز ادامه داره...

با خوندن تراژدی شما باید اضافه کنم که شباهتها کمی از حد معمولی خارج است و البته شاید هم به دلایلی که بالاتر عرض شد فقط من اینطور تصور میکنم....

بخشهایی که به عنوان تراژدی در این وبلاگ مطالعه میکنید خلاصه ی نسبتا مفصلی از روزهایی آخری است که هنوز به پایان نرسیده اند بخشهایی که شاید در ماجرای شما هیچ جایی نداشتند و شاید شما با دیدگاه دیگری پیش رفتید و نتیجه فعلی را گرفتید شباهتها در نوع اختلافهاست در برخی جرئییات روابط است.......

اذعان میکنم که با پایان یافتن خواندن آرشیوت متوجه غم و اندوهی شدم که در اعماق قلبم چنگ می انداخت و قطراتی از اشک که بر گونه هایم میلغزید و از این حرفا.... نه برای تو و احساست بلکه ترس از اینکه من نیز به این سرنوشت گرفتار شوم....

شباهت میان شرایط زندگی شما و بنده حقیر پیش از این جریانات بسیار زیاد است....

روزهای خوشی داشتم (با "ف")اما باز هم مسئولیت و ازدواج و این حرفها همه چیز را به هم ریخت.... قبلا تو وبلاگ گفتم که متوجه شدم که هرگز نمیتونیم به هم برسیم.... شباهت غیر قابل چشم پوشی دیگر همین بود.... اما من برخورد ندا رو پیش گرفتم و سعی کردم دور باشم اما نتونستم.....

گفتی به حافظ اعتقاد داری منم دارم اما در این مورد اصلا فال نگرفته بودم تا اینکه چند روز پیش یه فال خریدم... میدونی چی توش بود؟؟

روز وصل دوستاداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

مبتلا گشتم درین بند و بالا

کوشش آن حقگزاران یاد باد....

یادگارهای گذشته ، خوشی ها، شادکامیها ، سعادتمندیها، هم بستگی ها ، آری یاد گارهای گذشته ، حال که مینگرم همه از هم دور شدند و تنها مانده ام.....

بیائید تا بدرگاه ایزد متعال دست به دعا برآوریم تا دوباره به هم مربوط و هم بسته و یکی شویم... آمین

حافظ زده بود تو پر من..... دیدم شما یه فال دیگه گرفتی منم ترک عادت کردم و یه فال دیگه گرفتم اما ایندفعه بیشتر زد تو پرم....

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس...

...

حالا چرا اینارو میگن؟ آها واسه اینکه فکر کنی و یه راه بهم بگی راهی که امتحان نکردی و فکر میکنی اگر امتحان کرده بودی عملی میشد.... میدونی که هدف چیه؟ هدف اینه که بر گرده و صبر کنه تا اون شرایطی که در جریانش هستی و باید یواش یواش پیش بیاد رو محیا کنم.... دو سه سالی زمان میبره....

طرح کادوی تولدت رو دزدیدم.... اسفند تولدشه و قراره بیاد تهران... قراره 2 روزش رو در اختیار من بذاره من ازش خواستم... گفتم 1 روز واسه تفریح و گردش  و جاهایی که تا حالا با هم نرفتیم... 1 روزم برای زدن حرفهای آخر.....

میخوام حرفهای آخرم تاثیر گذار باشن میخوام.... البته چیزی نمونده که تو این مدت نگفته باشم اما شاید تکرار مکررات تاثیر گذار باشه.... حرف بزن.... شباهت ها زیاد بود اما حوصله ندارم بگم.... شاید به طور کلی این پست بی ربط باشه اما بد جوری دارم دست پا میزنم بد جوری دارم خودم و به هر دری میزنم که یه کاری کرده باشم.... شاید فایده ای هم نداشته باشه و کار از کار گذشته باشه اما خب نمیخوام فردا حسرت بخورم که تلاش نکردم... راستش نمیتونم بی تفاوت بشینم و رفتنش رو ببینم و فقط صبرکنم.... خیلیا گفتن اگه باهاش خدا حافظی کنی و دیگه سراغش رو نگیری سر یک هفته نشده خودش بر میگرده اما تحمل این صبر رو ندارم ... فکر اینکه اگه بر نگرده چی؟ داغونم میکنه....

یه کاری بکن یه حرفی بزن شاید یه نشونه دیگه باز بشه.... تا اینجا از این همه شباهت این برداشت رو داشتم که آخرش یه روز باید خبر ازدواجش رو بشنوم.... نمیخوام اصلا به اونجاهاش فکر کنم... هنوز به جایی نرسیدم که بخوام بگم باید و باید و باید از خوشحالی اون خوشحال باشم.... هنوز زوده

/ 30 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بَـر باد

یه پیشنهاد دیگه. البته این یه نظر کاملا شخصیه وممکنه تو خوشت نیاد ازش ولی این همه ور زدم حیفه اینو نگم. وقتی همه تست هارو از خودت گرفتیو مطمئن شدیو همسر آیندتو انتخاب کردی. ومیخواستی اونوهم از تصمیمت مطلع کنی، این کارو تویه کافی شاپ انجام بده. یه میز کوچیکو جمعوجور که بتونید روبروی هم بشینید. دوتا نوشیدنیه گرم شفارش بده باکیک ساده، شکلاتی باشه لطفا!!!!!! ببخشید یه لحظه فکرکردم برا خودم سفارش میدم!!! ولی شکلاتیش خوشمزستا مخصوصا باشیرقهوه، به هرحال خودتون میدونید، هرچی دوست دارید. ولی مستقیم تو چشماش نگاه کن. حاضرم یه جارم بهت پیشنهاد بدم. ضلع شمال شرقیه میدون هفت حوض، کافی شاپ هفت آسمان، یه میزای دونفره کوچولو داره که کنار پنجرست، جون میده واسه اینکارا. ( میگم شانس آوردی ازنزدیک نمیشناسمتا وگرنه ممکن بود یه ورق نوشته بدم دستت بگم اینارو بهش بگو. برو خداروشکر کن که منو نمیشناسی). به هرحال یادت باشه دروغ بهش نگی. خیلی مهمه رضا، خیلی.

بَـر باد

(( یه کاری بکن یه حرفی بزن شاید یه نشونه دیگه باز بشه....)) گمون نکنم به خوابتم میدیدی اینجوری بیام جوابتو بدم. الان خواب نیستیا!! همه اینارو خودم نوشتم. جو گیر تاحالا شنیدی.اگرم شنیده باشی مطمئنم این اولین باریه که میبینی. امیدوارم تودلت نگی عجب غلطی کردم براش پست نوشتم، جنبشو نداشت. (( هنوز به جایی نرسیدم که بخوام بگم باید و باید و باید از خوشحالی اون خوشحال باشم....)) راستش منم هیچوقت به اونجا نرسیدم. خداحافظ خوب بخوابی

هدی

خوبه برباد خوابش ميومده..وگرنه چه قدر واست مينوشت....؟[متفکر]

شیوا

سلام...آره راست گفتید من هم این بوی این ترشی رو حس کردما[نیشخند][نیشخند][چشمک]

شیوا

من یک مدت تقریبا طولانی نتونستم بیام اینترنت...مثل اینکه کلی اتفاقات افتاد ...خیلی دلم میخواد بدونم آخر این ماجرا(نه تراژدی)به کجا میرسه..امیدوارم به جاهای خوب برسه[لبخند]

شب اول قبر

البته فعلا هدف عوض شد و شرایط به طرز معجزه آسایی تغییر کرد.... خوشحالم

شب اول قبر

اشتباه شد..... بازم زد زیر حرفش.... هدف همونه..... البته شرایط سختتر شده

agha bardia !!! :D (bardia

salam be har hal omidvaram ke talashet natyge bede !! va motmaenam ke har talashi az tahe ghalb natyge mide be har hal.rasty dar morede nazaret : fek konam age ba deghat !!! :) bekhuni az aval motevagehe kheyli chiza mishe !!! hamin bye :)